قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۴ - فیالمدیحه ایضاً
دوش چون شد رشتهٔ پروین عیان از آسماندیدهام پروینفشان شد دامنم پرویننشان
بر زمین از بس هجوم آورد اشکم چون نجوممینیارستم زمین را فرق کرد از آسمان
برق آهم مشعلی افروخت درگیتیکهگشتاز برون جامه راز خاطر مردم عیان
بسکه گرداگرد من صفصف هجوم آورد غمجهد میکردمکه خود را بازجویم از میان
گاهی از بس زردی رخساره بودم بیم آنکسایدم بر جبهه هندویی به جانی زعفران
الغرض بودم درین حالتکه ناگه دررسیدبر سرم آن سرو بالا چون بلای ناگهان
نی خطا گفتم بلایی به ز عیش مستدامنی غلط گفتم فنایی به ز عمر جاودان
زلف یک خروار سنبل چهره یک گلزار گللعل یک انبار ملگیسوش یک مِضمار جان
فتنهٔ یک خانقه تقوی ز چشم دلفریبدشمن یک صومعه طاعت ز خال دلسنان
آفت یک روم ترسا از دو پرچین سلسلهغارت یک دیر راهب از دو مشکین طیلسان
زلف چون شام محرم چهره همچون صبح عیدصبح عیدش را شده شام محرم سایبان
در دهان او سخن چونان وجودی در عدمبر میان او کمر چونان یقینی بر گمان
روی سیمینش سپر گیسوی مشکینش کمندزلف پرچینش زره مژگان خونریزش سنان
بر قدش گیسو چو ماری بر فراز ناروندر لبش دندان چو دری در میان ناردان
هم رخش در زیر زلف و هم خطش بر گرد لبغاتفر در زنگبار و نوبه در هندوستان
از فسون چشم بربستم زبان آری به سحرساحر از بادام مردم را کند عقد اللسان
رویش اندر طرّهٔ مشکین قمر در سنبلهخالش اندر چهرهٔ سیمین زحل بر فرقدان
عشق دارد مار بر سرو روان گر منکریزلف چون مارش ببین بر قد چون سرو روان
با دو لعل نوشخندش میننوشم نیشکربا دو زلف درعپوشش مینبویم ضیمران
غیر زلف چون دخانش بر رخان آتشینمیندیدم کز هوا سوی زمین یازد دخان
زلف او بر روی سیمین عقربی در ماهتابجعد او بر چهر رنگین سنبلی بر ارغوان
زلف بر دوشش عزازیلی به دوش جبرئیلدل در آغوشش دماوندی میان پرنیان
عشقاو را هفت وادی بود و من در هر یکشزحمتی دیدمکه دید اسفندیار از هفتخان
آتشین رویش چو دیدم جستم از جا چون سپندوز سپندش عقل را آتش زدم در دودمان
گفتمش ای ترک غارتگر که در اقلیم حسننیکوان را شهریاری دلبران را قهرمان
کوه را دزدی و پوشی در قصب کاینم سرینموی را آری و بندی درکمر کاینم میان
تاکی از دردت بمیرمگفت بخبخ گو بمیرتاکی از هجرت نمانم گفت هیهی گو ممان
گفتمش یارم که باشد در غمت گفتا اجلگفتمش کارم چه باشد بیرخت گفتا فغان
گفتمش شب بیتو ناید خواب اندر چشم منگفت آری خواب میناید به چشم پاسبان
گفتم از وصل دهانت تا به کی جویم اثرگفت تا آن گه که جویی از دهان من نشان
گفتم آخر بر رخ من از چه خندی شرم دارگفت هیهی میندانی خنده آرد زعفران
گفتم ایگلچهره چون من باغبانی بایدتگفت رو رو من نیم آن گل که خواهد باغبان
گفتمش ای ترک چون من ترجمانی شایدتگفت بخبخ من نه آن ترکم که جوید ترجمان
گفتم آخر چند ماند راز جورت سر به مهرمهر بردار از ضمیر و قفل بگشا از زبان
