قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۷ - در ستایش حاج میرزا آقاسی
عطسهٔ مشکین زند هر دم نسیم مشکباربادگویی آهوی چنست کارد مشک بار
نافهٔ چین دارد اندر ناف باد مشکبویعقد پروین دارد اندر جیب ابر نوبهار
گنج باد آورد خواهی ابر بنگر در هواسیم دست افشار جویی آب بین در جویبار
راغگویی تبت و خرخیز دارد در بغلباغ گویی خلخ و نوشاد دارد در کنار
مرغ نالیدن گرفت و مرغ بالیدن گرفتمرغ شد زی مرغزار و مرغ شد بر مرغزار
ابر شد سنجابپوش و بر تنش بنشست خویدود در چشم هوا پیچید از آن شد اشکبار
باژگون دریاست پنداری سحاب اندر هواکز تکش ریزد همی بر دشت در شاهوار
پنبهزاری بود یک مه پیش ازین هامون ز برفبرق نیسان آتشی انگیخت در آن پنبهزار
شعله و دودی که در آن پنبهزار انگیخت برقلاله شد زان شعله پیدا ابر از آن دود آشکار
یا نه گویی زال چرخ آن پنبهها یکسر برشتزانکه زالان را به عادت پنبهریسی هستکار
پس به صباغ طبیعت داد و کردش رنگ رگنفس نامی بافت زان این حلهای بیشمار
برف بدکافور وزو شد باغ آبستن بهگلای عجب کافور بین کابستنی آورد بار
بو که چون شوی طبیعت را پدید آمد عنناز چه از فرط حرارت کی بتا بستان پار
قرصکافورری بخورد از برف چون محرور بودقرص کافوری شدش دفع عنن را سازگار
مغز خا از عطسهٔ بادش ایدون مشکبریچهر باغ ازگریهٔ ابرست اینک آبدار
بببکه پرچینی حریرست از ریاحین آبگیربس که پر رومی نگارست از شقایق کوهسار
باد تا غلطد نغلطد جزیه بر چینی حریرچشم تا بیند نبیند جز که بر رومی نگار
هم ز زنبق پر زگوش پیل بینی بوستانهم ز لاله پر ز چشم شیر یابی مرغزار
خوشهخوشه گوهر آرد ابر هرشام از عدنطبله طبله عنبر آرد باد هر صبح از تتار
باد ازین عنبر به زلف سبزه پاشد غالیهابر از آن گوهر به گوش لاله بندد گوشوار
غنچه با طبع شکفته زر نهان سازد به جیبابر با روی گرفته در همی آرد نثار
این بود با جود فطری چون لئیمان ترش رویآن بود با بخل طبعی چون کریمان شادخوار
سرو پرویزست و گل شیرین و بستان طاقدیسباربد صلصل نکیسا زند خوان فرهاد خار
قاصد خسرو سوی شیرین اگر شاپور بودقاصد سروست سوی گل نسیم مشکبار
تاکه ارزقپوش شد سوسن بسان رومیانباد میرقصد ز شادی همچو اهل زنگبار
لختی ار منقار تیهو کج بدی طوطی شدیبس که لب بر لاله سود و پر زد اندر سبزهزار
نرگس مسکین بهشت از نرگس فتان از آنکمسکنت از فتنهجویی به بعهد شهریار
جوی آب از عکس گل برخویش می پیچد بلیگرد خود پیچد چو بیند آتش تابنده مار
سبزه دیبا ابر دیبا باف و بستانکارگهپشتهٔ انهار پود و رشتهٔ امطار تار
بی می و مطرب بهفصلی این چنین نتوان نشستهمتی ای ارغنونزن رحمتی ای میگسار
زان میم ده کز فروغش راز موران را بدلدید بتوان از دو صد فرسغگ در شهای تار
