گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۴ - در ستایش مرحوم میرزا تقی خان رحمه‌الله گوید

پی نظارهٔ فرخ هلال عید صیامهلال ابروی من دوش رفت بر لب بام
چو دید مه دو سرانگشت بر دو چشم نهادبدان نمط‌ که دو فندق نهی به دو بادام
به من ز گوشهٔ ابرو هلال را بنمودنیافتم‌ که از آن هر دو ماه عید کدام
چو در رخش نگرستم شگفتم آمد زانککسی ندیده در آغاز ماه ماه تمام
غرض چو دید مه عید را به‌ گوشهٔ چشماشاره‌کردکه برخیز و باده ریز به جام
از آن شراب ‌که چون شیر خورد سرخ شودز عکس او همه نیهای زرد در آجام
به سر جهد عوض مغز نارسیده به لببه دل دود بَدَل روح ناچکیده به‌کام
هنوز ناشده در جام بسکه هست لطیفهمی بپرد همراه بوی خود به مشام
هنوز ناشده از شیشه در درون قدحچو خون و مغز جهد تند در عروق و عظام
ز جای جستم و آوردمش از آن بادهکه عکس او در و دیوار راکندگلفام
چو خورد یک دو سه پیمانه از حرارت میدو چشم تیغ‌زنش شد دو ترک خون‌آشام
به خشم ‌گفت چرا می ‌نمی‌خوری‌ گفتممن از دو چشم تو هستم مدام مست مدام
به پیش نشوهٔ چشم تو می چه تاب آردبه اشکبوس‌ کشانی چه در فتد رهّام
به دور چشم تو دور قدح بدان ماندکه با تجلی یزدان پرستش اصنام
کسی که مست ‌شد امروز از دو نرگس‌ توبه هوش باز نیاید مگر به روز قیام
نهفته نرمک نرمک به زیر لب خندیدچنانکه‌گفتی رنگش زگل دهد پیغام
به عشوه‌گفت‌که الحق شگفت صیادیکه ‌پخته‌پخته ‌بری‌ دل به‌رنگ و صورت خام
بهار اگر به‌ گل و لاله رنگ و بوی دهدتو ای بهار هنر رنگ و بو دهی به‌ کلام
سزد کزین‌ دم تا نفخ صور اسرافیلز رشک ‌کلک تو ‌کُتّاب بشکنند اقلام
من و تو گرچه به‌ انگیز می نه محتاجیمکه بی‌مدام همان مست الفتیم مدام
ولی چو باده چنان مرد را ز هوش بردکه می‌نداند کاغاز چیست یا انجام
نه هیچ بالد از مدح ناقدان بصیرنه هیچ نالد از قدح ناکسان لئام
چو نور مهر درخشان تفاوتی نکندگرش به صفّ نعالست یا به صدر مقام
اگر به خاک شود تا بهار فیض ازلازو دماند گلهای تازه از ابهام
شراب خوردن و بیخود شدن از آن خوشترکه آب نوشی و در راه دین ‌گذاری دام
شراب را چو بری نام می‌توان دانستکه هست آب شر انگیز هم به شرع حرام
نه آب نیل‌ که بر سبطیان حلال نمودحرام بود بر قبطیان نافرجام
نه در مصاف حسین تیغ آبدار اولیستز آب در گلوی کافران کوفه و شام
نه سگ‌گزیده‌گرش آب پیش چشم برندچنان ز هول بلرزد که روبه از ضرغام
شراب اگر نکند شر بسی حلالترستز آب برکه و باران ز شیر دایه و مام
شراب اگر نکند شر بود مباح از آنکمدام پخته ازو دیده‌اند عشرت خام
حلال هست می ‌امّا به آزموده خواصحرام هست وی امّا به‌کور دیده عوام
شراب با تو همان می‌کند که روح به تننه روح هرچه قوی‌تر قوی‌ترست اندام
بخور شراب ‌و مده نقد حال‌ خویش ز دستکه دلنشین‌تر ازین‌ کمتر اوفتد ایام
