گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۵ - در ستایش وزیر بی‌نظیر جناب حاج میرزاآقاسی رحمه‌لله فرماید

فلک دوش از عروس خور تهی چون گشت دامانشچو عمان چهره شد پر در ز سیمین اشک غلطانش
شبه‌سان حقه‌ای‌ کفتید و بپراکند درهایششب‌آسا زنگیی خندید و بدرخشید دندانش
من اندرکٌنج تنهایی ازین اندیشه سوداییکه این دولاب مینایی چرا غم‌زاست دورانش
که ناگه حلقه بر درکوفت شیرین‌شوخ دیرینمکه تن یک توده نسرینست و لب یک حُقه مرجانش
ز جا جستم دویدم درگشودم باز بستم درگرفتم دست و آوردم نشاندم صدر ایوانش
یکی مینای می بنهادمش در پیش ریحانیمیی زان‌ سان‌ که رنگ لاله بود و بوی ریحانش
میی زانسان‌که چون لبریز بینی ساغری از ویهمه‌کان یمن پنداری وکوه بدخشانش
پس از نه جام می یا هشت یا ده بیش یاکمترچه داند حال مستی خاصه در بر هرکه جانانش
کُله پرتاب‌کرد از سر قبا بیرون نمود از بربناگه صبح صادق سر زد از چاک‌گریبانش
ز شور بادهٔ دَرغم فرو رفت آنچنان در غمکه خاطر شد ز غم در هم چو گیسوی پریشانش
همی هر لحظه مروارید می‌بارید بر دامانچنان‌کز اشک غلطان رشک عمان‌گشت دامانش
چنان هر لحظه خشم‌آلود برگردون نظرکردیکه‌گفتی خنجر و زوبین همی بارد ز مژگانش
چنانش از نوک هر مژگان چکیدی زهر جان‌فرساکه گفتی اژدها خفتست اندر چشم فتانش
گهی بر لب حکایت از مسیر تیر و بهرامشگهی بر لب شکایت از مدار مهر و کیوانش
بگفتمش از چه مویی ‌گفت ازین‌ گردون ‌گردندهکه‌گویی جز بخشت‌کینه ننهادند بنیانش
جفاگاهی بر احرارش ستم‌گاهی بر ابرارشنه آگه‌ کس ز هنجارش نه واقف‌ کس ز سامانش
بمیزد موش بر زخم پلنگش تا چرا زینسانبود با شیر مردان‌ گربهٔ حیلت در انبانش
نگاری چون مرا دارد همی چون مهر و مه عریانکه چون من مهر و مه باد از لباس نور عریانش
همی هر دم ز خون دل مرا نزلی نهد بر خوانکه یارب غیر خون دل مبادا نزل بر خوانش
چو بشنفتم برآشفتم به مژگان بس‌ گهر سفتمسپس رفتم فرو رفتم غبار محنت از جانش
به پاسخ‌گفتمش ای ترک ترک شکوه‌ گوایرافلک یک ذره بر ذرات عالم نیست سلطانش
فلک آسیمه‌تر از ماست در محروسهٔ هستیازان هر شام بینی با هزاران چشم حیرانش
جهان را قبض و بسط اندر کف انسان‌که ایزد راز موجودی نیابی جلوه‌گر زآنسان‌کز انسانش
به چنگ انسان‌ کامل را فلک ‌گویی بود گردانچنان گویی که کف میدان بود انگشت چوگانش
کتاب‌الله اکبرکز ظهورکثرت و وحدتگهی قرآن لقب فرموده یزدان‌گاه فرقانش
وجود مجمع‌البحرین انسانی بودکاملکه اطلاق وجوب آمد قرین قید امکانش
صحیفهٔ آفرینش راکه مصحف نام از یزدانبه جای بای بسم‌الله هم انسانست عنوانش
مبین در عنصر خاکش ببین درگوهر پاکشکه ممکن نست ادراکش‌که یارا نیست تبیانش
