گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵۰ - د‌ر منقبت هژبر سالب علی بن ابیطالب علیه السلام گوید

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)قافیه: ن۸۴ بیت
چند خواهی پیرهن از بهر تنتن رهاکن تا نخواهی پیرهن
آنچنان وارسته شو کز بعد مرگمرده‌ات را عار آید از کفن
مر بدن را رخت عریانی بپوشپیش از آن‌ کت خاک پوشاند کفن
عشق خواهی جام ناکامی بنوشفقر خواهی‌ کوس بدنامی بزن
داعی ابلیس را از در برانجامهٔ تلبیس را از بر بکن
تن بکاه ای خواه در تیمار جانتا به‌کی جان‌کاهی از تیمار تن
جان مهذب ساز همچون جبرئیلتن معذب دار همچون اهرمن
شوق جان هستی دهد نه ذوق ناندرد دل مستی دهد نه درد دن
ای خلیفه‌زاده یاد آر از پدرای غریب افتاده بگرا زی وطن
شرزه شیری چند جری با سگانشاهبازی چند پری با عنن
می‌ مشو مغرور اگر جویی فنامی‌ مخور کافور اگر داری زغن
در گذر زین چار طبع و پنج حسبرشکن زین هفت شوی و چار زن
گر چو دیگت هست جوشی در درونکف میار از خام‌طبعی در دهن
تا نشان سمّ اسبت ‌گم‌ کنندترکمانا نعل را وارونه زن
آفتاب ‌آسا به هر کاخی متابعنکبوت‌آسا به هر سقفی متن
چون مگس جهدی نما شهدی بنوشچون شتر باری ببر خاری بکن
ز اقتضای نفس راضی شو که نیستاقتضایی بی‌قضای ذوالمنن
این نه جبرست اختیارست اینکه خویخویش را بشناسد از درّ عدن
تا نگویی حال اگر زینسان بودچیست حکمت در تکالیف و سنن
کز محک این بس که سازد آشکارنقد مغبون را ز نقد ممتحن
چند‌ گویی کان قبیحست این صبیحچند گویی‌ کان لجین‌ است این لجن
نسبت اجزا به اجزا چون دهیبینی آن یک را قبیح این را حسن
لیک چون‌ کل را سراپا بنگریجمله را بینی به جای خویشتن
عالمی بینی چو بادام دو مغزکفر و دین هم مفترق هم مقترن
جان جدا از تن ولیکن عین جانتن سوا از جان ولیکن صرف تن
ای صنم‌جوی صمدگو تا به‌کیدر زبان حق داری و در دل وثن
هر زمان سازی خدای رنگ رنگهمچو نقش نقشبندان ختن
وین بترکاو را پس از تصویر وهمکسوت‌ گفتار پوشی بر بدن
ایزدی را کز یقین بالاترستجهد داری تا درآری در سخن
گر خداجویی ببین با چشم سردر سراپای وجود بوالحسن
صانع‌ کل مانع ظلم و فسادحامی دین ماحی جور و فتن
صهر احمد حیدر خیبر گشازوج زهرا ضیغم عنتر فکن
فذلک ایجاد و تاریخ وجودمخزن اسرار و فهرست فطن
سرّ مطلق مایهٔ علم و عملشیر بر حق دایهٔ سر و علن
از ازل جانها به چهرش مستهامتا ابد دلها به مهرش مرتهن
عقل با رایش چو سودای جنونخلد با خلقش چو خضرای دمن
خاطر او مهر حکمت را فروغطینت او شمع هستی را لگن
مهر او رمح مهالک را زرهحفظ او تیغ مخافت را مجن
نام او در مهد از پستان مامدر لب کودک درآید با لبن
می‌نخیزد یک عقیق الاکه زردگر بجنبد باد کین‌ش در یمن
می‌نروید یک‌گیا الاکه سرخگر ببارد ابر تیغش بر چمن
