گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۴ - در ستایش نظام الدوله حسین خان حکمران فارس فرماید

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ار۷۹ بیت
سوگند خورده‌اند نکویان این دیارکز ری چو سوی فارس رسد صاحب اختیار
یکجا شوند جمع چو یک‌گله حور عینیک هفته می خورند علی‌رغم روزگار
بی‌ناز و بی‌کرشمه و بی‌جنگ و بی‌جدلشکرانه را دهند به من بوسه بی‌شمار
من هم برای هر یکشان نذر کرده‌امچندین هزار بوسهٔ شیرین آبدار
ماهی دو می‌رود که ز سودای این امیدبازست صبح و شام مرا چشم اتتظار
تا دوش وقت آنکه لبالب شد آسمانچون بحر طبع من زگهرهای آبدار
کز ره نفس‌گسیخته آمد یک ز درچون دزد چابکی ‌که‌ کند از عسس فرار
جستم ز جای و بانگ برو برزدم ز خشمکای دزد شب کیی به شکرخنده گفت یار
زلفش تمام حلقه و جعدش همه فریبجسمش‌ همه ‌کرشمه و چشمش‌ همه‌ خمار
بر سرو ماه هشته و بر ماه ضیمرانبر رخ ستاره بسته و بر پشت کوهسار
در تار زلفکانش تا چشم کار کردهی چین و حلقه بود قطار از پی قطار
القصه نارسیده و ننشسته بر زمینخندید و گفت مژده که شد بخت سازگار
بنشین بوسه بستان برخیز و می بدهگیتی به‌ کام ما شد به شتاب و می بیار
جستم ز جای چابک و آوردمش به پیشزان می که مانده بود ز جمشید یادگار
زان باده‌ کز شعاعش در شب پدید شدغوغای جنگ افغان در ملک قندهار
زان باده‌کز لوامع آن تا به روز حشراسرار آفرینش یک سر شد آشکار
جامی دو چون کشید بخندید زیر لبکامد ز راه موکب صدر بزرگوار
گفتا کنون چه خواهی گفتم کنار و بوسحالی دوید پیش که این بوس و این کنار
بالله دریغ نیست مرا بوسه از لبیکز وی مدیح خواجه شنیدم هزار بار
بیخود لبم بجنبید از شوق بوسه‌اشزآنسان ‌که برگ تازه گل از باد نوبهار
تا رفتمش ببوسم و لب بر لبش نهمکامد صدای همهمه و بانگ‌گیر و دار
ترکم‌ز جای جست و‌ گره‌کرد مشت خویشمانند آفریدون باگرزگاوسار
منهم چو شیر غژمان با ساز و با سلیحچنگال تیزکرده به آهنگ کارزار
کامد صدای خندهٔ یک‌ کوهسار کبکوز شور خنده خسته دلم‌گشت بیقرار
ناگه فضای‌خانه پر از نور شد چنانکگفتی فلک ستاره‌کند بر زمین نثار
ترکان پارسی همه از در درآمدندبا زلف شانه ‌کرده و با موی تابدار
صورت به نور مشعله سیما به رنگ‌ گلگیسو بسان سلسله‌کاکل به شکل مار
یک روضه حورعین همه با موی عنبرینیک باغ فرودین همه با زلف مشکبار
صد جعبه تیر بسته به مژگان فتنه جویصد قبضه تیغ هشته در ابروی فتنه‌بار
تار کتان به جای میان بسته بر کمرتل سمن به جای سرین هشته در ازار
سیمن سرینشان متحرک ز روی شوقبر هیاتی‌که زلزله افتد به‌کوهسار
نیمی سپید و نیم سیه بود چشمشاننبمی چو صح روشن نیمی چو شام تار
زان نیمهٔ سپید مرا دیده یافت نورزین نیمهٔ سیاه مرا روز گشت تار
گفتندم ای حکیم سخن‌سنج مژده دهکان وعده‌‌ای‌ که کرد وفا کرد کردگار
آمد به ملک فارس خداوند ملک جمبهروزی از یمینش و فیروزی از یسار
بهرپذیره خادمک هله تا کی ستاده‌ایتا زین نهد به‌ کوههٔ آن رخش ره سپار
گفتم به خادمک هله تاکی ستاده‌ایبرزن به پشت رخش من آن زین زرنگار
