قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹۵ - در ستایش صدراعظم دام اجلاله فرماید
به راغ و باغ گذرکرد ابر فروردینشراره ریخت بر آن و ستاره ریخت براین
از آن شراره همه راغ گشت پر لالهوزین ستاره همه باغگشت پر نسرین
چمن از آن شده پرنور وادی ایمندمن ازین شده پر نار آذر برزین
مگر چمن زگل آتش گرفت کز بارانزند بر آتش آن آب ابر فروردین
درین بهار مرا شیر گیر آهو کی استگوزن چشم و پلنگینه خشم وگور سرین
میان عقل و جنون داده عشق او پدیدمیان چشم و نظرکرده حسن او تفتین
دو طٌرهاش چو دو برگشته چنگل شهبازدو مژهاش چو دوگیرنده پنجهٔ شاهین
قدش به قاعده موزون نه کوته و نه بلندتنش به حد متناسب نه لاغر و نه سمین
دوچشم زیر دوابرو و دوخال زیر دوچشمگمان بری که همی در نگارخانهٔ چین
دو ترک خفته و در زیر سر نهان کماندو بچه هندو ی بیدار هردو را به کمین
شب گذشته کز آیینه پارهای نجومسیه عماری شب را سپهر بست آیین
رسید بیخبر از راه و من ز رنج رمدبه چهره بسته نقابی چو زلف او مشکین
دو عبهرم شده از خون دو لالهٔ نعماندمیده از بر هر لاله یک چمن نسرین
شده دو جزع یمانی دو لعل و از هریکچکیده ز اشک روان خوشهخوشه درّ ثمین
ندیده طلعت او دیدم از جوارح منز هرکرانه همی خاست نالهای حزین
مژه به چشمم همی خار زد که ها بنگرجنون به مغزم هی بانگ زد که ها منشین
ز جای جستم و با صد تعب گشودم چشمرخی معاینه دیدم به از بهشت برین
شعاع نور جبینش ز سطح خاک نژندرسیده تا فلک زهره همچو ظلّ زمین
به کف بطی ز میش لعل رنگ و مشکین بویبسان آتش موسی به آب خضر عجین
از آن شراب که با نور او توان دیدننزاده در شکم مادر آرزوی جنین
چه دید دید مرا همچو باز دوخته چشمدو لاله گشته عیان از دو نرگس مسکین
چه گفت گفت که ای آسمان فضل و هنرز فرقدین تو چندین چرا چکد پروین
چه سوزی این همه نارت که ریخت بر بسترچه پیچی این همه مارت که هشت بر بالین
مگر خیال سر زلف من نمودی دوشکهبر تنت همهتابست و بر رخت همه چین
بگفتمش به شبی کابر پیلگون از برفهمی فشاند ز خرطوم پنبهٔ سیمین
ز بس که سودهٔ کافور بر زمانه فشاندزمین ز حمل سترون شد آسمان عنین
به چشم من دو سه الماس سوده ریخت ز برفسحرگهان که ز مشرق وزید باد بزین
ز درد چشم چنانمکنونکه پنداریبه چشم من مژه از خشم میزند زوبین
چو این شنید ز جا جست و نام خواجه دمیدبهر دو چشمم و پذرفت درد من تسکین
فروغ چشم معالی نظام ملت و ملکجمال چهر مکارم قوام دولت و دین
خدایگان امم صدراعظم ابر کرمکه صدر بدر نشانست و بدر صدر نشین
به یک نفس همه انفاس خلق را شمردز صبح روز ازل تا به شام بازپسین
به یک نظر همه اسرار دهر را نگردز اولین دم ایجاد تا به یومالدین
زهی ز یمن یمینت زمانه برده یسارخهی به یسر یسارت ستاره خورده یمین
مداد خامهٔ تو خال چهر روحالقدسسواد نامهٔ توکحل چشم حورالعین
ز بهر پاس ممالک به عون عزم قویبرای امن مسالک به یمن رای رزین
ز بال پشّه نهی پیش باد سد سدیدز نار تفتهکشیگرد آب حصن حصین
ستاره با همه رفعت ترا برد سجدهزمانه با همه قدرت تراکند تمکین
از آن زمانکه مکان و مکین شدند ایجادندید هیچ مکان چون تو در زمانه مکین
تو جزو عالمی و به ز عالمی چون آنکه جزو خاتم و هم به زخاتمست نگین
به نور رای تو ناگشته نطفه خون به رحمتوان نمود معین بنات را ز بنین
پی فزونی عمر تو دهر باز آردهرآنچه رفته ازین پیش از شهور و سنین
ز بیم عدل تو نقاش را بلرزد دستکشد چو نقشکبوتر به پنجهٔ شاهین
در آفرینش عالم تو ز آن عزیزتریکه در میان بیابان تموز ماء مین
وجود را نبد ار ذات چون تویی زیورهزار مرتبه کردی عدم بر او نفرین
زمین به قوت حکم تو حکمران سپهرگمان بیاری رای تو اوستاد یقین
خزانگلشن تو نوبهار باغ بهشتزمین درگه تو آسمان چرخ برین
گرت هزار ملامت کند حسود عنودبدو نگیری خشم و بدو نورزیکین
از آنکه پایهٔ سیمرغ از آن رفیعتر استکه التفات کند گر کشد ذباب طنین
به کفهٔ کرمت چرخ و خاک همسنگنداگر چه آن یک بالا فتاده این پایین
بلند و پستی دو کفه را مکن مقیاسبدان نگرکه همی راست ایستد شاهین
شنیده بودم مارستکاژدهاگرددچو چند قرن بگردد بر او سپهر برین
ز خامهٔ تو شد این حرف مر مرا باوراز آنکه خامهٔ تو مار بود شد تنین
بهحکم آنکه چوثعبان موسوی نگذاشتبه هیچ رو اثر از سحر ساحران لعین
برون ز ربقهٔ حکم تونیست خشک و تریدرست شدکه تویی معنیکتاب مبین
همیشه تا نشود جهل با خرد همسرهماره تا نبود زهر چون شکر شیرین
خرد به روی تو مجنون چو قیس از لیلیهنر ز شور تو شیدا چو خسرو از شیرین
کف گشاده روانت ستوده جان بیغمدلت شکفته تنت بیگزنده و بخت سیمین