گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰ - د‌ر مدح حاجی میرزا آقاسی فرماید

دو قلاع کفرند با هم مصاحبیکی تیغ خسرو یکی‌کلک صاحب
یکی خرمن ظلم را برق خاطفیکی‌کشتهٔ عدل را مزن ساکب
یکی ضبط ملک عجم را مزاولیکی ربط دین عرب را مواظب
یکی ماشطهٔ چهر ملک از مساعییکی واسطهٔ رزق خلق از مواهب
یکی حل و عقد اجل را ممارسیکی رتق و فتق امل را مراقب
یکی زاهن و خود آهن دلان راچو آهن‌ربا روز پیکار جاذب
یکی ملک اجلال را جم عادلیکی قلک اقبال را یم واهب
یکی ابر باذل یکی ببر با دلیکی غیث وابل یکی لیث ساغب
یکی رافع فاقه ازکف‌کافییکی دافع فتنه از سهم صائب
هرآنچ این‌کند با مخالف ز خامههرآنچ آن‌کند با معاند ز قاضب
نه باگله ذئبان‌کنند از براثننه با صعوه عقبان‌کنند از مخالب
یکی رایت مجد را چیست رافعیکی آیت نجد راکیست ناصب
یکی با خطابش ثعالب ضیاغمیکی با عتابش ضیاغم ثعالب
دوگوییست قاآنیا از دو بینییکی‌گوکه نبود دوگویی مناسب
زهی ز اهتزاز صبای قبولتچه صابی صبی صاحب رای صائب
ز تاثیر تریاق لطفت عجب نیکه جدوار روید ز نیش عقارب
بکاخت ز آمد شد اهل حاجتنبیندکسی چین در ابروی حاجب
شکال از قبولت به هرماس چیرهحمام از خطابت به سیمرغ غالب
پلنگان به صحرا نهنگان به دریاز خشم تو خائف ز قهر تو هارب
به توکج رود هرکه چون خط ترسابسوزاد قلبش چو قندیل راهب
به تن باز ناید ز انفاس عیسیروانی‌که از رحمتت‌گشته خائب
ز مکتوبه‌یی داده‌کلکت جهان رانظامی‌که شاهان دهند ازکتائب
بر رفته سقف سرای جلالتفلک چیست دانی نسیج العناکب
کنی آنچه با نامه‌یی در معارککنی آنچه با خامه‌یی در محارب
نه ترکان توران‌کنند از عوالینه‌گردان ایران‌کنند از قواضب
به تعجیل مضراب در چنگ چنگیبجنبد قلم‌گر به دست محاسب
محاسب نه یک تن همه اهل‌گیتینه یک روز تا روز محشر مواظب
مداد آنچه نقش نوشتن پذیرداگر ماء جاری اگر طین لازب
قلم هرچه در دست بتوان‌گرفتنورق هرچه بهر نوشتن مناسب
به دیوان فضلت نیارندکردننه حصر محامد نه حد مناقب
زهی امر و نهی تو اندر ممالکنفاذی که ارواح را در قوالب
در این مه‌که باشد عمل پارسا راکهی لف شاره‌گهی قص شارب
ز اندیشهٔ صوم و تشویش سرماگروهی ز می برخی از توبه تائب
چنان سردگیتی‌که با سیف قاطعنگردد ز مرکب جدا پای راکب
چو مویی‌که در می‌فتد جرعه‌کش رابه خون سرشک اندران جسم ذائب
گران‌گشته بی‌بادهٔ صاف ساغربر آنسان‌که بی‌جان فرخنده قالب
چنان لعل دلبر بخندد صواعقچنان چشم عاشق بگرید سحائب
کند ابر هاطل ز تقطیر ژالهزمن را چوگردون پر از نجم ثاقب
همی هردم از برف زال زمانهبه عارض پریشان‌کند شعر شائب
مرا هست بی‌مهر ماهی‌که بر منبود مهر آن ماه چون روزه واجب
