قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۰ - مطلع ثانی
کای همچو ابر جود تو فایض به خشک و ترچون مهر و ماه نام تو معروف بحر و بر
هم طپع بیقرین تو صراف بحر وکانهم حزم پیشبین تو نقاد خیر و شر
از روی و رای تو دو بریدند مهر و ماهوز لطف و عنف تو دو رسولند نفع و ضر
خیزد به عهد عدل تو از خار پرنیانروید به دور مهر تو از سنگ جانور
روزیکه زاد عدل تو معدوم شد ستمروزیکه خاست لطف تو منسوخ شد ضرر
دستت به بزم چون ملکالعرش کامبخشتیغت به رزم چون ملکالموت جانشکر
حکمت به هرچه صادر امضا شد قضامنعت به هرکه وارد اجرا کند قدر
با هیبت تو خون چکد از شاخ ارغوانبا رحمت توگل دمد از نوک نیشتر
در راه خدمت تو دو پیکست روز و شببر خوان نعمت تو دو قرصست ماه و خور
هنگام خشم غالب بر هر که جز خدایدر روز رزم سابق بر هر که جز ظفر
در دولت تو شیر به آهو برد پناهدرکشور تو باز ز تیهوکند حذر
روید به عون لطف تو از خار پرنیانخیزد به یمن مهر تو از پارگینگهر
در راه طاعت تو شب و روز رهنوردبر خوان نعمت تو تر و خشک ماحضر
اجرام بیقبول تو احکامشان هباافلاک بیرضای تو ادوارشان هدر
گردون به پیش کاخ تو خجلت بر از زمیندریا به نزد جود تو حسرتکشدز شمر
هر هشت جنت از گل مهر تو یک نسیمهر هفت دوزخ از تف قهر تو یک شرر
گر آفتاب رای تو تابد به زنگبارتا حشر زنگیان را رومی بود پسر
ور شکل حنجر تو نگارند در بهشتمؤمن کشد نفیرکه یا حبذا سقر
داغیکه بر سرین ستوران نهند خلقبنهاده بدسگال ترا چرخ بر جگر
قارون اگر شمارم خصم ترا سزاستکش اشکگنج سیم بود چهرهکان زر
حالی ز هیبت تو روا باشد ار رودقارون صفت به زیر زمین خصم بد سیر
معمار صنع بارهٔ قدر تو چون کشیدنه چرخ همچو حلقه بماند از برون در
خیاط فیض جامهٔ بخت تو چون بریداز اطلس سپهر برینکردش آستر
روز وغا که از تک اسبان رهنوردسیمابوار لرزه درافتد به بوم و بر
سندان به جای ژاله همی بارد از هواپیکان به جای لاله همی روید از مدر
در طاس چرخ ویله ز آوای گاودمدر جسم خاک لرزه ز هرای شاد غر
از گرد ره چو زلف عروسان شود زرهاز رنگ خون چو تاج خروسان شود تبر
اسبان چو صرع دار کف آرند بر دهانچون بر هلال تیغ یلانشان فتد نظر
طوفان خون بر اوج فلک موجزن شودهرگه چو نوح خشم تو گوید که لاتذر
از تیغ تو سران را همچونگوزن شاخوز تیر تو یلان را همچون عقاب پر
در دم هلال تیغت چون نور آفتاباز خاوران بگیرد تا ملک باختر
نایب مناب روح شود ناوکت به دلقایممقام هوش شود صارمت به سر
تیرت فروزد آتشکین در دل عدوآری به ضرب آهن آتش دهد حجر
شاها هزار شکر که از دار ملک ریهمت به آستان توام گشت راهبر
ارجوکه از خواص تباشیر مهر توسودای حادثات نسازد دلم کدر
گر با تو جز به صدق و صفا دم زنم چو صبحهرگز مباد شام امید مرا سحر
تا سهم قوس دایره الاکه سهم قطرهست از طریق نسبت کوته تر از وتر
گوشی که در مدح تواش گوشوار نیستبادا همی چوگوش صدف تا به حشرکر
عدل مویدت ز ستم خلق را مناصبخت مظفرت ز فنا ملک را مفرّ