گنج

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۲ - در تهنیت عید غدیر و ستایش شاهزاده ی بی‌نظیر فریدون میرزا طاب ‌ثراه ‌گوید

وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)قافیه: ر۴۳ بیت
دوش چو شد بر سریر چرخ مدورماه فلک جانشین مهر منوّر
طرفه غزالم رسید مست و غزلخوانبافته از عنبرش به ماه دو چنبر
تعبیه‌ کردست‌ گفتی از در شوخیماه منور به چین مشک مدور
غرّهٔ غَرّار او به طرهٔ طرّارقرصهٔ‌ کافور بد به طبلهٔ عنبر
یا نه تو گفتی زگرد موکب داراگوشهٔ ابرو نمود تیغ سکندر
تافته رویش به زیر بافته مویشبر صفت ذوالفقار در دل‌ کافر
گفته چه خسبی ز جای خیز و بپیمایباده‌یی از رنگ و بو چو لالهٔ احمر
باده ای ار فی‌المثل به سنگ بتابدگویی برجست از آن شرارهٔ آذر
تا شودم باز چهره چون پر طاووس‌از گلوی بط به زیر خون‌ کبوتر
گفتمش ای ترک ساده باده حرامستخاطر بر ترک خمر دار مخمّر
گفت چه رانی سخن ندانی فرداهرچه خطا از عطا ببخشد داور
رقص‌کند از نشاط صالح و طالحوجد کند بر بساط مومن و کافر
خلق جهان را دو عشرتست و دو شادیاهل زمان را دو زینتست و دو زیور
شادی عامی ز بهر حیدرکرارعشرت خاصی ز چهر خسرو صفدر
آن شده قایم مقام ماه رسالتاین شده نایب مناب شاه فلک فر
گفتمش اَستار این‌ کنایت برگیرگفتمش اسرار این حکایت بشمر
حال مسمی بگو ز تسمیه بگریزحل معما بکن زتعمیه بگذر
گفت که فردا مگر نه عید غدیرستعیدی بادش چو بوی عود معطر
د‌ر به چنین روزی از جهاز هیونانساخت نشستنگهی رسول مطهر
.گرد وی انبوه از مهاجر و انصارفوجی چون موج بحر بی‌حد و بی‌مر
خرد و کلان خوب و زشت بنده و آزادپیر و جوان شیخ و شاب منعم و مطر
برشد و گفتا الست اولی منکمگفتند آری ز ما به مایی بهتر
د‌ست علی را سپس‌ ‌گرفت و برافراختقطب هدی را پدید شد خط محور
گفت‌که ای خلق بنگرید تناتنگفت‌ که ای قوم بشنوید سراسر
هرکش مولا منم علیش مولاستاوست پس از من به خلق سید و سرور
یارب خواری ده آنکه او را دشمنیارب یاری ‌کن آنکه او را یاور
حرمت این رو‌ز را سه روز پیاپیبگذرد از جرم خلق خالق اکبر
شادی دیگر ازین در است که فرداشاه فریده‌رن بر آفتاب زند بر
تیغی کش پادشاه کرده عنایتراست حمایل نمایدش چو دو پیکر
تیغی ‌کان را شه از میان بگشادهاو به‌کمر استوار بندد ایدر
تیغی لاغرتر از خیال مهندستیغی نافذتر از قضای مقدّر
تیغی درکام خصم زهر مجسمتیغی در روز رزم مرگ مصوّر
جوهر آن تیغ بر صحیفهٔ آن تیغمورچگانند در محیط شناور
درکلف خسرو بگویمت به چه ماندرود رو‌ران درکنار بحر مقعر
درکمر شاه لاغرست و عجب نیستماه بکاهد ز قرب خسرو خاور
حرمت شه را روا بود که ببوسدصفحهٔ آن تیغ را خدیو دلاور
ورنه ندیدم که کس نماید معجونسودهٔ الماس را به قند مکرر:
یا نشنیدم‌که هیچگه ملک‌الموتغوطه زند اندر آب چشمهٔ ‌کوثر
تیغ‌ که باید همی به زهرش آلودشاهش آلوده دارد از چه به شکر
نی‌نی از آن تیغ پادشاه ببوسدتاش مرصع‌کند به لؤلؤ و گوهر
گفتمش ای شوخ ازین عبارت شیرینشور برآو‌ردی از روان سخنور
لیک مرا عیش تلخ‌ گشت از یراککند زبانم به مدح شاه مظفر
گفت تو امشب به عیش‌ کوش‌که فردامن بر شه این قصیده خوانم از بر