قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸۷ - در مدح شجاع السلطنه حسنعلی میرزا
رود آمون گشت هامون ز اشک جیحونزای منرشک سیحون شد زمین از چشم خون پالای من
اردی عیشم خزان شد وین عجب کاندر خزانلاله میروید مدام از نرگس شهلای من
دیدهٔ من اشک ریزد سینهٔ من شعلهخیزدر میان آب و آتش لاجرم ماوای من
برنخیزد خندهام از دل شگفتی آنکه هستزعفران رنگ از حوادث سیمگون سیمای من
برندارم گامی از سستی عجبتر کز المکهربا رنگست سقلابی صفت اعضای من
هرمژه خاریست در چشمم عجب کاین خارهاسالمند از موج اشک چشم طوفان زای من
مجمرم مانا به پاداشن از آن افروختهستدوزخی از دل شراره آه بیپروای من
من همان دانای رسطالیس فکرم کامدهستدر تن معنی روان از منطق گویای من
تا چه شد یارب که زد مهر خموشی بر دهنطوطی شرین زبان طبع شکرخای من
من همان بقراط لقمان مان صافیگوهرمتا چرا برهان رود اکنون به سوفسطای من
من همان پیغمبر ارباب نظممکز غرورپشت پا میزد به چرخ سفله استغای من
تا چرا یارب حوارّیین اعدا گشتهاندچیره بر نفس سلیم عیسوی آسای من
تیرهتر گشتست بزمم وین عجبکز سوز دلروز و شب چون شمع میسوزد ز سر تا پای من
لؤلؤ لالاست نظمم آوخا کزکین چرخکم بهاتر از خزف شد لؤلؤ لالای من
بهر جامی منّت از ساقی چرا باید کشیدچشم من جامست و اشک لعلگون صهبای من
طالع شورم به صد تلخی ترش کردست رویتا مگر از جان شیرین بشکند صفرای من
این مثل نشنیدهیی خود کرده را تدبیر نیستتا چها بر من رسد زین کردهٔ بیجای من
آبرویم ریخت دل از بس بهر سویمکشیدای دریغا برد دزد خانگی کالای من
دهر بر من دوزخست از کلفت حرمان شاهوای اگر بر من بدینسان بگذرد عقبای من
شاه شیر اوژن حسن شه آنکه گوید نه سپهرخفته در ظلّ ظلیل رایت اعلای من
آنکه فرماید منم آنکو فرستد زیر خاکآفرین بر آفرین چنگیز بر یاسای من
من همان هوشنگ تهمورس نژادم کامدستغرقه در خون اهرمن از خنجر برّای من
روید از دشت وغا و روید لالهٔ احمر هنوزاز شقایق رنگ خون بدکنش اعدای من
خاک کافر دز بود تا گاو و ماهی سرخ رنگتا ابد از نشر خون خصم بی پروای من
صورت مستقبل و ماضی نگارد بر سرینیک ره ار جولان زند خنگ جهان پیمای من
تا چه اعجازست این یارب که با هنجار خصمشکل جوزا کرد از تیغ هلال آسای من
هرکه بیند حشر را داند که جز بازیچه نیستشورش بازار او با شورش هیجای من
آسمانگفتا برآمد زهرهام از بیم شاهنیست بیتقدیم علت گونهٔ خضرای من
بدرگفتا خوین را با رای شهکردم قرینهر مهی ناقص بهکیفر زان شود اجزای من
تیر گفتا خویش را خواندم دبیر شهریارمحترق زانرو به پاداشش شود اعضای من
زهره گفتا مطرب خسرو ستودم خویش رازان سبب رجعت مقرر شد به باد افرای من
مهر گفتا خویش را خواندم همال رای شاهمنکسف گه زان شود چهر جهانآرای من
ترک گردون گفت خواندم خویش را دژخیم شاهوز نحوست شهره زان شد کوکب رخشای من
مشتری گفتا خطیب شه سرودم خویش رازان ندارد هیچ داناگوش بر انشای من
گفت کیوان خویش را خواندم بر از دربان شاهنحس اکبرگشت زانرو وصف جانفرسای من
هریکی ز آلات رزم و بزم شه گفتند دوشطرفه نظمی نغزتر زینگفتهٔ غرای من
تیغ شه گفتا نهنگی بحر موجم کآمدستخصم دارا طعمه و دست ملک دریای من
رمحشه گفتا منم آن افعی بیجانکه هستاژدها پبچان ز ریش نیش جانفرسای من
کوس شه گفتا منم آن لعبت تندر خروشکه آسمان در گوش دارد پنبه از آوای من
خنجر شه گفت من مستسقیم زان روی هستخون خصم شه علاج درد استسقای من
تیرشهگفتا عقابی تیز پرّم کآمدستآشیان مرگ منقار شرنگ آلای من
گر ز شهگفتا من آن کوه دماوندم که هستدر بر البرز برز پادشه ماوای من
خود شه گفت ابلق من پر نسر طایرستکاشیان فرموده اندر فرق فرقدسای من
درع خسرو گفت من شستم تن دارا نهنگحلفه اندر حلقه زان شد سیمگون سیمای من
خنگ خسرو گفت آن شبدیز صرصر جنبشمکز پف جولان سزد هفت آسمان صحرای من
رایت شه گفت من آن آیت فتحم که هستطرهٔ رخسار نصرت پرچم یلدای من
بزم شه گفتا منم فردوس و ساغر سلسبیلساقیان غلمان و حوری طلعتان حورای من
دست شه گفتا منم آن ابر نیسانی که هستبحر را مخزن تهی از همّت والای من
جام داراگفت ماناکوثرم زانروکه هستبزم عشرت خیز خسرو جنت المأوای من
رای شهگفتا منم موسی و خصمم سامریتا چهگوید سحر او با معجز بیضای من
کلک شهگفتا منم اسکندر صاحبقراننقش من ظلمات و آب زندگی معنای من
خسرو اگرچند روزی گشتم از درگاه دوردر ازای این جسارت کرده چرخ ایذای من
گر به نادانی ز من دانیگناهی سر زدستاین جهانسوز تو و این فرق فرقد سای من
همرهی با ناظر منظور بد منظور از انکاو بهر کاری نظر دارد به استرضای من
ور گناهی درحقیقت نیست تشریفم فرستتا ز تشکیک بلا ایمن شود بالای من
دیرمانی داورا چندانکهگوید روزگاربر سر آمد مدت دوران تن فرسای من