قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۰ - در ستایش مدح خسروخان خواجه حکمران اصفهان
سه چیز هست کزو مملکت بود معموروز آن سه آیت رحمت کند ز غیب ظهور
نخست یاری یزدان دوم عنایت شاهسیم کفایت حکام در نظام امور
از آن سه مملکت از مهلکت بود ایمنبدان صفت که قصور جنان ز ننگ قصور
چنانکه ملک سپاهان به عون بار خدایبود ز یاری معمار عدل شه معمور
به سعی چاکر خسرو پرست خسروخانز ایمنی همه دیار آن دیار شکور
ز یمن طالع بیدار شه به ساحت آنبه مهد امن و امان خفته حافظان ثغور
خدیو خطهٔ ایران زمین محمدشاهکه شعلهایست ز شمشیرش آفتاب حرور
شهنشهٔکه شود طبع دی چو طبع تموزز تف ناچخ آتشفشان او محرور
به یمن طاعت او هرچه در فلک خرّمز فیض همت او هرکه بر زمین مسرور
کریوهیی بود از ملک او زمین و سپهردقیقهیی بود از عمر او سنین و شهور
عتاب او ملکالموت را همی ماندکه جز خدای ازو هرکه در جهان مقهور
شمار فوجش چون حصر موج ناممکنعلاج خیلش چون منع سیل نامقدور
چه فوج فوجی چون دور دهر نامعدودچه خیل خیلی چون سیر چرخ نامحصور
ز خامهیی که شود وصف خلق او مرقومبهنامهای که شود نعت رای او مسطور
شمیم عنبر ساطع شود ز نوک قلمفروغ اختر لامع شود ز نقش سطور
به روز رزم که گویی فرو چکد سیماببهگوش گنبد سیمابی از غو شیپور
سنان نیزهٔ خونخوار شه درون غبارچو ذو ذوابه درخشنده در شب دیجور
ز بس که کار جهان راست کرده تیغ کجشنمانده نقش کجی جز در ابروی منظور
به روزگارش هر فتنهایکه زاید دهربهعاریت دهد آن را به نرگس مخمور
نه آفتاب جهانتاب وصیت همت اوچو آفتاب جهانتاب در جهان مشهور
نه آسمان برینست و ذکر شوکت اوچو آسمان برین بر جهانیان مذکور
دو خطّهاند ز اقطاع او زمین و سپهردو مسرعند به درگاه او صبا و دبور
به گاه بزم به مانند آفتاب کریمبه روز رزم بهکردار روزگار غیور
به دشمنان نگردسورشان شود همه سوگبه دوستان گذرد سوگشان شود همه سور
بدان مثابه که در روز عید پیر و جوانکنند تهنیت یکدگر ز فرط سرور
زبان به تهنیت یکدگر گشودستندبه روزگار وی از خرمی اناث و ذکور
کمینه چاکر خسرو که از غلامی شاهشدست نام نکویش به خسروی مشهور
به خدمت ملک آنگونه تنگ بسته میانکه نیست بیمگشادش ز امتداد دهور
درین دیار چنان قدر وی عزیز بودکه قدر عافیت اندر طبیعت رنجور
ز صولتش نزند شیر پنجه با روباهز هیبتش نکند باز حمله بر عصفور
گرش خدای دوصد ملک جاودان بخشدبجز حضور شهنشه نباشدش منظور
گر به ساحت خلد بریگذارکندبهخاطرش نکند جز خیال شاه خطور
به خاکپای شهنشه از آن حریص ترستکه تن به راحت و قالب به قلب و چشم به نور
چنان هرجودی آموده از ارادت شاهکه فرق مینتواند غیاب را ز حضور
بجز تو هر دو جهانش چنان به چشم حقیرکه نزد دیدهٔ حقبین جمال حور و قصور
چنان ز فرّ وجود تو پیکرش لرزانکه جسم پاککلیمالله از تجلی طور
ز نشوهٔ می مهر شه آنچنان سرمستکه یاد می نکند هرگز از شراب طهور
قدر به خواری اعدای دولتش محکومقضا به یاری احباب شوکتش مأمور
فلک به طاعت سگان درگهش مجبولملک به نصرت خدام حضرتش مجبور
شها شگفت نباشد اگر به رقص آیندبه روزگار تو از خرمی وحوش و طیور
از آن زمانکه زمین را بیافریده خدایچنین شهنشه عادل درو نکرده عبور
چنان به عهد تو گیتیگرفته است قرارکه از تلاطم امواج سالمند بحور
اجل به واسطهٔ تیغ شه جهانسوزستچو از حرارت خورشید جامهٔ بلور
توییکهکاسهٔ چینی نهد بلارک توبه خوان رزم تو از کاسهٔ سر فغفور
اگر به پهنهٔ پیکار شهگذارکندبه جای نوش روان زهر قیکند زنبور
ز تف تیغ تو طوفان خون شود جاریبدان مثابه که طوفان نوح از تنور
به عهد شه نرسد تا به استخوان آسیبز خط طاعت قصاب سرکشد ساطور
شها دیار سپاهان ز بس که معمورستبه ساحتش نبود بوم را مجال مرور
در او به حالت احیا ز بسکه رشک برندعجب نه گر بدر آیند رفتگان ز قبور
ز هر عطیه به جز وصل پادشاه قنوعبهر بلیه به جز هجر شهریار صبور
شها به عهد تو قاآنی است چون شب قدرکه قدر وی بود از هرکه در جهان مستور
ولی به یمن دعا و ثنای حضرت شاهبه طرفه طرفکله ساید از کمال غرور
گشوده هر سو مویش زبان که تا خواهددوام دولت شه را زکردگار غفور
هماره تا عدد افزودهگردد وکاهدبه گاه جذر صحاح و به وقت ضربکسور
دوام عمر تو تا آن زمانکه آسایندمحاسبان عمل از حساب روز نشور