مگوکز خاک ویرانست و نتوان دل درو بستننه آخرگنج نبودگنج جز درکنج ویرانش
به خاک اندر بود مخزون‌کنوز حکمت بیچوناز آنست ابرش‌گردون به‌گرد خاک جولانش
یکی بیدا بود آدم‌که پیدا نیست اطرافشیکی دریا بود انسان‌که ظاهر نیست پایانش
ملک‌ کبود که با آدم شمارد وهم همسنگشفلک چبود که با انسان سراید عقل همسانش
بگفت انسان‌کامل زین قباکایدون همی رانیکرا دانی‌که درکف حل و عقد هر دوگیهانش
بگفتم صدر والاقدر روشن‌رای دریادلکه در یک شبرنی پنهان‌کنوز بحر عمانش
فلک فر میرزا آقاسی آن کز مبداء فطرتنفخت فیه من روحی به شان آمد ز یزدانش
بود در شخص او پنهان همه‌گردون و اجرامشبود در ذات او مضمر همه گیهان و ارکانش
فراخای جهان بر شخص او تنگست از آن بینیگهی چون بحر جوشانش گهی چون شیر غضبانش
بلی قلزم بجوشد چون‌که باشد خرد مجرایشبلی ضیغم بکوشد چون‌که‌گردد تنگ میدانش
چه اعجازست ازین برتر که در یک طیلسان بینیجهان و هرچه در وی همچو جان در جسم پنهانش
قضا تا شخص او آمد به‌گیتی غم خورد آریخورد غم میزبان چون نیست خوان در خورد مهمانش
وی از عالم غمین و عالم از وی شادمان آریبود زندان به یوسف شاد و یوسف غم ز زندانش
فلک‌گویی نمی‌داند حدیث حفت الجنهکه چون دف می‌خورد گاهی قفا از چنگ دربانش
چو خون در رگ به عرق سلطنت ساریست تأییدشچو جان در تن به جسم مملکت جاریست فرمانش
سلامت بین و استغنا که ارنی‌گو نشد هرگزکه عذر لن‌ترانی در رسد چون پور عمرانش‌
نگوید چون سلیمان رب هب‌لب از ادب لیکنرسد بی‌منت خاتم ز حق ملک سلیمانش
خداوندا جهان با عنف و لطفت‌کیست بیماریکه بیم مرگ و امید بقا باشد ز بحرانش
بود قدر تو قسطاسی‌که آمدکفه افلاکشبود حلم تو میزانی‌ که چو سنگست ثهلانش
ز آه سرد بدخواه تو مانا عاریت داردهر آن سرما که‌ گیتی هست در فصل زمستانش
به هر باغی‌ که بارد ابر جود گوهر افشانتهمه شاخ زبرجد روید از برگ ضمیرانش
نگارند ار به لوح آبگینه نام حزمت رانیارد کس شکستن با هزاران پُتک و سندانش
اگر ازگنج هستی یاوه‌گرددگوهر ذاتتدو عالم وانچه در مُلک دو عالم نیست تاوانش
هرآنچ آن بر قضا مبهم‌کند ذات تو معلومشهرآنچ آن بر قدر مشکل‌کند رای تو آسانش
خطاب و قهر تست آنکو صفت بیمست و امیدشرضا و خشم تست آنچ آن لقب خلدست و نیرانش
خداوندا شنیدم مر مرا حسان لقب دادیبلی حسان بود هرکاو تو بگزینی ز احسانش
کدامین فخر ازین برتر که‌ گوید آصفی چون تومحمد شه محمد هست و قاآنیست حسانش
الا تا نوش لطفت نیست غیر از عیش تاثیرشالا تا زهر قهرت نیست غیر از مرگ درمانش
عدویت زندهٔ جاوید بادا چون خضر لیکنمکان پیوسته اندرگاز شیر وکام ثعبانش
خلیلت را بود یک روز درگیتی بقا اماچنان روزی‌که باشد روز خمسین الف یک‌آنش