قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۹ - بر سبیل تغزل و ترکیببند گوید
گر خضر دهد آب بقایت به زمستانمستان بستان جام می از ساقی مستان
بستان به شبستان قدح از دست نگارینکز روی دلارا شکند رونق بستان
ترکیکه به خوناب جگر دارد معجوندر هر نظری اشک تر زهدپرستان
لعل لب دلدار گز و خون رزان مزدر خرقهٔ سنجاب خز و کنج شبستان
درکش می چون خون سیاووش به بهمنکز نیرویش از دست رود رستم دستان
خمر عنبی خواهم و بستانی کاو رانارنج غیب سیب زنخ نار دو پستان
اینست علاج دل بیمار طبیباسودم ندهد شیرهٔ عناب و سپستان
چون بادهٔ گلگون بودت گو نبود گلفرخنده بهارست به میخواره زمستان
خستی دلم ای دوست به دستگان نگاریندستان تو ای بسکه بگویند به دستان
بیرحمی و یک ذره وفا در دل تو نیستتخمیست مروت که در آب و گل تو نیست