گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱۲ - در ستایش امیرالامراء العظام حسین خان نظام الدوله گوید

بیا و ساغر می‌ کن ز باده مالامالکه ماه روزه به حسرت ‌گذشت نالانال
بباید از غم و انده ‌گریخت میلامیلمی دو ساله به پیمانه ریخت مالامال
بنوش باده و نوشان به یاد رحمت حقکه فضل بار خدا شاملست در همه حال
به آب باده غبار دل از پیاله بشویکه هست در دلت اندک ز روزه گرد ملال
مرا ز عید خوش آمد که هست روزه حرامنه‌ بلکه خوشترم از آنکه هست بوسه حلال
کنون به بدرقهٔ روزه باده باید خوردبه عذر آنکه نکردیمش از چه استقبال
همیشه باده‌ گوارا و دلپذیر بودخصوص آخر شعبان و غُرهٔ شوال
مرا ز روزه جز این دل‌خوشی نبد که به عیدکنم معانقه با آن غزل‌ سرای غزال
مرا به طبع خوش آید ز روز عید که عیدبهانه‌ایست نکو بهر بوسهٔ اطفال
چه مایه طفل سمنبر که با هزار حیلخیال بوسهٔ او مر مرا نمود محال
کنون خود آید و لب بهر بوسه باز کندچو سایلی‌ که‌ گشاید کف از برای سؤال
خصوص ترک من آن ساده‌لوح سیمین‌برکه وقف بوسه نمود دست روی زهره‌ مثال
ز پای تا به سرش هر کجا که می‌بینیگمان بری که بدانجا نزول کرده جمال
ز بسکه‌بوسه‌ز دستم‌به‌هر دو عارض اوز نقش بوسه رخش‌ گشته پر وهاد و تلال
به احتیاط چنان بوسمش دو تُنگ شکرکه بر زمین نچکد زان دو تنگ یک مثقال
درون مشت چو گیرم سرین سیمینشگمان‌ کند که بپا اندرش کنم خلخال
مرا از آن بت شیرین حکایتیست عجیببیا و بشنو و عبرت بگیر ازین تمثال
ز من چو آهوی رم‌دیده پار وحشی بودبه زهد و زرق و ریا رام‌ کردمش امسال
بساط زهد و ریا را چنان بگستردمکه هر که دید مرا خیره ماند از آن احوال
به جبهه داغ نهادم چو زاهد سالوسبه دست سبحه‌ گرفتم چو واعظ محتال
حکایتم همه از فضل زهد بود و ورعروایتم همه از علم فقه بود و رجال
گهی حدیث ‌کرامات ‌گفتم و معجزگهی بیان احادیث کردم و اقوال
پی مراقبه گه سر نهاده بر زانوپی مکاشفه‌ گه پشت ‌کرده بر دیوال
گهی صحیفه و زادالمعاد اندر پیشکه جز دعا نگشایم‌ زبان به هیچ مقال
نموده‌ گه به تلاوت قرات قرآنشمرده‌ گه به فصاحت فضیلت ابدال
گمان نموده پس از چند روز دلبر منکه مر مرا به ورع در زمانه نیست همال
بسان سایه مر آن ترک آفتاب جبینبه هرکجاکه شدم می‌دویدم از دنبال
به صبح عید صیام از پی مبارکباددوان به‌سوی من آمد چو مه به برج و بال
بغل گشودم و از روی مکر و شید و حیلبر او به لحن عرب بانگ برزدم‌ که تعال
دوید و آمد و بنشست و دست من بوسیدعنان صبر من از دست برد شوق وصال
به برکشیدم و چندان لبش ببوسیدمکه خیره در رخ من دید وگفت‌کیف‌الحال
نه آن سعادت زهد و صلاح عام و ورعنه این‌ شقاوت فسق و فجور و کفر و ضلال
چنان ز سایهٔ مژگان او هراسیدمکه اشکبوس‌ کشانی ز تیر رستم زال
چو بوهریره احادیث چندکردم جعلبه فضل بوسه و خواندم بر او به استعجال
ز سادگی بپذیرفت و وقف عام نموداز آن ‌سپس ‌لب ‌و رخسار گردن‌ و خط ‌و خال