شهی نشسته چو یک عرش نور یزدانیفراز تخت و ملوکش غلام و ملک به‌کام
نعیم هر دو جهانش به‌کام دل حاصلز یمن طاعت صدر مهین امیر نظام
قوام عالم و تاریخ آفرینش جودکه آفرینش عالم بدوگرفت قوام
کتاب حکمت دیباچهٔ صحیفهٔ فیضجمال دولت بازوی ملت اسلام
سپهر مجد و علا میرزا تقی خان آنکامورکشور و لشکر بدوگرفته قوام
درنگ حزمش بخشیده تخت را جنبششتاب عزمش افزوده ملک را آرام
کفایتش زده سرپنجه با قضا و قدرسیاستش نهد اشکنجه بر صدور و عظام
به بزم او نتوان رفت بی‌رکوع و سجودثنای او نتوان‌گفت بی‌درود و سلام
بدان رسید که اندیشه خون شود در مغزز شرم آنکه به مدحش چسان ‌کند اقدام
چنان ارادت شاهش دویده در رگ و پیکه خون و مغز همه خلق در عروق و عظام
زهی ز هیبت تو جسم چرخ را رعشهخهی ز سطوت تو مغز مرگ را سرسام
به عقل مبهمی ار رو دهد برون ا یدبه یک اشارهٔ سبابهٔ تو از ابهام
ز طیب خلق تو نبود عجب‌ که مردم رابه جای موی همه مشک روید از اندام
به هر که سایهٔ خورشید همت تو فتدهمه ستاره فشاند بجای خوی ز مسام
به یمن رای رزین تو بس عجب نبودکه‌ کودکان همه بالغ شوند در ارحام
به عقل دیدهٔ اوهام را کنی خیرهبه حزم توسن اجرام را نمایی رام
گهر فشانی یک‌ روزهٔ تو بیشترستز هرچه قطره‌ که تا حشر می‌چکد ز غمام
نهاده فایض نهیت به پای حکم رسننموده رایض امرت به فرق باد لجام
خدا یگانا آب زلال مستغنیستکه تشنگان دل‌آزرده را بپرسد نام
همین بس است ‌که سیراب می کند همه رااگر سکندر رومست اگر قلندر جام
ز فیض خویش سپاس و ثنا طمع داردکه این سپاس بس او را که هست رحمت عام
به پیش رحمت عامش تفاوتی نکندز کام تشنه‌لبان ‌گر دعاست ور دشنام
هزار بار گرش تشنه مدح و قدح کندنه کم کند نه فزاید به بخشش و انعام
به قدر تشنگی هر کسی فشاند فیضاگر فقیر حقیرست اگر ملوک ‌کرام
کنون تو آبی و ما تشنه‌لب ببخش و ببینبه قدر رتبت ما والسلام والاکرام
چو در اجابت مسؤول جود تو داردهزار بار فزونتر ز سائلان ابرام
بیان صورت حال آنقدر مرا کافیستکنون تو دانی و روزی‌دهندهٔ دد و دام
به هرچه روزی مقسوم هست خشنودمز دل بپرس ‌که ایزد چسان نهاد اقسام
ز حکم بارخدایی عنان نخواهم تافتبه‌حکم آنکه بران‌نسخه‌جاری‌است احکام
هزار بارگرم فقر ریز ریز کندزبان دق نگشایم به ایزد علّام
چو او ببیند دیگر چرا دهم عرضهچو اوبداند دیگر چراکنم اعلام
خدا به جود تو ارزاق ما حوالت ‌کردوگرنه بر تو چه افتاده بود رنج انام
چنان‌ کریم و رحیمی‌ که می‌ندانندتز شوهر و پدر خود ارامل و ایتام
قضا عنان ‌کش خلقست سوی رحمت تووگرنه اینهمه ‌گستاخ هم نیند عوام
سخن چو عمر تو خوشتر اگر دراز کشیدکه خوش فتد بر حق از کلیم طول ‌کلام
همیشه تا چو دو معنی ز یک سخن خیزدسخنوران بلیغش‌ کنند نام ایهام
زبان هرکه چو نشتر ترا بیازارددلش پر از خون بادا چو شیشهٔ حجام