قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۷ - در ستایش کهفالادانی والاقاصی جناب حاجی آقاسی گوید
دوش بگشودم زبان تا درد دل گویم به یارگفت عشاق زبون را با زبان دانی چکار
گر به قرب ما قنوعی در محبت شو حریصور به وصل ما عجولی در بلا شو بردبار
خوی با آوارگی کن چون نبینی جایگهچاره از بیچارگی جو چون نداری اقتدار
معنی تسلیم دانی چیست ترک آرزوبلکه ترک دل که در وی آرزو گیرد قرار
تن بود خانهٔ طمع آن خانه را از سر بکوبدل بود ریشهٔ هوس آن ریشه را از بن بر آر
تر دلگ زانکه بعدل فارغست از درد و غمجان رهان زانکه بیجان ایمنببت ازکیرودار
از مراد نفس دل برکن که ننگست آن مرادوز حصار عقل بیرون شو که تنگست آن حصار
کام دلبر جویی از دل لختی آنسوتر نشینوصل جانان خواهی از جان گامی آنسوتر گذار
هر چه جانان خواهد آن کن حرف صلح و کین مزنهرچهگوید یار آن گو نام کفر و دین میار
دل چنان وقعی ندارد بهتر از دل کن فداجان چنان قربی ندارد خوشتر از جان کن نثار
تا ننوشی دُرد ناکامی نگردی نامجوتا نپوشی برد بدنامی نگردی نامدار
در ز آبشور خیزد برگ تر ازچوب خشکشهد از زنبور زاید دانهٔ خرما ز خار
عیش جان آنگه شود شیرینکه میگردید تلخروشنی آنگه دهد پروین که شب گردید تار
فخر عاشق از نعیم هر دو گیتی ننگ اوستجز به مهر خواجه کز وی میتوان کرد افتخار
غبث دولت غوث ملت اصل دانش فصل جودصدر دین بدر اُمَم بحر کرم کوه وقار
حاجی آقاسی جهان جود و میزان وجودکافرینش بر همایون ذات او کرد اقتصار
آنکه گر رشحی چکد از ابر دستش بر زمینبرنخیزد تا به حشر از ساحت هامون غبار
از دو گیتی چشم پوشیدست الا از سه چیزعشق یزدان و نظام شرع و مهر شهریار
صورت آمال بیند در قلوب مرد و زننامهٔ آجال خواند در قضایکردگار
بحر طغیانکرد در عهدش از آن شد مضطربکوه سر افراخت با حلمش از آن شد شگسار
روز مهر او ز صحرا عنبرین خیزد نسیموقت خشم او ز دریا آتشین جوشد بخار
دی بر آن بودم که از حزمش کنم حرفی رقمبر سر انگشتان من بستند گفتی کوهسار
دوشم آمد از سخای او حدیثی بر زباناز زبانم هر زمان می ریخت درّشاهوار
خلق میگویند مختارست در هر کار و منبارها دیدم که در بخشش ندارد اختیار
شکل روببن دزکشد رایشز تارعنکبوتخود رویین، تن کند حزمش ز تاج کو کنار
حرزی از جودش اگر بیتی به بازو حاملهبچه نه مه مینماندی در مضیق انتظار
نوککلک او بهچشم آرزو شیرینترستاز سر پستان مادر در دهان شیرخوار
جاه او گویند دارد هرچه خواهد در جهانمن مکرر آزمودستم ندارد انحصار
طبع او دریای مواجست و موج او کرمموج دریا را که تاند کرد در گیتی شمار
وصف خلق او نوشتم خامهام شد عنبریننقش جود او کشیدم نامهام شد زرنگار
ای که دریا را نباشد پیش جودت آبرویویکه دنیا را نباشد بیوجودت اعتبار
ماجرای رفته را خواهم که از من بشنویگرچه دانم هست پیشت هر نهانی آشکار
چار مه زین پیش کز انبوه اندوه و محنهر دلی بد داغدار و هر تنی بد سوگوار
فتنه در شیراز چون مرد مجاور شد مقیمایمنی ازفارس چونشخص مسافربستبار
شور و غوغا شد فراوان امن و سلوتگشت کمکفر و خذلان یافت رونق دین و ایمان گشت خوار
دیده ها از شرم خالی سینه ها از کینه پُر کنید هاصدرها از غَدَر مملو چشمها از خشم تار
طارق از سارق مشوش عالم از ظالم برنجصالح از طالح گریزان تاجر از فاخر فکار
مغزها غرق جنون و عقلها محو طنونعیشها وقف منون و طیشها خصم وقار
نبضها چون استخوان شد استخوان ها همچو نبضآن زدهشت مانده بیحس این ز وحشت بیقرار
چون مقابر شد معابر از هجوم کشتگانپر مهالک شد مسالک از وفور گیر و دار
