گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱۵ - د‌ر ستایش ‌مرحوم میرزا تقی خان فرماید

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ال۵۲ بیت
رونده رخش من ای از نژاد باد شمالز صلب صاعقه و پشت برق و بط‌ن خیال
دم تو سلسلهٔ‌ گردن صبا و دبورسم تو مردمک دیدهٔ جنوب و شمال
دریده حملهٔ تو باد عاد را ناموسکشیده پیکر تو کوه قاف را تمثال
مجرّه را عوض تنگ بسته‌ یی به شکمستاره را به دل میخ سوده زیر نعال
دونده از درهٔ تنگ همچو باد صبارونده در شکم سنگ همچو آب زلال
کفست در دهنت یا یک آسمان پروینسمست زیر پیت یا یک آشیان پر و بال
جهان‌نوردی وکُه‌کوبی و زمین‌سپریسیاهِ روی تنی یا که رخش رستم زال
سپهر دارد هر ماه یک هلال و زمینز نقش نعل تو هر لحظه صدهزار هلال
دمت ز ناصیهٔ ماه رفته‌ک‌دکلفسمت به جمجمهٔ خاک سفته مغز جبال
بلند و پست ندارد به پیش پای تو فرقچو پیش پرتو خورشید و مه‌وهاد و تلال
تو را به طی مسافت چو وهم حاجت نیستکه هرکجا که ‌کنی عزم در رسی فی‌الحال
زمان ماضی اگر با تو همعنان ‌گرددبه یک رکاب زدن بگذرد ز استقبال
گرم ز ملک سلیمان بری به خطهٔ ریکه تا به حشر مصون باد از فنا و زوال
ز عِقدِ پروین گوهر نشانمت برزینز موی غلمان عنبر فشانمت بر یال
مگر به یاری یزدان مرا فرود آریبه درگهی‌که بر او بوسه می‌زند اقبال
جناب صدر معظم اتابک اعظمکه اوست ناظم ملک ملک به استقلال
امیر و صدر مهین میرزا تقی خان آنکفلک فلک شرفست و جهان جهان اجلال
روان عقل و هنرکیمیای هوش و خردجهان شوکت و فرّ آسمان قدر و جلال
صحیفهٔ ادب و فر و مجد و دفتر حلمسفینهٔ‌ کرم و کنز جود و گنج نوال
قوام دولت و ملت نظام سیف و قلمامیر لشکر و کشور امین ملکت و مال
سخن‌شناس و هنرپرور و ستاره‌ضمیربزرک‌همت وکوچک‌دل و فرشته‌خصال
نزول رحمت خلاق را دلش جبریلقبول قسمت ارزاق را کفش میکال
به تیغ حارس جیش و به ‌کلک حافظ ملکبدین مخالف مال و بدان مخالف مال
پر از مناقب او هست دفتر شب و روزپر از مواهب او هست دامن مه و سال
به بطن مام ز صلب پدر نرفغه هنوزبه نذر جودکفش روزه می‌گرفت آمال
ز میل خامه به‌ کحل مداد بزدایدبنان او رمد جهل را ز چشم‌کمال
به چشم سر نگرد هرچه در دلست امیدهنوزگوش سرش ناشنیده بانگ سوال
نگین مهرش دست ستاره را یارهکمند قهرش پای زمانه را خلخال
مجسم ازکف او معنی سخا و کرممشاهد از رخ او صورت جلال و جمال
به حسن و رای فرود ‌آرد اختر ازگردونبه حفظ و حزم نگهدارد آب در غربال
زهی به صدرنشینان صفهٔ ملکوتعلو رفعت‌جاه تو تنگ‌ کرده مجال
کمند عزم تو گیسوی شاهد نصرتسنان قهر تو مژگان دیدهٔ آجال
زمانه باکرمت‌کم ز ریزهٔ نانیستکه گاهش از بن دندان برون کنی به خلال
شد آن زمان‌که ز ناایمنی شقایق سرخچو چشم شیر مهیب آمدی به چشم غزال
کنون به عهد توگر نقش شیر بنگارنددرو ز بیم نه دندان ‌کشند و نه چنگال
هنوز نطفه ز اصلاب نامده به رحمز بیم بشنوی آوازگریهٔ اطفال
بسی شگفت نباشد که حرص مدحت توجماد و جانوران را درآورد به مقال
شنیده‌ام‌ گرهی ناسپاس بگزیدندبه مهرکین و بدین‌کفر و بر رشاد ضلال
ستیزه با تو نمودند ساز و غافل ازینکه شیر شرزه بنهراسد از هزار شکال
هزار بیشهٔ نی را بس است یک شعلههزار طاق‌کهن را بس است یک زلزال
شودگسسته ز یک تیغ صدهزار رسنشود شکسته ز یک سنگ صدهزار سفال
به معجزی ‌که نمودار شد ز چوب کلیمشدند عاجز یک دشت جادوی محتال
خدای خواست‌که بر مردم آشکارکندکه برکشیدهٔ او را فکندست محال
وگرنه با تو که یک بیشه شیر غژمانینبود روبهکان را مجال جنگ و جدال
کلیم را چه ضرر گر حَشَر کند فرعونمسیح را چه خطرگر سپه‌ کشد دجال
به زیر ظل شهنشه‌که ظل بار خداستهمی ببال و بداندیش را بگوکه بنال
بقای عمر تو بادا به دهر و پاداشنبه‌دوست گنج و درم‌ده به‌حضم رنج و وبال
همیشه تا که بر آب روان نسیم صباکشد چو مرد مهندس دوایر و اشکال
پر از دوایر و اشکال باد خاک درتز نقش بوسهٔ حکام و سجدهٔ عمّال
دل و روان تو پر باد جاودان و تهیپر از ولای شهنشه تهی ز رنج و ملال
به خوشدلی ‌گذران روزگار فانی راکه‌کس نماند باقی جز ایزد متعال
بخور بنوش بنوشان بده بپاش ببخشبچم بپوش بپوشان بزن بتار بنال