قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳ - وله ایضاً فی مدحه
بدا به حالت آن مجرمیکه روز حساببه قدر یک شب هجر تواشکنند عذاب
خوشا به حالت آن زاهدیکه در محشربه قدر یک دم وصل تواش دهند ثواب
کمند زلف خم اندر خمت ز هر تاریبهگردن دلم افکند صدهزار طناب
حرارت تب شوقم شد از لب تو فزوناگرچهگرمی تب برطرفکند عناب
به زیر ابروی پیوسته چشم رهزن توچوکافریستکهسرمست خفته در محراب
دهان تنگ تو آن نقطهیی بود موهومکه می نگنجد وصفش به صد هزارکتاب
شبی ز لعل لبش بوسهیی طلبکردماشارهکرد به ابروکه در طلب بشتاب
چو رفتم از دو لبش ذوق بوسه دریابمرضا به بوسه ندادند آن دو لعل خوشاب
چنانکههرلب لعلش بهعذر رنجش خویشز بهر بوسه به لعل دگر نمود خطاب
خطابشان چو به اندازهٔ عتاب رسیدفتاد لاجرم اندر میانشان شکرآب
مکش بهگوش من ای پارسا ز خلد سخنکه خلد را نخرم من به نیم جرعه شراب
به سوی خلدکشیدی دلم اگر بودیدروکباب و می و ساقی و سماع و رباب
ز ضرب ناخن من از چه برکشد آهنگاگر نه سینه ربابست و ناخنم مضراب
فراهم آمده در من ز جور هفت سپهرجدا ز طرهٔ آشفتهٔ تو چار اسباب
ز وصل باد به دستم ز هجر خاک به سرز ناله سینه بر آتش زگریه دیده پر آب
به بزم هردو ز شرم محبتیم خموشکجاست بادهکه بردارد از میانه حجاب
بهمستی ار عرقافشانی از جبین چه عجبخمار دردسری هست و به شود زگلاب
دهان تنگ تو را نیستگنج آنکهکندبیان اجر شهیدان خود بروز حساب
به پارهایکباب دلم نمک پاشنددو جرعه نوش لبت وقت خوردن می ناب
بلی عجب نبود زانکه رسم مستانستکه از برایگزک شور میکنندکباب
گرت هواستکه جان آفرین ببخشایدبر آنگروهکه هستند مستحق عذاب
به روز حشر بدان حالتیکه میدانیبرافکن از رخ عالم فریب خویش نقاب
ز نشتر مژه ایما نماکه تا بزنندبه یککرشمه رگ خواب مالکان عقاب
به عهد عدل ملک این قدر همی دانمکه ملک دل نسزد از تطاول تو خراب
ابوالشجاع بهادر شه آنکه از سخطشبه خواب می نرود شیر شرزه اندر غاب
تهمتنیکه ز یک جلوهٔ بلارک اوفتد به خاک هلاکت هزار چون سهراب
تکی ز خنگ وی وگرد و دوله در دهلیغوی ز سنج وی و شور و ناله در سنجاب
بر آستانش اگر سنجرست اگر سلجوقبه بارگاهش اگر بهمنست اگر داراب
که نشمردشانگردون ز جرگهٔ خدامنیاوردشانگیتی به حلقهٔ حجاب
بهکام اژدر اگر رأفتش دمی بدمدعموم خلق خورند از لغت او جلاب
شها توییکه پس ازکار ساز بنده نوازکفکریم تو آمد مسبب الاسباب
توییکه هست به همدستیکلید ظفرپرند قلعهگشایت مفتح الابواب
اگر عدوی تو را پرورش دهدگردونهمان حکایتمیش است و صرفهجو قصاب
سنان خطیت آنگَرزه مار عقرب نیشپرنگ هندیت آن اژدهای افعی ناب
یکی بدرد ناف سمک بهگاه طعانیکی ببرد فرق فلک به وقت ضراب
چو آن به چنگل خشم تو، ویله در لاهورچو این به پنجهٔ قهر تو، مویه در پنجاب
عجب نباشد اگر صید شاهبازکندبه پشتگرمی شاهین همت تو ذباب
ز خون دیدهٔ خصم تو میشدی لبریزاگر نه دروا میبودی اینکهن دولاب
ستارگان همه شب تا به صبح بیدارندز بیم آنکه نبیند سطوت تو به خواب
ز ملک دفع نماید خدنگت اعدا راچنانکه رجم شیطانکند ز چرخ شهاب
عیان ز ماهچهٔ اخترت مطالع فتحچو ارتفاع نجوم از خطوط اسطرلاب
اگر ز تیغ تو برقیگذرکند به محیطمحیط در خوی خجلترود ز شم تراب
به حجلهگاه وغا خنجر تو دامادیستکهکرده است ز خون دستو پای خویش خضاب
ولیک تا ندهد روگشا ز خون عدوعروس فتح ز رخ بر نیفکند جلباب
چو نام عزم تو شنود همی سپهر و دزنگچو سوی حزم تو بیند همی زمین و شتاب