کنون به هر که رسد صدهزار بوسه دهدگمان برد که بود بوسه افضل‌الاعمال
به‌گاه بوسه لبش آنچنان شکر ریزدکه ‌کلک خواجهٔ نیکو نهاد نیک خصال
غلام شاه عجم حکمران‌کشور جمخدایگان امم آسمان جاه و جلال
سپهر مجد و علا صاحب اختیار که هستدلش جهان کفایت کفش محیط نوال
ز بس به خاک زمین سیم و زر فشانده ‌کَفَشبه رهروان جهان تنگ کرده است مجال
چو بندگانش دوان دولت از یسار و یمینچو خادمانش‌ روان‌شوکت از یمین و شمال
زهی دلت به هنر کارنامهٔ دانشخهی ‌کفت به کرم بارنامهٔ اقبال
غلام خسرو جم‌صولتی زهی دولتمطیع خواجهٔ دریادلی خهی اجلال
به بزم و رزم نظیرت ندیده است جهانکه هم مخالفِ مالیّ و هم مخالف مال
مگر که عرصهٔ جاه ترا ندیده حکیمکه بر تناهی ابعاد داند استدلال
دلیل صدق تناسخ بس اینکه در صف رزمپلنگ پیش تو روبه شود هژبر شکال
جهنده تیر تو بازیست آهنین مخلببرنده تیغ تو مرگیست آتشین چنگال
وجود از سخطت ملتجی شود به عدمپلنگ با غضب التجا برد به غزال
فنا به قهر تو مضمر چو تلخی اندر زهرگهر به ‌کلک تو مضمون چو شکّر اندر نال
جهان بود به مثل خانه و تو خانه خدایسخا و جود ترا کسب و کاینات عیال
سمند رهسپرت چارپایهٔ نصرتکمان جانشکرت چله‌خانهٔ آجال
کفت به ‌گاه سخا گفته بُخل را که بمیردلت به ‌گاه عطا گفته جود را که ببال
نه جیش فتح را حایل آتشین بارهنه تیغ تیز ترا مانع آهنین سربال
زه‌ کمان تو زهدان بچهٔ نصرتسر سنان تو پستان‌ کودک اقبال
خیال بزم تو همچون امل نشاط‌انگیزهوای رزم تو همچون اجل روان آغال
نه چرخ را بر قدر تو سنگ یک خردلنه‌کوه را بر حلم تو وزن یک مثقال
اگر به‌ کوه نگارند نقش مرکب توبسان مرغ هماندم برآورد پر و بال
زه ‌کمان تو بازوی فتح را تعویذخم‌کمند تو ساق زمانه را خلخال
به یاد جود تو گر کوزه‌گر سفال پزدز کوره جام‌جم آرد برون به جای سفال
تبارک‌الله ازین رخش‌ کوه‌ کوههٔ توکه وقت حمله به ‌کوه اندر افکند زلزال
درازگردن و لاغر میان وکوچک‌سربزرگ‌هیکل و فربه‌سرین و ضغیم‌یال
رونده‌تر ز یقین و دونده‌تر ز گمانپرنده‌تر ز عقاب و جهنده‌تر ز شمال
ز غرب راکب او گر خیال شرق ‌کندبه شرق شیهه‌زنان زودتر رسد ز خیال
تلال زیر سمش پست‌تر شود ز وهادوهاد زیر پیش نرم‌تر شود ز رمال
زمانه‌گر زبر پشت او سوار شودبه یک‌نفس گذرد هر چه در جهان‌ مه و سال
گهی چو ناقهٔ صالح برون دود ازکوهگهی چو چشمهٔ موسی روان جهد ز جبال
به سنگ خاره چو در کوه سم فرو کوبدگمان بری به دهل چوب می‌زند طبال
زمین معرکه را پر هلال و بدر کندپیش ز نقش حوافر سمش ز نقش نعال
به زرق تا نتوان بست باد در چنبربه مکر تا نتوان داشت آب در غربال
چهار چیز تو خالی ز چار چیز مبادکه تا جهان به تو می‌بگذرد بدین منوال
روان ز طاعت یزدان دل از اطاعت شاهدفاین از در و گوهر، خزاین از زر و مال
به چاه ویل بود سرنگون مخالف توبدان مثابه‌ که در چاه اصفهان دجال
همیشه یار تو یار نشاط در هر وقتهماره خصم تو یار کلال در هرحال