گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۷ - و له فی المدیحة

صبح برآمد به ‌کوه مهر درخشانچرخ تهی‌ گشت از کواکب رخشان
یوسف بیضا برآمد از چَه خاورصبح زلیخا صفت درید گریبان
جادهٔ ظلمات شب رسیده به آخرگشت سحرگه پدید چشمهٔ حیوان
چرخ برآورد زآستین ید بیضااز در اعجاز همچو موسی عمران
همچو فریدون بکین بیور ظلمتچرخ ز خور برفراشت اختر کاوان
شب چو شماساس راند رخش عزیمتقارن روزش شکافت سینه به پیکان
نیّر اعظم کشید تیغ چو رستمدیو شب از هیبتش ‌گریخت چو اکوان
زال خور از ناوک شعاع فلک راخون ز شفق برگشاد همچو خروزان‌
خور چو گروی زره‌ سیاوش مه رابهر بریدن گرفت گوی زنخدان
بیژن خورشید در کنابد گیتیپهلو شب را فکند خوار چو هومان
مهر بر آمد به‌ کوهسار چو گودرزگرد فلک زو ستوه گشت چو پیران
گیو خور از روی ‌کین تژاد فلک راچاک زد از تیغ نور غَیبهٔ خفتان
ماه به ناوردگاه چرخ ز خورشیدگشت چو رهّام ز اشکبوس‌ گریزان
مهر منور خروج‌کرد ز خاوربر صفت کاوه از دیار سپاهان
دیدهٔ اسفندیارِ ماه برآوردرستم مهر از گزینه بیلک پران
رایت گشتاسب سحر چو عیان شدمجمرهٔ زردهشت گشت فروزان
مهر فرامرزوار سرخهٔ مه رابر دَم حنجر نهاد خنجر برّان
یک تنه زد مهر بر سپاه‌ کواکبچون شه غازی جریده بر صف افغان
شاه سکندر حسب امیر جهانگیرخسرو دارا نسب خدیو جهانبان
خط به قاقوس داد و دایرهٔ عدلچرخ سخا قطب جود و مرکز احسان
ماحی آثار کفر و حامی ملتروی ظفر پشت دین و قوت ایمان
میر بهادر لقب حسن شه غازیشیر قوی‌پنجه ‌کلب شاه خراسان
آنکه بدرّد به تیغ تارک قیصروانکه بکوبد به ‌گرز پیکر خاقان
آنکه ببخشد کمینه سایل کویشآنچه به بحرست از لآلی و مرجان
منتظم از لطف اوست ساحت جنتمشتعل از قهر اوست آتش نیران
ای دل رمحت به جسم‌ گردان جایعوی دم تیغت به خون نیوان عطشان
از تو گریزان به جنگ قارن‌ کاوهوز تو هراسان به رزم رستم دستان
فر فریدونی از جلال تو ظاهرچهر منوچهری از جمال تو تابان
دست‌تو برهان‌ بذل و حجت جودستباش ‌که برهان دگر نیارد برهان
رای منیر تو جام جم بود ایراکراز دو عالم به پیش اوست نمایان
حشمت شخص تونی ز نقش نگینستاینت عیان نقش برتری ز سلیمان
سطوت نیرم برت چو صورت بر سنگصولت رستم برت چو نقش بر ایوان
جز توکه بر رخش باد سیر برآییدیده‌کسی پیل را به‌کوههٔ یکران
جز تو که در برکنی به عرصهٔ هیجادیده کسی شیر نر بپوشد خفتان
کشتن موری به نزد مهر تو مشکلقتل جهانی به پیش قهر تو آسان
جز دل و دست تو در انارت و بخششکس نشنیدست زیر گنبد گردان
عالم عالم ضیا ز یک دل روشندریا دریا گهر ز یک کف باران
نزد تو ننگست ذکر نام ارسطوپیش تو عارست نقل حکمت لقمان
بخت تو مامک بود سپهر چو کودکزانکه ‌کند سر به ذیل لطفت پنهان
ابر عطا را چرا چو دست تو دانماز چه به وی افترا ببندم و بهتان
مهر فلک را چرا چو رای تو خوانماز چه دهم نسبت ‌کمال به نقصان
گر نبرد بدکنش نماز تو شایدنی تو ز آدم‌ کمّی و او نه ز شیطان
روز و غاکز غبار سم تکاورچرخ‌ کند تن نهان به جامهٔ قطران
عرصهٔ میدان شود چو عرصهٔ شطرنجبیدق نصرت ز هر کرانه به جولان
پیل‌تنان بر فراز اسب چو فرزیناز همه جانب همی دوند هراسان
چون تو رخ آری شها به عرصهٔ ناوردگشت‌کنان گوی را به حملهٔ چوگان
مات شود از هراس تیغ تو در رزمرستم و گودرز و گیو و سلم و نریمان
تیغ تو برقست و جان اعدا خرمنگرز تو پتکست و ترک خصمان سندان
ویحک آن مرغ جان‌شکار چه باشدکش نبود طعمه در جهان به جز از ‌جان
راستی آرد پدید چون دل عاشقگرچه بسی‌کج‌ترست زابروی جانان
همچو هلالست لیک می‌نپذیردچون مه نو هر مهی زیادت و نقصان
دایهٔ گردون بود به سال و نباشدبر صفت طفل شیرخوارش دندان
گرچه ز گوهر بود به گونهٔ الماسلیک شود دشت از و چو کوه بدخشان
ورچه بسی جامهای جان که ستاندباز هنوزش بدن نماید عریان
