قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲۹ - مطلع ثانی
حبذا زین جشن فرخ مرحبا زین عید عامکاندرو شادی حلالست اندرو اندوه حرام
لوحش الله جان به وجد آید همی زین جشن خاصبارکالله دل بهرقص آید همی زین عید عام
مقدم این جشن فرّخ باد یارب بر اممغرهٔ این عید میمون باد یارب بر انام
نام این جشن همایون میبماند جاودانرسم این عید مبارک میبپاید مستدام
ازکجا این جشن دلکش را به چگ آمد عنانو زکجا این عید فرخ را بهدست آمد زمام
عامیاز یکسو بهوجد و عارف از یکسو به رقصعشرت این برقرار و شادی آن بر دوام
خصم نافر غم مسافر عیش وافر رنج کمشادیافزون فالمیمون ملکمامون بخترام
هر تنی از خوشدلی چون شاخ گل در اهتزازهر لبی از خرّمی چون جام مل در ابتسام
هرکجا دلدادهیی با دلبری گوید حدیثهرکجا آزادهیی با بیدلی راندکلام
آن به نزد این نیاز آرد چو بلبل پیش گلوین به نزد آن نماز آرد چو مینا پیش جام
از طرب هر بندهایرا خندهایبینیبه لبوز فرح هر زاهدی را شاهدی یابی بهکام
خرمی در هردلیمضمر چو شادیدر شرابخوشدلیدرهر تنیمدغمچومستیاز مدام
از نثار لعل و گوهر دشت چون دست کریموز بخور عود و عنبرکویچون خویکرام
نسپریجز فرش دیبا نشنویجز بانگچنگننگری جز روی زیبا نشمری جز سیم خام
رنجهاشدجملهگنجو عسرهاشدجملهٔسرجنگهاشد جملهصلحو ننگها شدجمله نام
عشرتآمد جایعسرتتازهشد بختکهنرحمتآمد جایزحمت پختهگشتامید خام
درخروشندی وحوش و در سماعندی سباعدر خیروندی طور و در سرودندی هوام
شیخ و شاهد شوخ و زاهد رند و واعظ مرد و زنزشتوزیبا پیر و برنا میر ومولا خاص و عام
جملهرا در سر سرور و جملهرا در تنسماعجمله را دردم درود و جمله را بر لب سلام
این اشارت گوید آن کامروز بختت شد جوانآن بشارت را بدین کامروز کارت شد بهکام
خیلها چون سیلها افکند در هرسو خروشفوجها چون موجها آورده از هر سو زحام
سنجهای سنجری هرسو زشادی درخروشپیلهای هندوی هر سو ز عشرت در خرام
جامهایخسرویدر خندهچرنبرناز سحابکوسهای کسروی در ناله چون رعد از غمام
از خروش چنگ و مزهر گوش گردون را صمموز شمیم عود و عنبر مغزکیوان را زکام
گویی از شادی به رقص آمد همی ایوان و کوهگویی از عشرت به وجد آمد همی دیوار و بام
تا شهی را تهنیت گویندکز روی شرفآسمان جوید به ذیل اصطناعش اعتصام
شاهفرّخرخفریدونماهشیر اوژن که هستملک هستی را ز حزم پیشبینش انتظام
تهنیت رانند او را بر همایون خلعتیکش عنایتکرد شاهنشاه گردون احتشام
بارکالله از مبارک پیکرشکاینک بر اوخلعت شه طلعت مه را همیداند ظلام
خلعت دیبای او را اطلس چرخ آسترطلعت زیبای او را خواجهٔگردون غلام
خلعتش شنعت فرستد بر که بر بدر منیرطلعتش طیبت نماید بر کِه بر ماه تمام
هم همایون خلعتش را لازم آمد اعتزازهم مبارکطلعتش را واجب آمد احترام
ای فریدونفر خدیو راد کز اقبال توفارس شد دارالامان و دهر شد دارالسلام
شیر را در عهد تو بیم هزالست از غزالباز را در عصر تو خوفجمامست از حمام
یازده ماهست شاها تا شهنشاه عجمدر هری از بدسگال خوبش جوید انتقام
صارمش در خوناعدا چونهلال اندر شفقاشهبش در گرد هیجا چون سهیل اندر ظلام
کفته داردکتف گردان هردم از خطی سنانسفتهدارد سفت نیوان هردم از تو زی سهام
مینگوید نالهٔکوس است این یا بانگ چنگمینپرسد زلف دلدارست این یا خمَ خام
گه به یاد قامت شوخیش توصیف از سنانگه به یاد ابروی ترکیش تعریف از حسام
بسکهدشتاز دود توپبارهکوبش تیرهگونبسکه راغ ازگرد خنگ رهنوردش قیرفام
ای بسا روزاکه او را بازنشناسد ز شبای بسا صبحاکه او را فرق نگذارد ز شام
با چنینحالتکه شخصاز نامخودغافل شودنامت آرد بر زبان پیوسته شاه نیکنام
روز و شب چهر تو گردد در خیالش مرتسمسال و مه مهر تو جوید در ضمیرش ارتسام
مر ترا بیند مشاهد هرکجا گردد مقیممر ترا بیند مقابل هرکجا سازد مقام
نست ماهیکت به تشریفی نسازدکامراننیست روزی کت به تعریفی ندارد شادکام
از هنرهای تو می گوید هرچه میگوید حدیثوز ظفرهای تو راند هرچه میراندکلام
هم تواش الا به طاعت مینبردستی سجودهم تواش الّا به خدمت مینکردستی قیام
صبحچونخیزی نیاری جز جمالش در ضمیرشام چون خسبی نبینی جز خیالش در منام
گر نظام لشکری خواهد نمایی امتثالور خراج کشوری جوید فزایی اهتمام
گه امیر لشکری گه مرزبان کشوریگاه لشکر را نظامی گاهکشور را قوام
گاه بیسعی وزیری ملک را سازی قویمگاه بیعون امیری جیش را بخشی نظام
در بر پیلان به نوک تیغ بگسستی عروقدر بر شیران به زخمگرز بشکستی عظام
ای بسا دشتا که در وی شیر ننهادی قدمای بسا کوها که در وی باز نگرفتی کنام
رفتی و نیوان سرکش را گلو خستی به تیغرفتیو دیوان ناخوش را فروبستی به دام
ترکمانان سپاهت ترکمانان را ز بیمکرده پیکر همچو دال و کرده قامت همچو لام
تا صفت باشد خدای لاینام و لایزالباد ملک لایزال و باد بختت لاینام