زان میم ده کم چنان سازدکه اندر پیرهنخویش را پیدا نیارم کرد تا روز شمار
زان شرابم ده که در رگهای من زانسان دودکز روانی حکم خواجهٔ اعظم اندر روزگار
خواجه دانی کیست آن غژمان نهنگ بحر عشقشیرمرد و پیرمرد و کامجوی و کامگار
قهرمان ملک طاعت دست بخت عقل کلدر تاج آفرینش عارف پروردگار
بندهٔ یزدانشناس و خضر اسکندر اسانخواجهٔ احمد خصال و بوذر سلمان وقار
غوث ملت غیث دولت حاجیآقاسی که یافتی از وی احتشام و هستی از وی افتخار
آن نصیر ملک و دین کز لطف و عنف اوست مههمچو میش ابنحاجب گه سمین و گه نزار
آنکه از جذبهٔ ولایش در مشیمهٔ مادرانعشق ذوق بیشعوری کرده طفلان را شعار
صیت او آفاقگیر و جود او آفاق بخشدست او خورشید بارو چهر او خورشید زار
جهد دارد کز طرب بر آسمان پرد ز مهدگر بخوانی مدح او درگوش طفل شیرخوار
هرچه را بینی قرار کارش اندر دست اوستغیر سیم و زر که در دستش نمیگیرد قرار
اختیار هرچه خواهی هست در فرمان اوغیر بخشیدن که در بخشش ندارد اختیار
اعتبار هر که پرسی هست در دوران اوغیر بحر وکانکه در عهدش ندارد اعتبار
دوش دیدم ماه را بر چرخ گردان نیمشبکاسمانش ز اختران می کرد هردم سنگسار
چرخ راگفتم هلا زین بینوایکوژ پشتنا چه بد دیدیکه بر جانش نبخشی زینهار
چرخ گفتا شب روی جز این به عهد شاه نیستخواجه فرمودست کز جانش برانگیزم دمار
ای ترا از بس بزرگی عرصهٔ ایجاد تنگوی ترا از بس جلالت چنبر هستی حصار
در دوشبرت جای و گر فر نهان سازی عیانذرهیی نتواند از تنگی خزد در روزگار
دانه را مانی کز اول خرد میآید به چشمتنگ سازد خانه را چون شد درختی باردار
چون توکلی این جهان اجزا سپس مداح تودر حقیقت هردو گیتی را بود مدحت گزار
کانکه وصف بحر گوید قطرههای بحر راگفته باشد وصف لیکن بر سبیل اختصار
انتظار آنکه چرخ آرد نظیرت را پدیدمرد خواهد گرچه از مردن بتر هست انتظار
برتری نبود حسودت را مگر کز شرم توآب گردد و آفتاب آن آب را سازد بخار
گردش چشم پلنگان بینی اندر تیغ کوهجنبش قلب نهنگان یابی از قعر بحار
ور بههرجا میخرامی از پی تعظیم توخیزد از جا خاکره لیکننمیگیرد غبار
خصمت ار زی کوه بگریزد پی احراق اواز درون صخرهٔ صما جهد بیرون شرار
گرچه مدحت در سخن باید ولی در مدح توغیر از آنم اعتذاری هست نعمالاعتذار
عذرم این کز حرص مدحت در زبان و دل مراچون میان لفظ و معنی اندر افتدگیر ودار
معنی از دل در جهد بیلفظ و خود دانیبهگوشمعنی بیلفظ را بنیان نباشد استوار
لفظ برمعنی زند پهلوکزو جوید سبقلفظ بیمعنی شود وانگاه میناید بهکار
در میان لفظ و معنی هست چون این دار و گیربنده قاآنی ندارم بر مدیحت اقتدار
ور دعا گویم به عادت کرده باشم دعوتیزانکه زانسوی اجابت هست عزمت را مدار
چون ز فرط قرب حق هم داعیستی هم مجیبمن چه گویم خودطلب کن خودبخواه و خود برآر