هست چوگردون پر از ستاره ولیکننیست چو گردون به اختیارش دوران
هست چو دریا پر از لآلی لیکننیست چو دریا به دست بادش طوفان
گردان‌ گردد ولی به دست جهاندارطوفان آرد ولی به سعی جهانبان
بسکه به نیروی شهریار فشاندخون یلان را ز تن به ساحت میدان
سرخی خون بر زمین نماید چونانکبرقع چینی به چهر خاور سلطان
سارهٔ هاجر خصال رابعه دهرمریم زهرا صفت خدیجهٔ دوران
حسرت قَیدافه همنشین سکندرغیرت تهمینه دخت شاه سمنگان
حوا چون خوانمش به پاکی طینتکاو ره آدم زد از وساوس شیطان
ساره چسان دانمش ‌‌که خواری هاجرجست همی از در حسادت و خذلان
هاجر کی گویمش که خدمت سارهکرد پرستاروار روز و شب از جان
حور چسان دانمش‌ که حور به جنتباک ندارد ز همنشینی غلمان
جفت زلیخا نخواهمش ‌که زلیخاگشت سمر در هوای یوسف کنعان
گویمش آلان‌قوا ولیک هر اسمکاو به عبث حمل می‌نیافت به‌ گیهان
آسیه می‌گفتش به پاکی و عصمتمریم می‌خواندمش به پاکی دامان
بود اگر آن جدا ز صحبت فرعونبود اگر این بری ز تهمت یاران
بود فرنگیس اگر نبود فرنگیسیارگله روز و شب به‌ کوه و بیابان
بود منیژه اگر نبود منیژهاز پی دریوزه خوار مردم توران
بود فرانک اگر نبود فرانکهر طرف از بیم بیوراسب‌ گریزان
صد چو صفورا ورا مجاور درگهصد چوکتایون ورا خدم شده سنان
بانوی بانو گشسب و غیرت‌ گلچهرحسرت زیب النسا و رشک پریجان
بهر سزاواریش سرای ملک راشاید اگر جا دهد به‌گوشهٔ ایوان
بانوی نوشابه شاه‌ کشور بردعخانم رودابه‌ مام گرد سجستان
عصمت او ماورای وصف سخنورعفت او ماعدای مدح سخندان
تا که نیفتد نگاه عکس به رویشعکسش ماند در آب آینه پنهان
همچو غلامان درش به حلقهٔ طاعتهمچو کنیزان درش به خطهٔ فرمان
زلفه و بله لیا و رحمه‌ و راحیل‌آسره و آمنه(‌) زیبده و اقران
فضّه‌ و ریحانه و حلیمه و بلقیستحفه و شعوانه‌ و حکیمهٔ دوران
روشنک‌ و ارنواز و زهره و ناهیدحفصه‌ و اقلیمیا عفیفهٔ‌گیهان
شکر و شیرین و شهرناز و گل‌انداملیلی و پورک یگانه بانوی پوران‌
تالی معصومه از طهارت و عصمتثانی زیتونه در نقاوت و ایمان
غیرت ماه‌آفرید از رخ مهوشرشک پری‌دخت از جمال پری‌سان
سلسله عالمی ز موی مسلسلآفت جمعیتی ز زلف پریشان
عصمتش ار پرده‌پوش حافظه‌گرددراه نیابد به سوی حافظه نسیان
هست زلیخا ولی نه مایل یوسفبل دل‌ صد یوسفش به چاه زنخدان
عارض او از کجا و مهر منورقامت او از کجا و سرو خرامان
ماه چسان جا کند به دیبهٔ دیباسرو چسان سر زند ز چاک‌ گریبان
خوبی نرگس ‌کجا و شوخی چشمشقدر نبات از کجا و رتبهٔ انسان
رهزن ‌کارآگهان به طرهٔ رهزنفتنهٔ شاهنشهان ز نرگس فتان
روی ویست آسمان حسن و بر آن روخال سیه چون به چرخ هفتم‌ کیوان
بود مونث به صیغه ورنه عفافشکردی منع دخول نطفه به زهدان
بر رخش ار نقش بند هستی بیندشاید کز نقش خویش ماند حیران
هست به خوبی یگانه لیک همالشنیست ‌کسی جز مهینه بانوی دوران
دخت جهانجو گزیده اخت‌ کهینشآنکه دل مه به مهر اوست‌ گروگان
باخترش نام از آن سبب که ز رشکشخسرو خاور ز باختر شده پنهان
آنکه در روضهٔ بهشت ببنددگر نگرد روضهٔ جمالش رضوان
از چه دهم نسبتش به ساره و بلقساز چه ‌گشایم زبان خویش به هذیان
هست دو مشکین ‌کلاله بر مه رویشسر زده از گلبنی دو شاخهٔ ریحان
یا نه دو تاریک شب به روز مقارنیا نه دو مار سیه به ‌گنج نگهبان
خوبی‌ او زهره ‌خواست ‌سنجد با خویشکرد از آن جایگه به‌کفهٔ میزان
سیب زنخدان او به ‌گلشن شیرازطعنه فرستد همی به سیب صفاهان
نقش نبسته ست در جهان و نبنددچون رخ او صورتی به عالم امکان
فکرت قاآنی ارچه وصف نخواهدلیک به توصیف او نباشد شایان
به‌که‌ کند ختم مدّعا به دعایشزانکه ندارد ثنای او حد و پایان
تاکه عروس فلک ز حجلهٔ خاورجلوه‌ کند هر سحر به‌ گنبد گردان
بر فلک حسن آفتاب جمالشباد فروزنده همچو مهر فروزان