گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰۰ - وله ایضاً

وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)قافیه: ین۳۸ بیت
دوش ‌که شاه اختران والی چرخ چارمینکرد ز اوج آسمان میل به مرکز زمین
من ز پس ادای فرض اندر خانهٔ خدابر نهجی ‌که واردست از در شرع و ره دین
کردم زی سرای خود میل و زدم قدم برونگشنه چمان به کوی و درگه به یسار و گه یمین
چشم به پای و پا به ره نرم گرا و کند رودل ز خیال گه بگه تفته و درهم و غمین
گاه هوای فال و فرگه به خیال سم و زرگاه اندیشهٔ خطر گاهی فکرت دفین
نفس به فکر عزّ و شان تن به هوای آب و ناندل به وصال دلستان لب به خیال ساتکین
زمزمه هردمم به لب از پی جام پر ز میوسوسه بی‌حدم بدل از غم یار نازنین
کآیا آن فرشته‌خو در چه مکانش گفتگوایدر با که همنفس ایدون با که همنشین
من دل در برم‌ کنون زین غم‌ ‌گشته بحر خونتا که ببوسدش غبب یا که بمالدش سرین
یابد چون پس ازخورش ساده ز باده‌ پرورشتاکه برد بدو یورش یا که ‌کند براو کمین
سرکشی‌ او چو سر کند میل به‌ شور و شر کنداز پی رام‌ کردنش یاد کند دو صد یمین
مانا با چه دوزخی رام شد آن بهشت‌روکز لب‌ کوثر آیتش نوش نماید انگبین
حالی ازدو چهر او و آندو کمند خم‌به‌خمچیند شاخ ضیمران بوید برگ یاسمین
پاس دگر چو بگذرد بستر خواب‌ گستردتا به فراش خوابگه تن دهد آن بلای دین
پس ز در ملاعبت آید وگیردش ببرسخت فشاردش بدن‌گرم ببوسدش جبین
این همه سهل بشمرم گ‌رنه به تخت عاج اودیو هوس نمایدش از اثر شبق مکین
زیرا چون به تخت جم دست بیابد اهرمنبی‌شک برسپوزد انگشت به حلقهٔ نگین
یابد چون به تخت سیم آری ناکسی ظفردست ستم ‌کند دراز ار همه خود بود تکین
آنگاه از غضب مرا هرسر مو شود به تنهمچو سنان‌‌گستهم راست به زیر پوستین
غیرت عصمتم بدان دارد تا کشم به خونلاشهٔ خود ز تیر غم پیکر او به تیغ‌ کین
باری‌بس‌خیال‌ها بگذشت اندرم به دلتا بگذشت ساعتی ز اول شب به هان و هین
طیره هنوز من در آن اول شب‌ که ناگهمگشت ز خم‌کوچه‌یی طالع صبح دومین
در شب تیره‌ای عجب بنمود آفتاب‌روگرچه بر آفتاب نی ‌کژدم هیچگه قرین
ماند چو من دو چشم من خیره ز فرط روشنیکاین شب نی‌ کلیم چون‌بیضاش اندرآستین
چون سوی او پس از وله نیکو بنگریستمدیدم یار می‌رسد با دو رخان آتشین
چشمش یک تتار فن چهرش یک‌بهارگلجعدش یک جهان شکن زلفش‌ یک سپهر چین
قدش یک چمن نهال امّا بر سرش ارملعلش یک یمن عقیق امّا با شکر عجین
نازک چون خیال من نقش میانش در کمرزیر کمرش کوه سان شکل سرین ز بس سمین
آیت حسن و دلبری از خم طره‌اش عیانراست چو نقش نصرت از رایت پور آتبین
بس که مهیب و جان شکر چشمش درگه نگهگفتی در دو چشم او شیر ژیان بود مکین
هرچه شکنج و پیچ و خم بو‌د به زلف او نهانهرچه فریب و رنگ و فن بود به چشم او ضمین
چشمم بر جمال او روشن گشت و گفتمشلعل تو چیست‌گفت هی شادی یک‌جهان حزین
گفتمش ای بدیع رخ اهلا مرحبا بیاکت به روان ز جان من باد هزار آفرین
زان سپسش ز رهگذر بردم تا وثاق درتنگ ‌کشیدمش به بر راست چو خازن امین
زان پس ای بسا فسون خواندم تا که رام شدهمچو تکاوری حرون ‌کآوریش به زیر زین
هرچه غلط‌ گمان مرا رفت به جای دیگرانبعد کنار و بوس شد آن همه با ویم یقین
وایدون خیره مانده‌ام تا چه‌ دهم جواب اگرشرحی زین حکایتم پرسد خسرو گزین
آنکه بر آستان او بوسه همی دهد ینالآنکه به خاک راه او سجده همی برد تکین