خادم صفیرکی زد و از روی ریشخندگفتا بمان ‌که جوشکند رخش راهوار
من ایستاده حاضرم اینک به جای اسبباری شگفت نیست‌ که بر من شوی سوار
مانا که مست بودی و غافل که اسب تویک باره خرج می‌شد و یاران می‌گسار
هیچت به یاد هست ‌که صد بار گفتمتمفروش اسب خویش و عنان هوس بدار
هی گفتیم زمانه عقیمست دم مزنهی‌گفتیم خدای‌ کریمست غم مدار
گفتم که چارپای اگرم نیست باک نیستپایی دو رهسپار مرا داده‌ کردگار
آن خادمک دوباره بخندید زیر لبگفت آفرین برای تو وین عقل مستعار
یک قرن بیبشر ادب آموختی مگرروزی چنین رسد که ادب را بری به ‌کار
امروز جای آن که به سر راه بسپریخواهی به پای رفت سوی صاحب اختیار
صدر اجل پناه امم ناظم دولغوث زمین غیاث زمان میر نامدار
فرمانروای ملک سلیمان حسین‌خانمیر سپاه موتمن خاص شهریار
صدری که گر ضمیرش تابد به ملک زنگرومی صفت سپید شوند اهل زنگبار
ای کز نهیب کوس تو در گوش خصم توبانگی دگر نیاید جز بانگ الفرار
خصم تو گر نه نایب تیغ تو شد ز چیستپشتش خمیده اشکش خونین تنش نزار
عزم تو همچوکشتی چرخست بی‌سکونجود تو همچو بحر محیطست بی‌کنار
درکوه همت توکند سنگ را عقیقدر بحر هیبت تو کند آب را بخار
مانا که آفرینش‌گیتی تمام ‌گشتروزی که آفرید ترا آفریدگار
چون وصف خجر تو نویسم به مشت م‌نانگشت من بلرزد چون دست رعشه‌دار
چون ذکر مجلس تو نمایم زبان منآواز ارغنون ‌کند و بانگ چنگ و تار
روزی خیال جود تو در خاطرم‌گذشتتا روز حشر خیزد ازو در شاهوار
وقتی نسیم خلق تو بر خامه‌ام وزیدتا رستخیز خیزد ازو نافهٔ تتار
گویی زبان خصم تو در روزگار توحرفی دگر ندارد جز حرف زینهار
هستی‌ کران ندارد و در حیرتم ‌که چونحزمت به گرد عالم هستی کشد حصار
تا وهم می‌دود همه سامان ملک تستگیتی مگر به ملک تو جسته‌ست انحصار
تا چشم می‌رود همه آثار جود توستهستی مگر به جود تو کرده‌ست اقتصار
صدره از آنچه هست فزونتر ‌بدی وجودگر صورت جلال تو می‌گشت آشکار
یا للعجب مگر دم تیغت جهنمستکارواح اشقیا همه‌گیرد درو قرار
تنگست بر جلال توگیتی چنانکه نیستاوهام را مجال شد آمد به رهگذار
گر در بهشت صورت تیغ تو برکشنددر دوزخ از نشاط برقصد گناهکار
اشعار نغز من همه روی زمین ‌گرفتزانرو که هست چون دم تیغ تو آبدار
کلکت‌ گهر فشاند و این بس شگفت نیستکاورا همیشه بحر عمانست در جوار
از زهرهٔ ‌کفیدهٔ خصمت به روزکینکس دشت کینه را نشناسد ز مرغزار
بحری تو در سخا و حوادث بسان موجاین موج در تردد و آن بحر برقرار
کوهی تو در وقار و نوائب بسان باداین باد درشد آمد و آن‌کوه استوار
تخمی که روز عزم تو پاشند بر زمینناکشته شاخه آرد و نارسته برک و بار
در هر چمن که باد عتاب تو بگذردنرگس ز خاک روید با چشم اشکبار
صدره به ملک فارس‌ گرت تهنیت ‌کنمزین تهنیت ترا نبود هیچ افتخار
من فارس را کنم به قدوم تو تهنیتزیرا که فارس شد به قدوم تو کامگار
بطحا به احترام حرم گشته محترمیثرب به اعتبار نبی جسته اعتبار
از رتبت اویس قرن ‌گشت مشتهروز صفوت عقیق یمن یافت اشتهار
از رنگ و بوی‌گل همه نامیست بوستانوز اعتدال سرو گرامیست جویبار
تا مملکت بماند با مملکت بماننخل نشاط بنشان تخم طرب به‌کار