گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۳ - د‌ر ستایش امیرکبیر میرز‌ا تقی‌خان رحمه‌الله فرماید

کرد چون خسرو منصور ز ری عزم عراقدر میان من و منظور من افتاد فراق
دهر از ظلمت شب غالیه‌گون بود هنوزکان بت غالیه‌مو بیخبر آمد به وثاق
طاق ابروی سیاهش به ستمکاری جفتجفت‌گیسو‌ی درازش‌ به دلازاری طاق
آن یکی گفتی بر صبح ز شامست دو طوقوین دگر گفتی بر سیم ز مشکست دو طاق
بر لبش روح چو فرهاد به شیرین مایلبر رخش حسن چو پرویز به شکّر مشتاق
در حلاوت لب شیرینش نتیجهٔ شکردر صباحت رخ رنگینش نبیرهٔ اسحاق
چهرش اندر خم زلفین سیه‌ گفتی هستزهره با ذوذنبی جفت و مهی با دو محاق
یا یکی عدل درآویخته با وی دو ستمیا یکی صدق درآمیخته با وی دو نفاق
نه چو او در همه چیستان‌ کس دیده صنمنه چو او در همه ترکستان‌ کس دیده و شاق
الغرض آمد و بنشست و ز مخموری شبکرد خمیازه و هی اشک فشاند از آماق
زود برجستم و یک شیشه میش آوردمکه‌ گوارنده‌تر از شهد روان بد به مذاق
شیشهٔ می را شریان بگشادم ز گلوبهر آن را که ز بسیاری خون داشت خناق
واعجب‌ترکه ‌ز شریانش ‌چو بگرفتم خونز امتلا باز درافتاد همان دم به فواق
ریختمش ازگلوی شیشه چو در کام قدحکرد از آن راح دلم نکهت روح استنشاق
دفع خمیازهٔ وی‌کردم از آن عطسهٔ روحکه بدی نکهت آن زهر بلا را تریاق
مر مرا دید به هر حال مهیّای سفرموزه در پا و عصا بر کف و پاتابه به ساق
گفت زینجا به‌کجا داشتی ایدون آهنگگفتم ای شور بتان راست بگویم به عراق
چون‌ شنید این‌سخن‌آهنگ‌جزع کردو زجزع‌گهر افشاند به ‌‌گلبرگ و شدش طاقت طاق
گفت قاآنی احسنت چه رو داد تراکالفت شوق بدل‌‌ گشت بدین کلفت شاق
نه تو گفتی ز تو تا حشر نبرّم پیوندچون‌ شد آخر که چنین زود شکستی میثاق
تا به‌کی راه مخالف زنی اندر پردهراستی راه دگر زن‌ که نیی از عشاق
محرم خانه و آنگاه بدین حیلت و غدرمحرم‌کعبه و آنگاه بدین‌کفر و شقاق
هجر سهلست بدین هیات و ترکیپ چسانرفت خواهی به سفر بی‌بنه و خیل و رفاق
خاصه این فصل‌که چون باده‌ گساران لالهدارد از بادهٔ ‌گلرنگ به‌ کف‌ کأس دهاق
بهتر آنست‌که تا لاله به‌کف دارد جامباگلی نوشی در پای‌گل سرخ ایاق
جنبش سرو نوان بین به لب آب روانوز پی عیش بر او نقد روان‌کن انفاق
مکن آهنگ عراق ایدر و در سایهٔ سروراست بنشین و بخور باده به آهنگ عراق
گفتم ای مه‌ گله‌ها دارم از چرخ و زمینکه تفو باد برین نه فلک و هفت طباق
از پی رزق بدین فضل و هنر ناچارمکه به بلغار بباید شدنم یا قبچاق‌
دیرگاهیست‌ که از سفلگی و بیمهریبدل شهد مصفا دهدم سم زعاق
دفتر نظم معاشی‌ که مرا بود قدیمباد سرخ آمد و بر باد سیه داد اوراق
بس که حرفم چو طبیبان ز علاجست و دوامی‌نگویم‌ سخن از اطعمه‌همچون به‌سحاق
هیچ‌ کس را نبود خواهش دامادی مندختر طبع مرا بسکه‌ گرانست صداق
بکرهای سخنم را به خطا خاطب دهرعقد نابسته دهد زود بیکره سه طلاق
به کنیزی دهم آن پردگیان را به امیربه غلامیش‌گرم بخت دهد استحقاق
