قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۲ - مطلع ثالث
ایگهر اندرگهر تاجور و شهریارداور هوشنگ هوش خسرو جم اقتدار
خط کمال تو بود آنکه به یک انحرافهیات نه چرخ ساخت دایرهبان آشکار
قطبفلک رای تست طرفهکه برعکس قطبرای تو درگردش است بر فلک روزگار
در عظمت کاخ تست ثانی گردون ولیاین متزلزل بود وان به مکان استوار
حکم ترا در شکوه نسبت ندهم بهکوهزانکه فتد زلزله زابخره برکوهسار
رای ترا در ظهور آینهگفتن خطاستکش به یکی آه سرد چهره شود پُر غبار
دست سخای ترا ابر نخوانم از آنکدست تو گوهرفشان ابر بود قطره بار
طبع عطای ترا بحر نگویم از آنکاین صدف آرد پدید وانگهر شاهوار
گر به نهم آسمان حکم تو لنگر شودمدت سالی شود ساعت لیل و نهار
ور به چهارم سپهر عزم تو آرد شتابچرخ شب و روز را صفر نماید بهکار
هر که به یک سو نهد با تو طریق بهیباد دلش پر ز خون چون طبقات انار
نطفهٔ بدخواه تو نامده اندر رحماز فزع تیغ تو خون شود اندر زهار
ملک زمین آن تست کوش که از تیغ توزیر نگین آوری مملکت نه حصار
صاعقه با خس نکرد برق به خاشاک نیآنچه کند با عدو تیغ تو در کارزار
همچو تهمتن تراس نصرت سیمرغ بختزال فلک را برآر دیده چو اسفندیار
پادشها چون حبیب وصف تو نادر نمودبه که کند بر دعا وصف ترا اقتصار
گرچه مدیح ترا طول سخن درخورستلیک نکوتر بود در همهجا اختصار
تا که به گیتی بود خاک زمین را سکونتاکه به عالم بود دور فلک را مدار
باد ز عزمت زمین همچو فلک با شتابباد ز حزمت فلک همچو زمین پایدار