قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۷ - در ستایش جناب جلالت مآب نظام المک فرماید
مگر شقیق عقیقست و کوه کان یمنکه پر عقیق یمن شدکه از شقیق دمن
مگر به باغ سراپرده زد بهار که بازسپاه سبزه وگل صفکشید درگلشن
مگر رگه سر پستان نموده دایهٔ ابرکه طفل غنچهٔ بیشیر بارکرده دهن
ز لاله راغ بپا بسته بسدین خلخالز ابرکوه به سر هشتّه عنبرین گرزن
نهاده غنچه ز یاقوت تکمه بر خفتانفکنده فاخته از مشک طوق بر گردن
اگر چراغ خَمُش گردد از نسیم چراشد از نسیم بهاری چراغ گل روشن
به سرخ لاله سیه داغها بدان ماندکه رنگ سودهٔ عنبر به بسدین هاون
عروس غنچه به مستوری آنقدر میخوردکه آخر از سر مستی درید پیراهن
چه نعمتست درین فصل وصل سیم تنیسهیلطلعت و خورشیدچهر و زهرهذقن
دو خفته نرگس مکحول پر ز خواب و خماردو چفته سنبل مفتول پر ز تاب و شکن
به پشت بسته ز سیم سپید یک خرواربه فرق هشته ز مشک سیاه یک خرمن
به طعنه سیمشگوید بهدلکه لاتیاسبه عشوه مشکش گوید به جان که لاتأمن
خوش آنکه همره شوخی چنین چمانه به دستچمان شود به چمن بیملال و رنج و محن
اساس عیش مرتب نموده از هر بابحریف بزم مهیا نموده از هر فن
می و چمانه و تار و ترانه و طنبورنی و چمانی و چنگ و چغانه و ارغن
ترنج و سیب و به و نار و پسته و بادامگلو شقایق و نسرین و سنبل و سوسن
عبیر و غالیه و زعفران و مشک وگلابسپند و مجمره و عود و عنبر و لادن
نبیذ و نقل و شراب وکباب و رود و ربابشمامه و شکر و شبر و شهد و شمع و لگن
سرور و سور و سماع و نشاط و رقص و طربحضور و امن و فراغ و سُلُو و سلوی و من
نهدر روان غم و آزار و درد و رنج و ملالنه در دل انده و تیمار و پیچ و بند و شکن
نه بیم وعظ و نصیحت نه بانگ بوم و غرابنهخوفشحنهو مفتی نه صوت زاغ و زغن
هوای صبح و نسیم بهار و نالهٔ مرغفضای باغ و تماشای راغ و سیر چمن
خروش بلبل و آهنگ سار و خندهٔکبکصدای صلصل و صوت هزار و بوی سمن
تذرو و طوطی و سار و چکاوک و طاووسگوزن و تیهو و دراج و آهو و پازن
همی دوان و نوان گه به باغ و گاه به راغهمی چمان و چران گه به کوه و گَه به دمن
نسیم شبدر و شببو پس از ترشح ابرنشاط سیر و تفرّج پس از خمار شکن
عتاب دوست به ساقیکه هی شراب بیارخطاب یار به مطرب که هی رباب بزن
ز نعمت دو جهان آنچه برشمردم بهمگر ز خدمت فخر زمان و ذخر زمن
نظام ملک ملک حضرت نظامالملکسپهر مجد و معالی جهان فهم و فطن
امین تاج و نگین افتخار دولت و دینپناه چرخ و زمین پیشکار سز و علن
سواد خامهٔ او کحل دیدهٔ غلمانبیاض طلعت او نور وادی ایمن
نه بیاجازه او هیچ باد هامونگردنه بیاشارهٔ او هیچ سیل بنیان کن
یتیم باکرمش راضی از هلاک پدرغریب باکرمش شاکر از فراق وطن
زهی به فیض نوال تو زنده عظم رمیمزهی ز فرّ جمال تو تازه دهر کهن
بدان رسیده که از ایمنی سیاست توبه بحر از تن ماهی برون کند جوشن
به نور رای تو کوران به نیمشب بنندسواد چشم جنین را به بطن آبستن
خلاف معجز داود معجزی داردهر آن کسیکه به جان مر تو را بود دشمن
اگر ز معجز داود گشتی آهن مومفسرده جانی او موم را کند آهن
به پیشکاخ جلال تو آسمان کبودبه تیرهدودی ماند که خیزد از گلخن
چهکاهد و چه فزاید به قدرت از دو جهانز دانهیی دو کم و بیش کی شود خرمن
هرآنکه سر ز تو تابد قضا ز طاق سپهرچو ذوذؤابه به موی سرش کند آون
ستاره را به مثل چون فروغی اندر چشمزمانه را به صفت چون روانی اندر تن
ز شوق چهر تو بینا شود همی اعمیز حرص مدح تو گویا شود همی الکن
به روزگار تو از هیبت عدالت توبه چشم و زلف نکویان پناه برده فتن
ز چشم و زلف بتان گر جریمهیی خواهیبه جای جایزهٔ شعر من ببخش به من
که از بنفشه و بادام زلف و چشم بتانبرای چارهٔ ماخولیا کشم روغن
به قدر بینش بیننده است رتبهٔ توچو نور مهر که افتد به گونگون روزن
ظهور قدر تو در این جهان بدان ماندکه نور مهر درافتد به چشمهٔ سوزن
سپهر را چه گنه گر مشبکش بیندکسیکه بنگرد او را ز پشت پرویزن
ترا بلندی و پسی به هیچ حالت نیستمگر به دیدهٔ بینور دشمن ریمن
کسوف شمس و قمر نیست جز ز پستی مااز آنکه درکرهٔ خاکمان بود مسکن
همیشه ماه به یک حالتست و ما او راگهی به شکل کمان دیده گه به شکل مجن
هلا افادهٔ حکمت بس است قاآنیمپاش در بر سیمرغ دانهٔ ارزن
شرارهخیز بود تاکه برق در نیسانستارهریز بود تاکه ابر در بهمن
شرارهخیز بود جان حاسدت ز حسدستارهریز بود کام مادحت ز سخن