دو چشمش تعالی دو جادوی لاهیدو زلفش تبارک دو هندوی لاعب
به ایوان خرامد غزالی غزلخوانبه میدان شتابد پلنگی مغاضب
عذار فروزانش در فرع فاحمسهیل یمانیست در لیل ضارب
به خون تن من خضیبش اناملز دود دل من وسیمش حواجب
غزلخوان غزالیست‌کزگرگ غمزهکند صید غژمان هژبر محارب
مرا چون پری دیده دیوانه سازدچوگردد پری‌وارم از دیده غایب
پریدوش چون مهرهٔ اختران رابرون ریخت از حقه چرخ ملاعب
چو از قعر وارون چهی سنگ ریزهز چرخ معلق عیان شدکواکب
فروزنده دری در آن لیل اللیلچو آویزهٔ در ز جعدکواعب
درآمد ز در آن بت مهر چهرمپراکنده بر ماه مشک از دو جانب
خرامان و سرمست و مخمور و بیخودشکسته‌کله تاب داده ذوائب
چو بنشست برخاستم از سر جانسرودم‌که ای جان به وصل تو راغب
دراین فصل‌واین ماه‌و این وقت‌و این‌شبمن و وصل تو زه‌زه از این عجایب
فوالله ماکان من قبل هذافؤادی خبیراً بتلک الغرائب
لقد اسعف الدهرکل المقاصدلقد انجح الجد جل المطالب
المت بنا نعمه الله بالحقو همت و تمت علینا الرغائب
من الله مالت الینا الموائدمن‌الحق عالت علینا المواهب
تو وکوی من بخ بخ ای بخت مقبلمن و روی تو خه‌خه‌ای دهر خاطب
شب و آفتاب آنگهی‌کوی مسکینبیابان و آب آنگهی‌کام لائب
ز رویت چو روز است روشن‌که امشبپس از صبح صادق دمد صبح‌کاذب
مراد من ایدون چه باشد مرادتبگو ای مراد ترا طبع طالب
بگفتا یکی چامه خواهم ملفقبه وصف زمستان و تعریف صاحب
به دستم شد آن شوشتر خامه جنبانچو در دست بربط نوازان مضارب
به امداد آمه به نامه ز خامهرقم‌کردم این چامهٔ نغز راتب
همی بارد از ابر بارنده راضبچو از دست دستور واهب مواهب
فرو ریزد از این بخار مصاعدلآلی چو ازکف رادش رغایب
بر اغبر هجوم آرد از ابر بارانچوگرد سرایش‌گه سان مواکب
سیه ابر برخیره‌گردید گریانچو بدخواه جاهش ز فرط‌کرائب
هوا سرد شد چون دم خصم جاهشکه درگرم دوزخ بماناد واصب
خنک‌گشت عالم چو جسم خلیلشکه‌گلشن براو باد نار نوائب
شمر در بر آورد پولاد جوشنچو برکین حضمان جاهش رکائب
چو جان بداندیش او در معارکتن بینوایان نوان در مصاطب
شخ و تل‌گرنمایه آمد ز ژالهچو از دست خدامش دامان‌کاسب
چو خون دل از دیدهٔ بد سگالشهمی آب باران روان از مثاعب
درخشان به‌گردون ز هر سو بوارقچو در بارگاهش عذارکواعب
خروشان همی رعد آمد پیاپیچو در موکب اوکبوس‌کتائب
ز صرصر غصون‌گشت بی‌برگ چونانکه خصمش ز پرخاش جویان ناهب
چو دندان زیبا و شاقان بزمششب و روز باران تگرگ از سحایب
چو خصمش درختان بر افسرده چونانکه هنگام سختی ابی روح قالب
همی تا فلک را چو یاران مخلصبود امتثال اوامرش واجب
وثاقش بود از وشاقان مهرومزین چو گردون به شام از کواکب
الا تاکه هرساله آید زمستانز مستان بزمش بلا باد هارب