گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰۳ - د‌ر مطایبه‌ گوید

ماه من دارد ز سیم ساده یک خرمن سرینمن به‌ گرد خرمنش همچون‌ گدایان خوشه چین
یک طبق بلور را ماندکه بشکافد ز همنیمی افتد بر یسار و نیمی افتد بر یمین
درشب تاریک چون مه خانه را روشن ‌کندکس نمی‌پرسد تو آخر قرص ماهی یا سرین
خسرو پرویز اگر خود زرّ دست‌افشار داشتسیم دست افشار دارد آن نگار نازنین
گنج باد آورد گنجی بود کش آورد بادگنج بادآور شنیدی ‌گنج بادآور ببین
در شب مهتاب از شلوار چون افتد برونیک بغل برف از هوا باریده گفتی بر زمین
هیچ جفتی را نشاید بی‌قرین خواندن به دهرجز سرین او که جفتست و به خوبی بی‌قرین
گنج سیمست آن سرین دزددل و دل دزد اوگنج چون خود دزد باشد دزدکی گردد امین
چرب و شیرینست چندانی که چون نامش برماز زبان من گهی روغن چکد گه انگبین‌
آن سرین کاو چون پری پنهان بود از چشم خلقچون من از هر سو دو صد دیوانه دارد در کمین
ای ‌دریغا کاش افسون پری دانستمیتا پری را دیدمی بی‌گاه و گه صبح و پسین
آن پری را نیست افسونی به غیر از سیم و منمانده‌ام بی‌سیم از آن با من نگردد همنشین
نی‌ که او سیمست و من همچون‌ گدا در پیش اوبهر سیم آرم برون دست طمع از آستین
نام‌او شعر مرا ماندکه چون آری به لبآبت آید در دهن بی‌خود نمایی آفرین
آن سرین کان ماه دارد من اگر می‌داشتمدادمی‌ کز من نباشد هیچ ‌کس اندوهگین
وقف رندان قلندر کردمی چون خانقاهتا شوند آنجا پی‌ دفع منی عزلت‌ گزین
دی به من گفتا کسی وصف سرین کردن به دستگفتم آری بد بود مبرود را سرکنگبین
گر ز لفظ زشت افتد معنی زیبا به دستننگ‌گوهر نیست‌‌ گر جوید کسی از پارگین
قهوه بس تلخست‌ کش نوشند مردم صبح و شاملیک بس شیرین شود چون گشت با شکر عجین
از سرین گفتن مرا در دل مرادی دیگرستفهم معنی‌ گر توانی حجتی دارم متین
چیست دانی خواهش دل خواهش دل ‌کیست عشقعش چبود شور حق حق ‌کیست رب‌العالمین
آدمی را میل هست و شهوتی اندر نهادکافریدست از ازل در جان او جان‌آفرین
گرچه زان شهوت مراد ابن شهوت مشهور نیستلیک ازین خواهش ‌بدان خواهش ترا گردد معین
زانکه لفظ شهوت‌انگیز آورد دل را بشورتاکند گم ‌کردهٔ خود را سراغ از آن و این
تشنگی باید که خیزد تشنه در تحصل آبتا سراب از آب بشناسد سداب از یاسمین
مقصد و مقصود جانها رنگ و تاب آب هستپس در اول حال عطشان آب می‌داند یقین
در شراب ار آب نبود رنگ و تاب آب هستپس ‌در اول حال عطشان آب می‌داند یقین
مرد بخرد را به دل سودا ز جای دیگرستکش گهی از خال جوید گه ‌ز خط‌ گه از جبین
راستی عشاق را سوز و نوای دیگرستگه ز چنگ عندلبب و گه ز چنگ رامتین
بوی پیراهن چنان یعقوب را بینا کندبوی یوسف فرق کن از بوی یوسف آفرین
گر به تنها طیب چشم‌ کور را کردی بصرهیچ نابینا نبودی در تمام ملک چین
تین و زیتونی که یزدان خورده در قرآن قسمفهم‌ آن زاوّل‌ که قصدش چیست زین زیتون و تین
در همین زیتون و تین خواهد یقین شد آنکه هستطعم آن شیرینی مطلق بهر چیزی ضمین
مقصد حق شور عشق تست و شرح حسن خویشاز حدیث حور و غلمان و جمال حور عین
شرب مطلق نیست مقصودش که قرب مطلقستاینکه فرماید به قرآن لذهٔ للشاربین
باری ار هزلی فتد گاهی بنادر در سخنحکمتی دارد که داند نکته یاب دوربین
هزل و طیبت طینت افسرده را آرد به وجدآنچنان کز تلخ می خوش خوش به وجد آید حزین
همچو ملح اندر طعامست این مزاح اندر کلاماین سخن فرمود آنکو بد نبی را جانشین
گفت روزی مصطفی ناید عجوز اندر بهشتیک عجوزک بود حاضر شد ز گفت شه غمین
مادح شاهست قاآنی به هرجایی که هستگر ز اصحاب شمال و گر ز اصحاب یمین