قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۳ - و له ایضاً فی المطایبه
سحرگهانکه ز گردون فروغ مهر منیرچو تیغ خسرو آفاق گشت عالمگیر
درآمد از درم آن مه به رخ نهاده دو زلفیکی سپید چو شیر و یکی سیاه چو قیر
به سیم چهره فروهشته زلف خم در خمبدان صفت که کمند ملک به کاسهٔ شیر
ز جای جستم و او شد چنان سراسیمهکه عاملان وجوه از محصلان امیر
ولی ز خواندن شعرش به خویش کردم رامبلی به خواندن افسون پری شود تسخیر
چو نیک رام شد از پس کشیدمش به بغلچو شیر نر که گوزنی ز پی کند نخجیر
یکی گمان غلط برده بیخود از سر سوزچوکودکان ستمدیده برکشید نفیر
نعوذ بالله همسایگان شدند خبرز چارسوی دویدند از صغیر و کبیر
نهان ز من بت من سستکرده بند ازاربه دام عشوه برافشاند دانهٔ تزویر
چو نیک بر من و او انجمن شدندگروهگهر ز جزع فروریخت همچو ابر مطیر
ز روی حیله فروچید از قفا دامنز بیم چهرهٔ من زرد شد بسان زریر
نمود سیم سرینش چو زرّ دست افشارکه چون فشاریش ازکف برون رود چو خمیر
فرود آن طبق سیم سرخ سوراخیچو جرمکب مریخ در حضیض مدیر
به گرد کونش مویی سه چار رسته چنانککسی قنات کهن سال را کند تحجیر
ز فرط شهوت حمدانم آنچنان برخاستکه میل قامتش آمد ستون چرخ اثیر
دو ترک بر سر من تاختند با دو عمودکه راستگفتی آن هر دو منکرند و نکیر
سطبر سبلت هریک گذشته از برِ دوشبر آن صفت که ز پهلوی سر دو گوش حمیر
ز هول سبلتشان راستی بترسیدمبه غایتیکه شدم مبتلای رنج زحیر
کشان کشان من و آن طفل ساده را بردندبه سوی حضرت قاضی که تا کند تعزیر
چو دیده بر رخ اقصیالقضاهٔ کردم بازشناختم به فراست که هست ز اهل سعیر
به پیش رفتم و آهسته گفتمش در گوشکه ای به فضل و عدالت به روزگار شهیر
تویی که تعبیه گشتست در محاسن توقضای حاجت یک شهر از قلیل و کثیر
مرا و یار مرا وارهان ازین غوغادو بدره از من و یک بوسه زو به رشوه بگیر
به جیب فکرت سر برد و از نشاط نمودتبسمی نه چنانکاین و آن شوند خبیر
پس از زمانی فرمود با قراءبت تامچنانکه پردهٔ عاصم درید و ابنکثیر
که ایدو ملحد ملعون مر اینچههنگامه استمگر به یکدگر آمیختید سوسن و سیر
جواب دادمکاین طفل ساده را پدرشبه من سپرد و برین شاهدند جم غفیر
ز من به حکم سفاهت فرارکرد و سحربه عنفکردمش اندرکمند حکم اسیر
ورا ز هیبت من سست گشت بند ازارچو مرغ در قفس افتاده برکشید صفیر
شدند خلق ز هر گوشه جمع و بربستندبه حکم ظاهر بر ذیل عصمتم تقصیر
چو این شنید برافراختیال و گفت به خلقخبر دهید ز حال جوان و حالت پیر
گر آنچهگفت فلانراست گفت جرمش نیستکه طفل ساده ندارد ز خیر خواه گزیر
چو میل سرمهکه در سرمهدانکنند فروکرا شهادتی ار هستگوکند تقریر
به اتفاق سخن جمله مرد و زن گفتندکه آنچهگفت فلان خالی است از تزویر
حدیث دیده رهاکنکه هیچ نشنیدیمجز آنکه طفل ز دل برکشید نالهٔ زیر
دو ترک سفله دویدند پیش کای قاضیمرین دور از عدالت بکش ببند و بگیر
مگر ندانی کاین کهنه رند شیرازیچسان ز شست شبق بر نشانه راند تیر
درهرن شوشهٔ سیمش پر است طلق روانکزو به بوتهٔگلچهرگانکند اکسیر
کنون خدای جهانش گرفته است به خشمتو دانی اینکه خداوند نیست بیهدهگیر
از آن مکالمه قاضی بر آن دو خشمگرفتچنانکه گاهی تسبیح گفت و گه تکبیر
چو مرد و زن همه رفتند و بزم خالی شدنهفته بر رخ آن شوخ دید خیراخیر
مرا و یار مرا هر دو برد پیش و نشاندگرفت داد دل از بوسه زان بت کشمیر
چنان به خرزهٔ قاضی ز شوق رعشه فتادکه از مهابت سلطان قلم به دست دبیر
بدان رسید که قاضیچه برجهد از جایچو خسروان ستمکار بر شود به سریر
ز جای جستم و بازو گرفتمش به دو دستکزین معامله بگریز و پند من بپذیر
حجاب شرع محمد مدرکه نپسنددمرا ا ین معامله در حشرکردگار قدیر
مرا مبینکه فتادند خلقم از دنبالکه بهرکسب ملامت همیکنم تدبیر
مرا ملامت مردم به طبع شیرینستبدان مثابه که اندر مذاق کودک شیر
بسی به چهرهٔ رندان آستان مغانبود محال که تغییر یابد از تعییر
اگر حجاب ملالت ز پیش برخیزدهجوم خلق نبینی مگر بهکوی فقیر
چو سوز عشق نداری چگویمتکه جعلبه حکم طبع تنفر کند ز بوی عبیر
حدیث کودک و ترکان و قاضی افسانه استکه تا به خواب رود نفس نابکار شریر
تو نقد خویش نهانکن ز خلق قاآنیکه ناقدان محبت مراقبند و بصیر