گفت ای ابله ندانی اینقدرکز وصل تومن همان بینمکه بیندگلشن از باد خزان
بینشانی چون تو را چون من نشاید همنشینمیزبانی چون ترا چون من نباید میهمان
طرهام ماری نه کش چنگتو باشد مارگیرغبغبمگویی نه کش دست تو باشد صولجان
تو ب هقامت چون کمانی من به قامت همچو تیرتیر پران بگذرد چون جفت گردد باکمان
با چنین رخسار منکر با چنین اندام زشتاینقدر حجت مجوی و اینقدر طیبت مران
منظر زیبا نداری یار زیبارو مخواهمنطق شیرین نداری شوخ شیرینلب مخوان
روی زشت خود ندیدستی مگر در آینهتا بهجهد از خود گریزی قیروان تا قیروان
صورت زشت ترا صورتگری گر برکشدکلکش از تأثیر آن صورت بخوشد در بنان
بر رخ زردت ز هر جانب نشان آبلهپشهٔ خاکیست مانان بر برازی پرفشان
بینیت چون ناودان و آب ازو جاری چنانکروز بارانش نشاید فرق کرد از ناودان
روی زشتت گر شود در صورت بت جلوهگرکافرم گر هیچ کافر بت پرستد در جهان
ورکسی نامتکند بر درهم و دینار نقشدرهم و دینار راکس مینگیرد رایگان
گر نمایی روی من با روی زشت خود قیاسآزمون آیینه را برگیر و در شبهت ممان
مار را نسبتگنه باشد به طاووس ارمخار را شبهت خطا باشد به گلزار جنان
ور توگویی وصلمن بس دلکشست و دلپذیریک نفس با چون خودی بنشین ز روی امتحان
تا چه کردستم گنه تا با تو باشم همنشینیا چه کردستم خطا تا با تو باشم در غمان
مر ترا طاعت چه باشد تا خدایت در جزااز وصال چون منی بخشد حیات جاودان
یا مرا عصیان چه باشد تا بهکیفر کردگاراز جمال چون توییگوید به دوزخ کن مکان
گاه خوانی سستمهرم هستم آری اینچنینگاه خوانی سخت رویم هستم آری آن چنان
سخترویستمولیبا ونتو یاری سستطبعسست مهرستم ولی با چون تو خاری سخت جان
راستی را در شگفتستم ز اطوار سپهرراستی را در شگرفستم ز ادوار جهان
کز چه هرجا غرچهیی دنگی دبنگی دیورنگابلهی گولی فضولی ناقبولی قلتبان
الکنی کوری کری لنگی شلی زشتی کلیبدسرشتی احولی زشتی نحیفی ناتوان
سادهیی گیرد صبیحو دلبریخواهد ملیحهمسری خواهد جمیل و شاهدی جوید جوان
کوبکو تازانکه گردد با نگاری همنشیندربدر یازان که گردد با ظریفی رایگان
گر تجنب بیند از یاری بگرید ابروارور تقرب بیند از شوخی بخندد برقسان
گاه با معشوق گوید اینت جور بیحسابگاه با منظور گوید اینت ظلم بیکران
دلبر مظلوم از خجلت بنسراید سخنشاهد محجوباز حسرت بنگشاید زبان
خود نماید جور و از معشوق نالد هر نفسخود اید ظلم و از محبوب موید هر زمان
جور آن این ببن که گردد با نگاری مقترنظلم آن این بسکه جوید با جوانی اقتران
آن ازین جفت نشاط و این ازان یار محناین ازان اندر جحیم و آن ازین اندر جنان
راستی را دلبری دیوانه باید همچو منتا مگر با زشترویی چون تو گردد توأمان
چشم خیره خشم چیره روی تیره خوی زشترخگره نخوت فره صورت زره قامتکمان
بخت لاغر رنج فربه مغز خالی جهل پرغم فراوان دلنوان دانش سبک خاطرگران
