گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶۲ - در مدح شاهنشاه مبرور محمد شاه مغفور طاب‌الله ثراه فرماید

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ان۵۹ بیت
ای طرهٔ دلدار من ای افعی پیچانبی‌جانی و پیچان نشود افعی بی‌جان
تو افعی بی‌جانی و ما جمله شب و روزچون افعی سرکوفته از عشق تو پیچان
بر سرو چمن مار بود عاشق و اینکتو ماری و عاشق شده بر سرو خرامان
تاریک و درازی تو و از عشق تو روزمتاریک و درازست چو شبهای زمستان
چون ‌کفهٔ میزانی رخسار مه منروشن‌تر از آن زهره‌که جاکرده به میزان
خمیده چو سرطانی و دیدار نگارمشادان‌تر از آن مه‌ که مقیمست به سرطان
روی بت سیمین بر من در تو نمایدچون لوحهٔ سیمین به‌بر طفل سبق‌خوان
گر طفل سبق‌خوانی نیی از بهر چه دایمخم از پی تعلیمی چون طفل دبستان
نه مار و نه شیطان و نه طاووسی لیکندر خلدی‌ چو مار و چو طاووس و چو شیطان
بلبل نه و چون بلبل بر گل شده مفتونحربا نه و چون حربا درخور شده حیران
عیسی نه و چون عیسی همسایهٔ خورشیدآدم نه و چون آدم در روضهٔ رضوان
چنبر نه و بر گردن جانها شده چنبرصرصر نه و بر آتش دلها زده دامان
یوسف نه و بیژن نه ولیکن شده آونگچون یوسف و چون بیژن در چاه زنخدان
ریحان نه و عنبر نه ولی بوی ترا هستاز جان دو غلام حبشی عنبر و ریحان
طوطی نه ولی همدم آیینه چو طوطیثعبان نه ولی خازن‌گنجینه چو ثعبان
مجنون نه و لقمان نه ندانم ز چه روییآشفته چو مجنون‌و سیه‌چره چو لقمان
هندو نه و اندام تراگونهٔ هندوزندان نه و سیمای تو را ظلمت زندان
عریان و سیه‌پوش به یک عمر ندیدمغیر از توکه پبوسته سیه‌پوشی و عریان
با ظلمت ظلمستی و مطبوع چو انصافدر کسوت ‌کفرستی و ممدوح چو ایمان
قرنیست‌که ژولیده شدسغند و مشوشعمریست‌ که آشفته شدستند و پریشان
خلق‌ از من و من از دل و دل از تو تو از بادباد از تک یکران جهاندار جهانبان
دارای جوان‌بخت محمد شه غازیکاندر خور قدرش نبود کسوت امکان
آن شاه ‌جوان ‌بخت‌ که تا روز قیامتافغان به هرات از جزع او کند افغان
از بس به هری خون زدم تیغ فروریختدر دشت هری تعبیه شدکوه بدخشان
جز شاه که در بخشد و سیماش درخشدما ابر ندیدیم درافشان و درخشان
جز شاه‌ که در بزم سخندان و سخنگوستما مه نشنیدیم سخنگوی و سخندان
ای شاه جهان ای‌که به هنگام تکلمکس‌گفت ترا می‌نکند فرق ز فرقان
شه را به سنان حاجت نبود که به هیجاآفاق بگیرد به یکی ‌گردش مژگان
مانی به محمد که بدین ملک و خلافتدر تاج زرت‌گوهر فقر آمده پنهان
جهدی ‌که‌ کنم خصم تو اندر طلب ملکچون ضرب کسورست ورا مایهٔ نقصان
با همت تو مختصرست آنچه به‌گیتیبا سطوت تو محتضرست آنچه به ‌گیهان
ای شاه تو دانی‌که دلم هست به مهرتمشتاق‌تر از خضر به سرچشمهٔ حیوان
عشقی‌که مرا هست به دیدار شهنشهزهاد نکوکار ندارندبه رضوان
ماهیست هراسانم ازین غصه‌ که دارددارای جوان‌بخت سر عزم خراسان
من شب همه شب تا به سحر از پی آنمکز عون عطای ملک و یاری یزدان
چون فتح اگر پیش‌رو جیش نباشمچون‌گرد شتابم ز پی موکب سلطان
از شوق ملک ترک وطن‌کرده‌ام ارنهدانم‌که بود حب وطن مایهٔ ایمان
چون آتش شوق ملکم سوخته پیکرگو شاه نسوزد دگرم زآتش هجران
ز اسباب سفر هیچ به جز عزم ندارمتنها چکند عزم چو نبود سر و سامان
اسبی و غلامی دو مرا هست‌که آن‌یکچشم پی جو می‌دود این‌یک ز پی نان
تاریخ جهانست نه اسبست‌که‌گوییدی بود که با چنگیز آمد ز کلوران
گویدکه به ظلمات چنین رفت سکندرگوید به سمرقند چنان تاخت قدرخان
شهنامهٔ فردوسیش از بر همه یکسرگر کینهٔ ایران بود ار وقعهٔ توران
گویدکه چنین تاخت به‌کین قارن وکاوهگویدکه چنان ساخت‌کمین رستم دستان
گه آه ‌کشد از جگر سوخته یعنیخوش عهد منوچهر و خنک دور نریمان
پرسیدم ازو مذت عمرش به بلی‌گفتسالی دو سه‌ام پیرتر ازگنبدگردان
روزی نسب خویش بدانگونه بیان ‌کرددر عهدهٔ راویست سخن خاصه چو هذیان
کای مرد منم مهتر اسبانی‌کایزدبخشود بقا پیشتر از خلقت انسان
پیرست و بود حرمت او بر همه واجبکز غایت پیریش فروریخته دندان
وان خادمک خام پی اخذ مواجبهردم رسد ا ز راه و شفیع آرد قرآن
وین طرفه که گو بازد و چوگان زند اماهست از زنخ و زلف بتان گویش و چوگان
چندان‌ که دهم پندش و تهدید فرستمگویی‌ که به سرد آهن می کوبم سندان
القصه ازین غصه ملولم‌ که مبادااز شاه جدا مانم زآنسان‌که تن از جان
ای داور آفاق عجب نیست ‌که امروزبرگفتهٔ من فخرکند خطهٔ ایران
ایران چو جهان فخرکند بر سخنم زانکشه شبه محمد شد و من ثانی حسان
قاآنی اگر قافیه تکرار پذیرفتشک نی که بود عفو ملک مایهٔ غفران
در مدح ملک بسکه ز لب ریزم‌گوهرگویی‌که لبم را نبود فرق ز عمان
تا آتش آرد ز حجر ضربت آهنتا گوهر گردد به صدف قطرهٔ نیسان
یار تو بود خصم الم یار سلامتخصم تو بود یار سقم خصم گریبان