روز روشن خواجهٔ هر شیرمردشام تاری خادم هر پیرزن
بسکه آب از چه‌ کشیده نیم‌شبهر دو پایش را خراشیده رسن
بهر تنور ارامل نیمشبگشته با سیمین انامل خارکن
هر غریبی راکه او پرسیده حالکرده هر یادی به جز یاد وطن
هر یتیمی راکه او بخشیده مالدیده هر نقشی به جز نقش محن
مهر بردار از زبان ای مرتضینکته‌یی بنما ز سرّ مختزن
حل ‌کن این اشکال‌های تو به توتا شناسندت خلایق تن به تن
تا به چند این اختلاف ‌کفر و دینتا به چند این اتصاف ما و من
بازگو کابلیس و آدم از چه روساز کردند ارغنون مکر و فن
این چه جنگ خرفروشان بد کزوهر دو عالم پر غریوست و غرن
در جنان بر صلح چون بستند دلدر جهان بر کینه چون دادند تن
از کجا صادر شد آن صلح نخستازکجا ظاهر شد این‌کین‌کهن
محرم و محروم را علت یکیستاین چرا خائن شد آن یک مؤتمن
تا چه دید از گل ‌که عاشق شد هزارتا چه دید از بت که عاشق شد شمن
بود اگر یعقوب راضی از قضااز چه‌ گریان‌ گشت در بیت‌الحزن
موسی ار داند که حق نادیدنی استاز چه ارنی گفت و پاسخ یافت لن
ور یقین دارد که جرم از سامریستخواجه هارون را چراگیرد ذقن
ور خلیل از قدرت حق واقفستمرغکان را از چه برد سر ز تن‌
سوزن ار دجَال چشمت از چه روجان عیسی شد به مهرش مفتتن
اینهمه چون و چرا را ای علیبر سر بوجهل جهلان در شکن
تا به لب ها نه چرا ماند نه چونتا ز دلها نه‌ گمان خیزد نه ظن
الله الله ای علیّ مرتضیجلوه‌یی بنما وکوته‌کن سخن
صلح و کین را ده به یکبار آشتیکفر و دین را کن به یک جا انجمن
آشناکن دیو را با جبرئیلآشتی ده شحنه را با راهزن
نفی را اثبات ‌کن در نفی لاسلب را ایجاب ‌کن در لفظ لن
حیدرا نوروز سلطانی رسیدسر‌خ شد چون دشت ناوردت دمن
عقد انجم را فلک مانا گسیختتا فرو بارد به شاخ نسترن
در صدفها هرچه مروارید بودابر بستد تا فشاند بر سمن
توده توده مشک دارد ضیمرانشوشه شوشه سیم آرد یاسمن
ارغنون بستست بلبل در گلوتا به‌ گل خواند نوای خارکن
هر کسی را عیدی از سلطان رسدهم مرا عیدی ده ای سلطان من
عیدیم این‌کز پریشانی مراوارهاند همتت فخر زمن
چرخ بینش مخزن اجلال و جاهبحر دانش منبع افضال و من
حاجی آقاسی خداوندی ‌که هستهر دو گیتی درّ لفظش را ثمن
نیک بشمر هفت نقطهٔ نام اوستاینکه‌گردون خواندش نجم پرن
پاسبان دولت شه بخت اوستپاسبان را کی به چشم آید و سن
کلک او لاغر شد از سودای ملکشخص سودایی کجا یابد سمن
با عدو کاری‌ کند کلکش که‌کردبیلک رستم به چشم روی تن
چون دعای دولتش خواند خطیبمرغکان آمین‌ کنند اندر وکن
چون ثنای خلق او راند ادیبآهوان تحسین ‌کنند اندر ختن
خصم می‌گرید ز بیم‌ کلک اوهمچو مرغ سوخته بر بابزن
تا بود در سنبل خوبان گرهتا بود در طرّه ی ترکان شکن
زنده بادا تا ابد خصمش ولیکدر عذاب و محنت و بند و شکن