گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۰ - د‌ر ستایش سید انبیاء صلی ا‌لله علیه و آله

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: وع۶۴ بیت
چه ماه بود که از خانه کرد طلوعکه کرد از پی تعظیمش آفتاب رکوع
به چشم صورت و معنی توان مشاهده کردکمال قدرت صانع در اینچنین مصنوع
مرا ز هرچه در آفاق طبع مستغنی استولی به عشق تو چون تشنه‌ام به آب وَلوع
ولوع تشنه به آب ارچه اختیاری نیستمرا به عشق‌ تو اینک به اختیار ولوع
ترا لبی است چو چشم بخیل تنگ و مرابرو دو چشم بخیلی نمی‌کند ز دموع
عنان سیل توانیم تافتن به شکیبعنان ‌گریه نیاریم تافتن ز هموع
علاج هرچه در آفاق ممکن است ولیعلاج چشمهٔ چشمم نمی‌شود ز نبوع
نظر ز صید غزالان دشت عشق بپوشاذا الخوادر فیها عن المهاه تروع
شمیم عنبر از آن زلف مشکبیز آیدبه عنبرین‌ خطش آن زلف شد مگر مشموع
اذا اراک یغنی الفواد من طربکان حمامهٔ بان علی الاراک سجوع
کند دو چشم تو با ما به جای ناز نیازبلی ز مست نباشد عجب خضوع و خشوع
چه معجز است ندانم به زلف مفتولتکه خاطرم ز پریشانیش بود مجموع
چه شد که فتنهٔ بیدار چشم فتانتبه عهد خسرو آفاق کرده قصد هجوع
زمین و هرکه بر او خادمند و او مخدومجهان و هرچه در او تابع‌اند و او متبوع
به شکل عقرب جراره‌ایست شمشیرشکه جان نمی‌برد از زهر قهر او ملسوع
بود به دعوی آجال حجتی قاطعولیک رشتهٔ آمال خصم ازو مقطوع
درون عالم امکان وجود کامل اوچنان غریب نماید که دل درون ضلوع
خیال سطوت او خصم را بدرد دلبه حیرتم‌که چه بر خصم می‌رود ز وقوع
ز چین ابروی قهرش عدو کند فریادبر ‌آن صفت‌ که ز دیدار ماه نو مصروع
بود به دهر ز هر عصر عصر او ممتازچغان‌ که عید ز ایام و جمعه از اسبوع
اگر چه از سخط روزگار دون‌پرورسواد دیده ی حق‌بین او بود مفلوع
ولی هنوز ز بیم زبان خنجر اوبه وقت وقعه رود رود خون ز چشم دروع
بصیرتیست مر او را به چشم سر که بر اونهفته نیست یکی نکته از اصول و فروع
سخنوران سپس مدحت خدا و رسولبه نام ناهی او نامه را کنند شروع
به حلم و همت او کوه و کان قرین نکنمکه هیچ عذر نباشد درین خطا مسموع
به‌ کوه قاف برابر چسان ‌نهم قیراطبه بحر ژرف مقابل چسان نکن بنبوع
زهی ملک سیری‌ کز کمال قوت نفسچو سالکان مجرد گرفته پیشه قنوع
زبان به وصف تو قاصر چو در بهار نهارجهان ز عدل تو خرم چو در ربیع ربوع
چو خصم فاعل‌کین توگشت رفعش‌کنبه حکم قاعدهٔ‌ کلّ فاعلٍ مرفوع
نیاز نیست به تعریف جود دست تراکه خود معرف حودگشته ازکمال شیوع
شهان ملک سخن را به حضرت تو نیازمهان بزم هنر را به دانش تو بخوع
ز هرکرانه به‌کاخ تو کرده‌اند نزولز هرکناره به قصر تو جسته‌اند هبوع
بزرگوارا دارم طمع‌ که برهاندعنایت توام از کید روزگار خدوع
تو دانی اینکه بزرگان این دیار از شعرچنان رمند که زاهد ز فعل نامشروع
به خاکپای عزیزت هنر چنان خوار استکه مال درکف فیاض و زر به چشم قنوع
مرا ز شعر همان منفعت‌که دهقان رابه خشک‌سال ز کشت زمین نامزروع
عجب‌تر آنکه کسی جز تونی که بشناسدقشور را ز لباب و نجیع را ز نجوع
اگر به چون تو کریمی‌ کنم شکایت حالمرا مگوی حریص و مرا مگوی هلوع
نه سفله‌طبع بود بخردی‌که بهر معاشبر آستان‌ کریمان‌ کشد نفیر ز جوع
کمال سفلگی آن را بود که شام و سحرکند به د‌ونان بهر دو نان ز جوع رجوع
گهی ز بهر خوش آمد شود دخیل بخیلگهی ز روی تملق ‌کند رکوع وکوع
غرض به بزم خداوندگار من بگذرز من سلام رسانش به ‌صد خضوع و خشوع
پس از سلام ز من بازگو به حضرت اوکه ای ز خشم تو کودک به بطن مام جزوع
تویی‌ که می‌کنی از یک نظاره قلع جنودتویی که می کنی از یک اشاره بیخ قلوع
تویی‌ که دشمن مال خودی ز فرط نوالازآن به خلق مفیضستی و به خویش منوع
تویی سکندر و جود تو هست آب حیاتهمه چو خضر ازو بهرهٔاب و خود ممنوع
به نزد خلق عزیزست زر به نزد تو خوارچو کذب پیش عدول و خطا به نزد وزوع
ز بهر جود تو زانرو مهان هفت اقلیمبه درگه تو گرایند از بلاد شسوع
نه در دیار تو جز بحر و کان‌ کسی مظلومنه در زمان تو جز سیم و زر تنی مفجوع
مرا چو خویش شماری مگر ز غایت لطفکه می‌نخواهیم از بهرکسب مال ولوع
بلی ولوع نیم از غنای طبع ولیبه حد خویش بود هر سجیتی مطبوع
قناعت است پسندیده نزد اهل هنرولی نه چندان‌ کز جان طمع شود مرفوع
نه عاملم‌که مرا مایه ز انتفاع عملنه زارعم‌ که مرا بهره ز ارتفاع زروع
منستم و هنری کان درین دیار بودچنان‌ کساد که در تاب آفتاب شموع
حدیث فضل نپرسد ز من‌ کس آنگونهکه جاهلین عُذَر جریزه از مخلوع‌
ز بیم دادن فلسی چنان نفور از منکه عاملین ولایت ز حاکم مقلوع
کنون یکی ز دو مقصود من ز لطف بر آربه‌شکر آگه خدایت به‌خلق‌خواست نفوع
نخست آنکه نوازی مرا و نپسندیمدر آب و آتش قلب حریق و عین دموع
به شرط آنکه چو حربا به شب ندارم پاسکه ‌کی نماید از مشرق آفتاب طلوع
و‌گر به چشم تو خوارم چو سیم و زر مگذارکه خوارتر شوم از کثرت سؤال قنوع
مرا اجازهٔ ری ده مگر به همت شاهسپاه حادثه و جیش غم شود مدفوع
عنان به مدح پیمبرگرای قاآنیکه آفتاب سعادت عیان شود ز نقوع
شهنشهی‌ که ز روز الست لفظ وجودشدست از پی فرخنده‌ذات او موضوع
به نام ختم رسل ختم کن سخن که خدایازو رسالهٔ ابداع را نمود شروع