روز اگر بیچارهیی از خانمان رفتی برونکشته یا مجروح برگشتی سوی خویش و تبار
شب اگر در خانه ماندی بینوایی تا به صبحدر میان خانه با دزدان نمودی کارزار
شرع بیرونقتر از اشعار من در ملک فارسامن بیسامانتر از اوضاع من در روزگار
خسته و مجروح از هرسو گروه اندر گروهبسه و مذبوح در هرره قطار اندر قطار
کلبهٔ جراح آب دکهٔ سلاخ بردبسکه لاش کشتگان بردندی آنجا بار بار
گاه مردان را به جبر از سر ربودندیکلهگه امارد را به زور از پا کشیدندی ازار
فرقهیی هرسو دوان این با سپر آن با تبرحلقهیی هرسو عیان اینجاشراب آنجا قمار
بامهای خانه هولانگیز چون خاک قبوربرجهای قلعه وحشت خیز چون لوح مزار
حمله آرد بهرکینگفتی به راغ اندر نسیمپنجه یازد با سنان گفتی به باغ اندر چنار
باد گفتی خنجر مصقول دارد در بغلآبگفتی صارم مسلول دارد درکنار
پیل هر سردابه گفتی هست پیل منگلوسشیر هر گرمابه گفتی هست شیر مرغزار
شخص ترسیدی ز عکس خویش اندر آینهمرد رم کردی ز سایهٔ خویش اندر رهگذار
دل ز جان الفت بریدی با همه الف نهانچشم از مژگان رمیدی با همه قرب جوار
خاک در زیر قدم دزدیستگفتی نقبزنآب در جوی روان تیغیستگفتی آبدار
فیالمثل را گر کسی خفتی به خلوتگاه امنجستی از جا هر زمان چون آدمی وقت خمار
سبلت اشرار رعبانگیز چون چنگال شیرمژهٔ الواط هولآمیز چون دندان مار
روز و شب رافرق از هم کس نیارستی ازآنکمهر و مه بر سمت آنکشور نکردندی مدار
قصه کوته حال آن کشور بدین منوال بودتا ز ری آمد به سوی فارس صاحب اختیار
روز اول از در تدبیر یاسایی نوشتطرفه یاسایی کزو هر کس گرفتند اعتبار
ثت در وی شغل هرک از رعیت تا سپهدر نظام مملکت بسطی در آن با اختصار
خلق آن یاسا چو برخواندند گفتند ای شگفتحاکمی آمد که کار ملک ازو گیرد قرار
عامهٔ اشرار باهم متفق بستند عهدتا به عون یکدگر چون کوه مانند استوار
چون دو روزی رفت دزدی چارش آوردند پیشسر برید آن چارراوان ماجرا جست انتشار
آن بدینگفتا که هی هی زین نهنگ پیل کشاین بدان گفتا که بخ بخ زین پلنگ شیرخوار
چون شدند اشرار آگه عقدشان از هم گسیختجامهٔ پیوندشان را ریخت از هم پود و تار
این بدان گفتا که اکنون چاره جز زنهار نیستآن بدین گفتا که کس را شیر ندهد زینهار
آن عزیمتکرده سوی غال غول از اضطراباین هزیمت جسته سوی غار مار از اضطرار
فرقهیی همچون زنان گشتند در چادر نهانجوقهیی در نیمشب کردند از کشور فرار
آنکه بیرون شد ز شهر از بیم در هامون و کوهیا چو ببژن رفت در چه یا چو اژدرها به غار
آن یکی در آب دریا رفت همچون لاک پشتوین دگر در ریگ صحرا خفت همچون سوسمار
وانکه اندر شهر پنهان بود کردندش اسیریا بهدارالملکریشد یا همانساعت بهدار
در همه شیراز اکنون شور و غوغا هیچ نیستجز خروش عندلیب و بانگ کبک و صوت سار
کس نگرید جز صراحی کس ننالد غیر چنگکس نجوشد جز خم میکس نموید غیر تار
شبروی گر هست ما هست آن هم اندر آسمانسرکشیگرهست سروست آنهماندر جویبار
گر کسی خنجر کشد بید است آنهم در چمنورتنی طغیانکند سیلست آن هم در بهار
کس ندارد عزم غوغا جز به مستی چشم دوستکس نتابد سر ز فرمان جز به شوخی زلف یار
تا سه شب بازار و دکانها سراسر باز بودجز دکان میفروش آن هم ز خوف کردگار
بارهٔ شیراز را نیز آنچنان محکم نمودکز قضاگوییکشیدستندگرد او حصار
بارهٔ ویران که از هر رخنهٔ دیوار اوهمچو تار از حلقهٔ سوزن برون لرفتی سوار
آنچنان معمور و محکم کرد کز دروازهاشباد بیرخصت به صحرا برد نتواند غبار
باغهایی را که در گلزرشان از بیگلیدر دو صد فصل بهاران کس ندیدی یک هزار
شد چنان آباد از سعیش که گویی کرده چرخبر سر هر شاخ گل صد خوشهٔ پروین نثار
