گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۹ - در مطایبه و هزل و ملاعبه فرماید

کوهی به قفا بسته‌ای ای شوخ دلازاربا خویش کشانیش به هر کوچه و بازار
زان ‌کوه‌ گران ترسمت آزرده شود تنخود را عبث ای شوخ دلازار میازار
تو کاه‌ کشیدن نتوانی چه‌ کشی ‌کوهتو نرم‌تر و تازه‌تری ازگل بربار
از نور مه چارده ماند به رخت رنگوز برگ ‌گل تازه خلد بر قدمت خار
بر لاله نهی پای شود پای تو رنجوربر سایه نهی گام شود گام تو آزار
با حالتی این‌گونه مرا بس عجب آیدکاین ‌کوه ‌کشیدن نبود نزد تو دشوار
مزدور نیی اینهمه آخر چه‌ کشی رنجحمال نیی این‌ همه آخر چه بری بار
من بار تو بر سینه نهم ای بت شنگولکز بردن بار تو مرا می‌نبود عار
آن بار گران را که ‌کشند ار بتر ازوشک نیست‌که در و‌زن بچربد زد و خروار
چونست‌که آویخته داریش به موییاین جرّ ثقیل از که بیاموختی ای یار
موییست میان تو میاویز بدین ‌کوهترسم‌که‌گسسته شود آن موی به یکبار
یارب چه بخیلی توکه اندر قصب سرخپیوسته‌ کنی سیم سپید ای همه انبار
سیم از پی دادن بود و عقده‌گشادننز بهر نهادن ‌که تبه‌ گردد و مردار
زان سیم بپرهیزکه روزی ببرد دزدرندان تو ندانی ‌که چه چستند و چه طرار
من در بغل خویش‌ کنم سیم تو پنهانتا راه به سیمت نبرد دزد ستمکار
مردم همه دانندکه من طرفه امینمدر کار امانت به خیانت نشوم یار
آن سیم مرا ده که نگهدارمش از دزدپنهان‌کنم اندر شکن جبه و دستار
ور مشورت از من‌کنی و رای تو باشددر سیم تو الا به تجارت نکنم‌کار
سیم تو دهم وام به اعیان ولایتباسوده ده و شانزده چون مرد رباخوار
شک نیست‌که سیم از پی سودا بود و سودتا مایهٔ امسال فزونتر شود از پار
ور رسم تجارت نبود سیم بکاهددر مدت اندک برود مایهٔ بسیار
ور نیز به تنها نکنی رای تجارتمن با تو شراکت‌کنم ای دوست به ناچار
من بر زبر سیم تو از چهره نهم زروایین شراکت بگذاریم چو تجّار
زر من و سیم تو هرآن سودکه بخشدتقسیم نماییم به آیین و به هنجار
دو بهره مرا باشد و یک بهره ترا زانکبر سیم بچربد ز در قیمت دینار
نی نی که من این حرف به انصاف نگفتمدینار مرا نیست بر سیم تو مقدار
دینار مرا کس ز من امروز نخرّدوان سیم ترا جمله بجانند خریدار
امروز بتا شرح دهم قصهٔ دوشینکان قصه ترا غصه زداید ز دل زار
دوشینه شدم جانب آن خانه‌ که دانیجایی‌که به شب چرخ برین را نبود بار
خود را بدو صد حیله در آن خانه فکندمپنهان به‌ کمینی شده چون روبه مکار
برخی نشد از شب‌ که ز جا مرغ صراحیبرجست و همی لعل روان ریخت ز منقار
چون ماه فروزنده ز هر حجره درآمدحوری بچه‌یی سرو به قد کبک به رفتار
یک جوق پری از پی دیوانگی خلقاز چهر نکو پرده فکندند به یکبار
حوری نسبانی همه چون سرو قباپوشغلمان بچگانی همه چون ماه‌کله‌دار
قد همه چون فکرت من آمده موزونزلف همه چون طالع من گشته نگونسار
دوری دو سه چون باده ببردند و بخوردندبرخاست خروش دهل و چنگ و دف و تار
در رقص فتادند و سرین‌های مدوردر چرخ زدن آمد چون‌گنبد دوِار
آوازه فکندند بهم مالک و مملوکشلوار بکندند ز پا بنده و سالار
دامن به کمر بر زده هر یک ز پس و پیشچون زاهد وسواسی در کوچهٔ خمار
تا چشم همی‌رفت سرین بود به خرمنتا دیده همی دید سمن بود به خروار
گفتی‌ که بود کارگه دنبه‌ فروشانکانجا به سلم دنبه فروشند به قنطار
یا طایفهٔ پنبه‌فروشان ز پس سودآورده همی پنبهٔ محلوج به بازار
بازار حلب بود توگفتی‌که ز هر سویگردیده یکی آینهٔ صاف پدیدار
گفتی‌که سرین همه قندیل بلورستکاویخته از بهر چراغان به شب تار
مانا مگر از عهدکیومرث بهر شهرسیمین ‌کفلی بوده در آنجا شده انبار
القصه بخوردند و بخفتند ز مستیبر روی هم افتاده ز هرگوشه ملخ‌وار
از پیش قضیب همه چون دانهٔ خرماوز پشت سرین همه چون تل سمن‌زار
زینسوی همه شمع و زانسو همه قندیلزین روی همه‌ گنج وزان رو همه چون مار
من چابگ و چالاک برفتم زکمینگاهزانگونه‌که‌کفتار رود بر سر مردار
آنان همه سرمست و مرا فرصت دردستآنان همه در خواب و مرا طالع بیدار
در ساق یکی نرم فرو بردم انگشتوز پای یکی‌گرم برون ‌کردم شلوار
گه‌ کام من از بوسهٔ این معدن شکّرگه مغز من از طرهٔ آن طبلهٔ عطار
بر دمّل آن‌گاه فرو بردم نشتردر ثقبهٔ این‌گاه فرو کردم مسمار
تیغم به سپر رفت فرو تا بن قبضهتیرم به هدف‌گشت نهان تا پر سوفار
در چشم فرودین همه را میل‌کشیدمنه خواجه به جا باز نهادم نه پرستار
القصه بدین قدّ کمان‌وار همه شبحلاج صفت پنبه‌زدن بود مراکار
من تکیه چو بهمن زده بر تخت ‌کیانیوانان چو فرامرز شده بر زبر دار
تا زان تل و ماهور برون رانم شبدیزمهمیز زدم بر فرس نفس ستمکار
نردیک‌‌ اذان سحر از جای بجستمگفتم بهلم نقشی ازین نادره‌ کردار
از جیب قلمدان به‌در آوردم چابکمانند دبیری‌ که بود کاتب اسرار
بر صفحهٔ سیمین سرینشان بنوشتمنام و لقب خویش‌ که النار ولاالعار
وانگه ز پی توشهٔ ره بوسهٔ چندیبرداشتم از ساق و سرین و لب و رخسار
وایدون به یقینم‌ که بر الواح سرینشانباقی بود آن نقش چو بر آینه زنگار
چون نام مرا صبح ببینند نوشتهگویند زهی شاعرک شبرو عیار
باری همه را داغ غلامی بنهادمکز صحبت منشان نبود زین سپس انکار
و یدون همه را در عوض جامه و جیرهطومار غزل می‌دهم وکاغذ اشعار
لیکن به سر و جان تو ای ترک که امروزکردم بدل از هرگنه رفته ستغفار
زیراکه دلی تا زگنه پاک نگرددآورد نیارد به زبان مدح جهاندار