زمانه را نبود خز به خدمت تو رجوعسپهر را نسزد جز به حضرت تو ایاب
اگرچه شکل حبابست چرخ لیکن نیستبه نزد لجهٔ جود تو در شمار حباب
به سیم و زر چوکند سکه نام نیک تو راز فر نام تو صاحبقران شود ضراب
به چرخ خواستکند دود مطبخ تو صعودخرد به سهو سرودش به ره قرین سحاب
چنان بهگرد خود از ننگ این سخن پیچعدکه نارسیده بهگردون شد از خجالت آب
شبی ز روی تفاخر هلالگفت به چرخکه باد پای ملک را منم خجسته رکاب
جواب دادشکای هرزهگرد هرجاییکه از لقای تو دیوانه میشود بیتاب
هزار همچو تو یک لحظه نقش میبنددز نیم جنبش خنگ ملک به لوح تراب
به روز رزمگه از خون پردلانگرددفضای معرکه آزرم بحر بیپایاب
زمین شود متلاطم ز موج خون یلانبدان مثابهکه افتد سفینه درگرداب
درون لجهٔ خون دست و پا زندگردونز بیم غرقه شدن چون غریق در غرقاب
زمین بتابد از تاب تیغ چونکورهفلک بجنبد از بادگرز چون سیماب
ز اشک چشم عدو لجهیی شود هامونکه ساق عرشکند تر ز جیش خیزاب
زمانهجفتکند موزه پیش پای اجلپرند جانشکرت چون برون شود ز قراب
نهنگ سبز تو بر خویشتن سیه شمردکه سرخگردد از خون سرخه و سرخاب
خدنگدال پرت چون ز چرخ دال مثالبهصید نسر فلکبالو پر زند چو عقاب
شوند بیپر ازان لاجرم ز لانهٔ چرخدو نسر طایر و واقع ز بیم جان پرتاب
پرنگ هندی رومی تنت همیگیردمزاج زنگی از قتل خصم چون سقلاب
شود ز تربیت آفتاب شمشیرتفضای عرصهٔ پیکارکان لعل مذاب
شها ز بزم حضور تو تا شدم غایبرسد بهگوشم من صار غایباً قدخاب
جدا ز خاک درت هرزمان خورم افسوسبه طرز پیر دل افسرده ز آرزوی شباب
کفی شهیداً باللهکه من به هستی خویشنه لایقم به خطاب و نه در خورم به عتاب
بلیگزیر جز این نیکه طفل بگریزدز باب جانب مام و زمام در بر باب
گرم بسوزی و خاکسترم به باد دهیبه هیچجا نکنم جز به درگه تو مآب
سزدکه فخرکنم بر امام خاقانیبه یمن تربیتت ای خدیو عرش جناب
به چند باب مرا برتری مسلم ازوبه شرط آنکه ز انصاف دم زنند احباب
نخست آنکه نیای من آن مهندس رادکه پیر عقل بدش طفل مکتب آداب
هزار مرتبه هست از نیای او افضلکه بود نادان جولاهکی قرین دواب
نیای من همه بحثش به صدر صفهٔ علمز ششجهات وچهار اسطقس وهفتحجاب
نیای او همهگفتش به شیب دکهٔ جهلز آبگیره و ماشو و میخکوب و طناب
دویمگزیده پدرم آن مهین سخنور عصرکه فکر بکرش مستغنی است از القاب
سخن چهرانم درباب باب خویشکهبودکمال بابش و از باب او بر از همه باب
از آنکه بودیگفت پدرم پیوستهز ابرو مخزن و دریاو لؤلؤ خوشاب
به عکس بابک نجار اوکه بد سخنشز رند و مثقب و معل وکمان و دولاب
سیمکه مامک عیسیپرست او بودیز بی عفافی طباخ مطبخ احزاب
عفیفه مام من آن زنکه پشت پایش راندیدهطلعتخورشید و تابش مهتاب
گذشتم از نسب اکنونکنم بیان حسببرای آنکه نکو نی پژوهش انساب
نخست اینکه ازوکم نیم به فضل ارچههزار مرتبه زو برترم ز فکر مصاب
چو سوی نظم مجرد نظرکنی بینیکه نظم من زر پاکست و نظم او قلاب
بهویژه آنکهگر او مدح اخستان کردیکه بود چون شه شطرنج خالی از اسباب
من از ثنای شهی دم زنمکه هست او راهزار بنده چو شاه اخستانکهین بواب
ور او مسلسل از قهر اخستان بودیبهحبس وکنده وزنجیر و بند وقید وعذاب
من از عنایت خاورخدای تن ندهمکهاوج عرش برینم شود حضیض جناب
زبان زگفتهٔ بیجا ببند قاآنیکه خود ستایی دور است از طریق ثواب
الا به دور جهان تا مدام طعنه رسدبه فکر خاطی جهان از اولوالالباب
شمار عمر ملک آنقدرکه نتوانندمحاسبین جهان ضبط او بههیچ حساب