گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹۸ - در ستایش محمدشاه غازی طاب الله ثراه فرماید

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ین۶۸ بیت
در ملک جم ز شوق شهنشاه راستیناز جزع خویش پر زگهر کردم آستین
چون خواستم به عزم زمین بوس شه ز جایبرخاست از جوارح من بانگ آفرین
گفتم به خادمک هله تاکی ستاده‌ایبشتاب همچو برق و بکش رخش زیر زین
خادم دوید و سوی من آورد توسنیکز آفتاب داغ ملک داشت بر سرین
چون عزم دیر جنبش و چون جزم دیر خسبچو خشم زود حمله و چون وهم دوربین
فر عقاب در تن طیار او نهانپر غراب در سم سیار او ضمین
عنبر فشانده از دم و سیماب از دهانفولاد بسته بر سم و خورشید بر جبین
خور ذره شد ز بس‌که دم افشاند بر سهرکُه دره شد ز بس ‌که سم افشرد بر زمین
پوشیده چشم شیر فلک ز انتشار آنپاشیده مغز گاو زمین از فشار این
کوه‌گران ز زخم سمش آسمان‌گرایمرغ ‌کمان به نعل پیش آشیان‌ گزین
زان اوج چرخ‌ گشته مقوس به شکل دالزین تیغ کوه گشته مضرّس بسان سین
من در بسیج راه‌که آمد نگار منسر تا قدم چو شیر دژاگه ز کبر و کین
بر رخ ستاره بسته و بر جبهه آفتاببر گل بنفشه هشته و بر لاله مشک چین
پروین‌گرفته در شکر لعل نوشخندشعری نهفته در شکن شعر عنبرین
بر روی مه‌ کشیده دو ابروی او کمانبر شر نرگشاده دو آهوی او کمین
زلفش به چهره چون شب یلدا بر آفتابیا عکس پر زاع بر اوراق یاسمین
آثار دلبری ز سر زلف او پدیدچون نقش نصرت از علم پور آتبین
رویش ستاره‌ای‌ که ز عنبر کند حصارلعلش شراره‌ای‌ که به شکر شود عجین
زلفش سپهر و جسته در او مشتری قرارلعلش سهیل و گشته ثریا در او مکین
رویش به زیر مویش ‌گفتی ‌که تعبیه استروح‌القدس به دامت پتیارهٔ لعین
باری زره نیامده بر در ستاد و گفتبگشای چشم و آیینهٔ چهر من ببین
روی من آینه است از آن پیش دارمتتا بختت این سفر به سعادت شود قرین
کاین قاعده است‌ کانکه به جایی‌کند سفردارند پیشش آینه یاران همنشین
گفتم به شکر این سخن اکنون خوریم میتا بو که شادمانه شود خاطر غمین
خادم شنید و رفت و می آورد و دادمانپر کرده داشت ‌گفتی از می دو ساتکین
زان می ‌که بود مایهٔ یک خانمان نشاطزان می‌ که‌ بود داروی یک دودمان حزین
زان می‌که‌گرذباب خورد قطره‌یی از آندر طاس چرخ ولوله اندازد از طنین
هی باده‌خورد وهر زرخش رست‌ارغوانهی بوسه داد و هی ز لبم ریخت انگبین
گفتا چه شد که بی‌خبر ایدون ز ملک جمبیرون چمی چو شیر دژاگاه از عرین
گر خود براین سری‌ که‌ روی جانب‌ بهشتهاچهر من به نقد بهشی بود برین
از چین زلف من به ریاحین و گل هنوزمشک ختن نثار کند باد فرودین
چندان نگشته سرد زمستان حسن منکز خط سبز حاجتش افتد به پوستین
صورتگران فارس ز تمثال من هنوزسرمشق می‌دهند به صورتگران چین
در طینتم هنوز حکیمان به حیرتندکز جان‌و دل سرشته بود یا ز ماء و طین
یاد آیدت شبی‌ که‌ گرفتی مرا ببرگشتی به خرمن‌گلم از بوسه خوشه چین
تو لب فرازکرده چو یک بیشه اهرمنمن چهره باز کرده ‌چو یک روضه حور عین
می‌گفتمت به ساق سپیدم میار دستمی گفتیم که صبحدم روز واپسین
گر روز واپسین نشد امروز پس چراجویی همی مفارقت از یار نازنین
این ‌گفت و روی ‌کند و پریشید گیسوانکرد ازگلاب اشک همه خاک ره عجین
سیاره راند بر قمر از چشم پر سرشکجراره ریخت بر سمن از زلف‌پر ز چین
گفتم جزع بس است الا یا سمنبرااز جزع بر سمن مفشان گوهر ثمین
زیبق به سیم و ژاله به زیبق مپاش هانسوسن به مشک و لاله به عنبر مپوش هین
مندیش از جدایی و مپریش ‌گیسوانمخراش ماه چهره و مخروش این چنین
دیری بود که دور شدستم ز ملک ریوز روی چاکران شهم سخت شرمگین
مپسندیش ازین ‌که ز حرمان بزم شاهحنّانه‌ وار برکشم از دل همی حنین
گفت این زمان ‌که هست ترا رای ملک ریبنما به فضل خویش روان مرا رهین
یک حلقه موی از خم ‌گیسوی من بکنیک دسته سنبل از سر زلفین من بچین
تا چون به ‌ری رسی عوض موی پرچمشآویزی از بر علم شاه راستین
شاه جهان‌گشای محمد شه آنکه هستجاهش بر ازگمان و جلالش بر از یقین
شاهی‌که برگ و بار درختان به زیر خاکگویند شکر جودش نارسته از زمین
گربی‌قرین بودعجبی نیست‌زانکه هستاو سایهٔ خدا و خدا هست بی‌قرین
اطوار دهر داند از رای پس نگرادوار چرخ بیند از حزم پیش‌بین
ای نور آفتاب ز رای تو مستعاروی شخص روزگار به ذات تو مستعین
جز خنجرت که دیده جمادی که جان خوردیا لاغری که کشوری از وی شود سمین
هرگه‌کنم ثنای تو آید به‌گوش منز اجزای آفرینش آوای آفرین
تا حشر در امان بود از ترکتاز مرگگرگرد عمر حزم تو حصنی کشد حصین
از شوق طاعت تو سزد گر چو فاختهبا طوق زاید از شکم مادران جنین
آنات روز عمر تو همشیرهٔ شهورساعات ماه بخت تو همسالهٔ سنین
قسمت برند از نَعَمت در رحم بناتروزی خورند ازکرمت در شکم بنین
قدر تو خرگهی‌ که زمانش بود طنابحکم تو خاتمی ‌که سپهرش سزد نگین
گر آیتی ز حزم تو بر بادبان دمندهنگام باد عاد چو لنگر شود متین
نام تو تا به دفتر هستی نشد رقمهستی نیافت رتبه بر هستی آفرین
خلق تو از کمال چو موسی ملک نشانقدر تو از جلال‌ چو عیسی فلک نشین
ای مستجار ملت وای مستعان ملکایّاک نستجیر و ایّاک نستعین
فضلی ‌که از فراق زمین بوس خدمتتهردم عنان طاقتم ازکف برد انین
تا از برای طی دعاوی به حکم شرعبر مدعیست بینه بر منکران یمین
فضل خدای در همه حالی ترا پناهسیر سپهر در همه کاری ترا معین
اقبال پیش رویت و اجلال در قفافیروزی از یسارت و بهروزی از یمین