اعتضاد ملک و ملک‌که از بدو وجودبهتر و مهتر ازو یاد ندارد آفاق
خواجهٔ عصر اتابک که پس از بارخدایهست دست‌ کرمش جانوران را رزاق
با نسیم کرمش نار نماید ترطیببا سموم سخطش آب نماید احراق
ای‌ که مانند غلامان به ارادت شب و روزخدمتت را فلک ازکاهکشان بسته نطاق
هر درختی که به دوران تو شاخ آرد و برگبه ثنای تو سخنگوی شود چون وقواق
خرد ار رزق خورد رای‌تو هستش رازقعدم ار خلق شود حکم تو هستش خلاق
زمیستی به تواضع فلکی در رفعتقمرستی به شمایل ملکی در اخلاق
ظلم در عهد تو مظلوم‌تر از طفل رضیعجود در دور تو مبغوض‌تر از کودک عاق
عزمت از وهم ‌گرو گیرد در روز رهانرخشت ازباد سبق جوید هنگام سباق
خرگه جاه ترا دولت و بختست ستوندرگه قدر ترا نصرت و فتحست رواق
با دل راد تو ایام برست از فاقهباکف جود تو آفاق بجست از املاق
خنگ اقبال ترا چنبر چرخست رکابجیش اجلال ترا ساحت عرش است یتاق
کشتی حلم ترا تودهٔ غبرا لنگرآتش خشم ترا صخرهٔ صمّا حراق
با کف جود تو کالای کرم راست رواجبا دل راد تو بازار سخن راست نفاق
نیست با بارقهٔ خنجر تو برق بریقنیست چون رفرف اگر چند سریعست‌ براق
هرچه‌اغراق‌کنم وصف تو نتوانم از آنکپایهٔ وصف تو آنسوترک است از اغراق
تا قضا دفتر قدرت را شیرازه زدهنافریدست چو تو فردی در حسن سیاق
بسکه بگذاشته با دست ایادی‌کرمتهمه را فاخته سان طوق منن بر اعناق
بس‌ عجب نی که به عهد تو ز مادر زایندخلق زین پس همه چون فاختگان با اطواق
نطق شیرین دلاویزتر از راه دوگوشخلق را چاشنی روح دهد در اذواق
عندلیبی تو و حساد تو مشتی وزغندکز پی نقنقه پر باد نمایند اشداق
خلد ز آرایش بزم تو شود مات چنانروستایی‌که به شهری‌گذرد در اسواق
اندر آن روزکه آهنگ محارات‌ کنندراست چون سیل دفاق از دو طرف خبل عتاق
گوش را دمدمهٔ‌ کوس بدرد پردهروح را چاشنی مرگ درآید به مذاق
خنجر آژده چون نجم ز هرسو طالعتیغ صیقل زده چون برق ز هر سو براق
گرد با تیغ ملاصق شده و خاک به خونچون شفق با غسق و لیل و عشی با اشراق
سرگردان را از زخم تبر درد دوارسم اسبان را زآلایش خون رنج شقاق
کشتگان را همه طبل شکم آماس کندهمچو مستسقی‌ کاو را ورم افتد به صفاق
مر دومرکب‌همه‌صف‌بسته‌چو کوه از دوطرفخون روانشان ز تن آن سان ‌که ز کُه سیل دفاق
نقش آفات مصور شود اندر ابدانشکل آجال مجسم شود اندر احداق
با تن از وحشت ارواح نگیرند الفتبا هم از دهشت اجفان نپذیرند اطباق
تیغ تو چون ملک‌الموت در آن دشت بلاکند اندر نفسی جان جهانی اِزهاق
قی‌کند رُمح ‌تو ‌ هر خون ‌که خورد در صف‌ کینچون مریضی که ز سودا بودش رنج مراق
زهر قهر تو شود در صف‌کین بهرهٔ خصمدر سقر قسمت‌فساق چه باشد غساق
تا الف لام شود شامل افراد همهاندر آن وقت ‌کزو قصدکنند استغراق
لام لطف تو بود شامل آنکو چو الففرد و یکتا بودش با تو دل از فرط وفاق
ماه بخت تو زکید حدثان ایمن بادتا همی ماه فلک راست به هر ماه محاق