آه سرد و اشک گرم و روح زار و تن نزاررویسخت و طبعسست و جاننژند و دلنوان
قامت پست تو بینم یا رخ پر آبلههیکل زفت تو بینم یا دل نامهربان
تو چه بینی از من آن بینی که راغ از فرودینمن چه یابم از تو آن یابم که باغ از مهرگان
تو مرا باب ملالی من ترا آب زلالتو مرا رنج روانی من ترا گنج روان
من ترا دار نعیمم تو مرا نار جحیممن ترا باغ جنانم تو مرا داغ جنان
تو مرای دشمن جان من مرایی همنشینمن ترایم راحت تن چون ترایم همعنان
من چه بینم از تو آن بینم که از صرصر چراغتو چه بینی از من آن بینی که از راح روان
تو مرا آنزحمتیکش وصف بیرون از حدیثمن ترا آن رحمتمکش مدح بیرون از بیان
نه ترا یزدان فرستد رحمتی برتر ازیننه مراگیهان پسندد زحمتی برتر از آن
وصل تو مرگست و مرگ از عمر نگذارد اثرروی تو رنجست و رنج از شخص برباید توان
عشقبازی چون تو زشت و شاهدی زیبا چو منفیالمثل دانی چه باشد آسمان و ریسمان
این بود انصاف یارب کز وصال چون توییمن بباشم ناامید و من بباشم ناتوان
وین روا باشد خدا را کز وصال چون منیتو بپایی شادکام و تو بمانی شادمان
با تو چون باشم نباشد هیچم از شادی اثربا تو چون مانم نماند هیچم از عشرت نشان
رنج بیند پادشا چون با گدا گردد قریننحس گردد مشتری چون با زحل جوید قران
خوشدلی را مایهیی باید مرا بسرای هیننیکویی را آیتی شاید مرا بنمای هان
ایدریغاکاکی سمای خود دیدی به چشمتا به پای خویشتن از خویشتن جستی کران
تو اگر بوسی مرا بوسیدهیی مه را جبینمن اگر بوسم ترا بوسیدهام خر را فلان
گر مرا خواهی دعایی کرد باری کن چنینکز وصال چون تویی دارد خدایم در امان
گفتم ای سرو قباپوش اینهمه توسن متازگفتم ای ماه کلهدار اینقدر مرکب مران
غمزهای دلبران را رمزها باشد نهفتنازهای نیکوان را رازها باشد نهان
حسن بامیهستعالینردبانثن چیست عشقهیچکس بر بام مینتوان شدن بینردبان
عشق خسرو کرد شکر را به شیرینی مثلورنه شکر نام بسیارستی اندر اصفهان
هم عرب را بوده چون لیلی هزاران دلفریبهم عجم را بوده چون شیرین هزاران دلستان
شور مجنونی مر او راکرد معروف زمنشوق فرهادی مر این را ساخت مشهور زمان
از زلیخا یوسف اندر خوبرویی شد مثلازکثیر عزها عزت یافت در ملک جهان
گر نبودی وامق از عذرا که پرسیدی اثرور نبودیعروه از عفراکه دانستی نشان
هندویی خورشید رخشان را ستایش مینکردتا نه زاول حیرت حربا فکندش درگمان
شمع از جانبازی پروانه آمد سرفرازویس از دل بردن رامین مثل شد در جهان
سروکی بالد به بستانگر ننالد فاختهگُلکجا خندد به گلزار ار نزارد زندخوان
گر نبودی داستان توبه و لیلی مثلاز حد اوهام نامی مینبودی در میان
ور جمیل از دل نبودی طالب حسن جمالکافرم گر هیچ راندی از بُثینه داستان
شاعر ماهر چو فردوسی ببایستی همیتا به دهر اندر خبر ماندی زگرد سیستان
مفلقی دانا چو خاقانی بشایستی همیتا به دوران داستانگویدکس از شاه اخستان
لاجرم باید چو قاآنی ادیبی هوشمندتا به گیتی داستان ماند ز شاه راستان