قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۱ - در مدح صاحب اختیار
تا چه معجز کرده امشب باز عدل شهریارکاتش سوزنده با آب روان گشتست یار
آب و آتش بسکه از عدلش بهم آمیختندکس ترشح را نیارد فرقکردن از شرار
از چراغان خاک پنداری سپهری دیگرستیا فلک پروین و مه راکرده برگیتی نثار
حزم صاحب اختیاری بین که از عزم ملکآب و آتش را بهمکردست امشب سازگار
اختیار از جبر خیزد ور همی خواهی دلیلحال میر ملک جم بنگر به چشم اعتبار
تا نشد مجبول و مجبورش روان از مهر شهشاه دریادل نکردش نام صاحباختیار
آب ششپیر آمد این آتش ازان افروخت میرتا میان آب و آتش هم نماند گیرودار
یا نه چون آن آب از دیر آمدن دلگیر بودخواست دلگرمشکند زالطاف شاه بختیار
راست گویم معجز حزم شهنشاهست و بسکاتش سوزنده را زاب روان سازد حصار
سرخرو گشتآبششپیر امشباز بختملکزانکه از دیر آمدن شرمنده بود و خاکسار
یا نه باز از هجر خاکپای شه شرمنده استزانرخش سرخست زآتشهمچو رویشرمسار
آتش اندر ابر میبارند امشب یا به طبعآتش سوزنده همچون تیغ شه شد آبدار
یا خیال تیغ شه اندر دل آتشگذشتپای تا سر آب شد از شرم تیغ شهریار
یا چو مهر و کین شه خلاق آب و آتشندمهر و کین شه بهم گشتند امشب سازگار
راست گویی آتشین گلها درون موج آبهستچونعکسمی گلگون به سیمینچهریار
یا نشان آتش موسی است اندر آب خضریا نه شاخ ارغوان رُستهست زآب جویبار
یا میان حقهٔ الماس یاقوت مذابیا درون بوتهٔ سیماب زر خوشعیار
آب امشب شعلهانگیزست و آتش رشحهریزعدل شه را بین کزو شد نار آب و آب نار
دود آتش پیچد اندر آبگویی در نهفتلشکر دیو و پری دارند با همکارزار
وادی طورست گویی باغ تخت امشب از آنکآتشی موسی شدست از هر درختی آشکار
مارهای آتشین بنگر شتابان در هوابا وجود اینکه از آتشگریزانست مار
در به باغ تخت از بس آتش افتد لخت لختسبزههایش را چو برگ لاله بینی داغدار
راستگویی باغ را صد داغ حسرت بر دلستاز فراق طلعت میمون شاه کامگار
بسکه اخترها ز اخگرها همی ریزد در آباز شمار اختران عاجز بود اخترشمار
بس که تیر آتشین در باغ آید از هواخشم شه گویی درون خُلق شه دارد قرار
یا نهگویی باژگون گشتست دوزخ در بهبشتتا عیانگردد به مردم قدرت پروردگار
تیر تخش اندر هوا ماند به سروی بارورکز شعاعش هست برگ و از شرارش هست بار
یا پی رجم شیاطین از سپهر آید شهابکیست میدانی شیاطین خصم شاه نامدار
ای که دیدستی بسی فوارهای موجخیزاینک اندر آب بین فوارهای شعلهبار
از چنارکهای آتش دیدم امشب آنچه رامیشنیدمکاتش سوزنده خیزد از چنار
آب ز آتش رنگ خون دارد تو گویی آب نیلبر گروه قبطیان خون شد به امر کردگار
شاه آری موسی است و آب ششپیر آب نیلسبطی احباب ملک قبطی عدوی نابکار
سبطیان را بهره از آن نهر آب روحبخشقبطیان را قسمت از آن رود خون ناگوار