خلق از طغعان فتادسنند لیک از سعی اوسیلهای آب طغیان کردهاند از هرکنار
ببنکه انهار و قنات و جری از هربریکندهمچو پرویزن مشبک گشته خاک آن دیار
بسکه هردم چشمهٔ آبی بجوشد از زمینآب پنداری به جای سبزه روید از قفار
اللهالله حاکمست این یاسحاب رحمتستکاب میبارد هم ازکوه و دشت و مرغزار
سوی ما حاکم فرستادی و یا بحر محیطبهر ما ناظم روان کردی و یا ابر بهار
از وجود او نه تنها کارها رونق گرفتکآبها را نیز آب دیگر آمد روی کار
زینهمه طوفان آبی کز زمین جوشیده استخلق را باید به کشتی رفتن اندر رهگذار
گر ز سعی او بدینسان آبها افزون شدینهرها از شهرها خیزد چو امواج از بحار
دی به صاحب اختیار از فرط حیرانی کسیگفتکای بخت بلندت را هنرمندی شعار
چشمبندیکردهیی مانا جهانی را به سحرورنه در ماهی دو نتوانکرد چندینکار و بار
فتنه بنشاندی ز فرش و باره را بردی به عرشدوست را کردی شکور و خصم را کردی شکار
نهرهاکردی روان هریک به ژرفی زنده رودباغها آراستی هریک به خوبی قندهار
صدهزار افزون نهال تازهکشتی وین عجبکان همه بالید و خرم گشت و برگ آورد و بار
گفتش ای نادان تو از راز نهانی غافلیسم و زر را صیرفی داندکه چون گیرد عیار
عجزمن چوندیدحاجیخواستکز اعجازخویشدر وجود من نماید قدرت خویش آشکار
من اثر هستم موثر اوست زین غفلت مکنمن سبب هستم مسبب اوست زین حیرت مدار
مینبینی آب و گویی از چه گردد آسیامی نبینی باد و گویی از چه جنبد شاخسار
سخت حیرانی ز صورتهای گوناگون که چیستچون نیی آگه ز کلک قدرت صورت نگار
احمد مرسلکه آنی رفت و بازآمد ز عرشمی نبود الا ز یمن قدرت پروردگار
مرحبا بردست حیدرگو که او مرحب کش استورنه از خود اینهمه جوهر ندارد ذوالفقار
باری اندر فارس اکنون یک پریشان حال نیستغیر من کاشفتهام چون زلف ترکان تتار
اسم و رسم من به دستورالعمل امسال نیستوین عمل اصلاً نبد دستور در پیرار و پار
نهبهشه یاغیشدم نهبر خدا طاغی شدمنه ز اوباش صغارم نه ز الواط کبار
نهرحیمرنگرز هستمکه بر ارک وکیلهر شبی شمخال اندازم ز بالای منار
نه علی یک دستیمکز بهر یک پیمانه میبرکشم خنجر یهودان را نمایم تار و مار
نه فریدون خان نادانمکه از نابخردیخویش را در کار و بار فارس دانم پیشکار
هم نیم احمد که لاچین را فرستم حکم قتلروز روشن خنجر آجینش کنم خورشیدوار
کیستم آخر گدایی بینوایی بیکسیشیوهٔ من شاعری شغلم مدیح شهریار
گر کسی گوید که قاآنی شب و روزست مستراست گوید نیستم یک دم ز مهرت هوشیار
ورگناهم اینکه بر خوبان عالم مایلمراستست اخلاق خوبت را به جانم خواستار
ور خطایم اینکه می کوشیدم به عیب و عار تونبستم منکر که مدح من ترا عیبست و عار
میدهم هر دم دل راد ترا نسبت به ابرگرچه میدانم که آن روح لطیفست این بخار
نور رایت را به نور مه برابر مینهمگرچه میبینم که آن اصلست و این یک مستعار
در بزرگی با جهان جاه ترا همسر کنمگرچه مییابم که آن فانیست این یک پایدار
زین قبل بیحد خطا دارم که نتوانم شمردور شمارم شرمساریها برم روز شمار
گر قصور مدحت از مایهٔ شرمندگیستاندرین معنی جهانی هست چون من شرمسار
قصه کوته پایهٔ خود بین نه استعداد منزانکه من در مرتبت جویم تو بحر بیکنار
خلعت و انعام و مرسومم بیفزا زانچه بودتا به عمر و دولت و بختت فزاید کردگار
آن مکن با من که درخورد من و قدر منستآن بفرما کز تو زیبد وز تو ماند یادگار
گر وجودت قادرست اما ز جودت نادرستقطع مسورم من ای جودت جهان را مستجار
حکمکن کز لوی ئیلم حکم اجرا در رسدتا بر آرم چون نهنگ از جان بدخواهت دمار
یک دعا بیشت نگویم واندعا اینست و بسکت بهر کامی که خواهی بخت سازد کامگار