قصیدهٔ شمارهٔ ۱- در مدح پیامبر اکرم محمد مصطفی(ص)
دوشم ندا رسید ز درگاه کبریاکای بنده کبر بهتر از این عجز با ریا
خوانی مرا خبیر و خلاف تو آشکاردانی مرا بصیر و نفاق تو برملا
گر دانیام بصیر چرا میکنی گنهور خوانیام خبیر چرا میکنی خطا
ما گر عطا کنیم چه خدمت کنی به خلقخلق ار کرم کنند چه منت بری ز ما
ماییم خالق تو چو حاصل شود تعبخلقند خواجهٔ تو چو واصل شود عطا
اجرای من خوری و کنی خدمت امیرروزی من بری و کشی منت کیا
گه چون عسس مدارت از خون بیکسانگه چون مگس قرارت بر خوان اغنیا
گاهی چو کرم پیله کشی طیلسان به سرگاهی ز روی حیله کنی پیرهن قبا
یعنی به جذبهایم نه شوریده از جنونیعنی به خلسهایم نه پیچیده در ردا
تا کی شود به رهگذر جرم ره سپرتا کی کنی به معذرت جبر اکتفا
گویی که جبر باشد و باکت نه از گنهدانی که جرم داری و شرمت نه از خدا
آخر صلاح را نبود فخر بر فجور؟آخر نکاح را نبود فرق از زنا؟
مقتول را ز قاتل باطل بود قصاصمظلوم را ز ظالم لازم بود جفا
کس گفت رنگها همه در خامهٔ قدرکس گفت ننگها همه در نامهٔ قضا
در گردش است لعبت و لعاب در کمیندر جنبش است خامه و نقاش در قفا
میغست در تصاعد و قلاب آفتابکاهست در تحرک و جذاب کهربا
دیو از برای آنکه به خویشت شود دلیلنفس از برای آنکه ز کیشت کند جدا
آن از طریق شرع کند با تو دوستیوین در لباس زهد شود با تو آشنا
آن نرم نرم شبههٔ باطل کند بیانوین خند خند نکتهٔ ناحق کند ادا
آن طعنه گو که یاوری دین ذوالمننوین خنده زن که پیروی شرع مصطفا
گر جز قبول ملت اجداد کو دلیل؟ور جز وثوق عادت اسلاف کو گوا؟
این گویدت همی به تجاهل که حق کدام؟وین راندت همی به تعرص که رب کجا؟
این دزد کاروان و تو مسکین کاروانآن رند و اوستا و تو نادان روستا
آن آردت ز مسلک توحید منصرفوین آردت به مهلک تزویر رهنما
تو در میانه هایم و حیران و تنزدهآکنده از سفاهت و آموده از عما
بر دیدهٔ خلوص تو حاجب شود هوسبر آتش نفاق تو دامن زند هوا
سازد تو را به شرک خفی دیو ممتحنآرد تو را به کفر جلی نفس مبتلا
نفس تو را کسالت اصلی شود معینطبع ترا جهالت فطری شود غطا
گویی گه صلوه که شرعست ناپسندرانی گه زکوه که دین است ناروا
تا رفته رفته دغدغهٔ دل شود قویتا لمحه لمحه تقویت دل کند قوا
گویی به خود که رب ز چه رفتست در حجابرانی به دل که حق ز چه ماندست در خفا
گر زانکه هست، حکمت پنهان شدن کدامور زانکه نیست پیرو فرمان شدن چرا
تا چند مکر و دغدغهای دیو زشتخوتا چند کفر و سفسطهای مست ژاژخا
بر بود من دلیل بس این چرخ گردگردبر ذات من گواه بس این دیر دیرپا
کوبندهای بباید تا دف کند خروشگویندهای بباید تا کُه کند صدا
سریست زیر پرده که میپوید آسمانآبیست زیر پره که میگردد آسیا
بینوبهار گل نشود بوستان فروزبیکردگار کُه نشود آسمان گرا
شاه ار تو را به تخت منقش دهد جوازمیر ار تو را به کاخ مقرنس زند صلا
مدحت کنی نخست به نقاش آن سریرتحسین کنی درست به معمار آن بنا
گویی به کلک صنعت نقاش آفرینرانی به دست قدرت معمار مرحبا
آخر چگونه کوه بدان شوکت و شکوهآخر چگونه چرخ بدین رفعت و علا
بیقادری به وادی هستی نهد قدمبیصانعی به عرصهٔ امکان زند لوا
آخر چگونه عرش بدین پایه و شرفآخر چگونه مهر بدین مایه و بها
بیآمری بسیط جهان را شود محیطبیخالقی فضای زمین را دهد ضیا
اسباب فرش من چه کم از کاخ پادشهآیات عرش من چه کم از عرش پادشا
با این گنه امید تفضل بود گنهبا این خطا خیال ترحم بود خطا
الا به یمن طاعت برهان حق علیالا به عون مدحت سلطان دین رضا
اصل کرم ولی نعم قاید اممکهف وری امام هدی آیت تقا
سطح حیات، خط بقا، نقطهٔ وجودقطب نجات، قوس صفا، مرکز وفا
نفس بسیط، عقل مجرد، روان صرفمصباح فیض، راح روان، روح اتقیا
مصداق لوح، معنی نون، مظهر قلمنور ازل، چراغ ابد، مشعل بقا
منهاج عدل، تاج شریعت، رواج دینمفتاح صنع، درج سخن، گوهر سخا
فیض نخست، صادر اول، ظهور حقمرآت وحی، رایت دین، آیت هدا
معنی باء بسمله مسند نشینکنمصداق نفس کامله عزلتگزین لا
گر حکم او به جنبش غبرا دهد مثالور رای او به رامش گردون دهد رضا
راند قضا پیاپی کاجر است ای قدرگوید قدر دمادم کامضاست ای قضا
پاینده دولتیست بدو جستن انتسابفرخنده نعمتیست بدو کردن اقتدا
بیمی که با حمایت او بهترین ملکسلطان به یک تعرض او کمترین گدا
عکسی ز لوح حکمت او هر چه در زمیننقشی ز کلک قدرت او هر چه در سما
گر پرسد از خدای که یارب کراست حقالحق فیک منک الیک آیدش ندا
ارواح انبیا همه بر خاک او مقیماشباح اولیا همه در راه او فدا
با نسبت وجود شریف تو ممکناتای ممکنات را به وجود تو التجا
خورشید وسایه، روز و چراغ، آفتاب و شمعدریا و قطره، درو خزف برد و بوریا
اصل و طفیل، شخص وشبه، قصد و امتحانبود و نبود، ذات و صفت، عین و اقتضا
فیاض و فیض، علت و معلول، نور و ظلنقاش و نقش، کاتب و خط، بانی و بنا
معنی و لفظ، مصدر و مشتق، مفاد و حرفعین و اثر، عیان و خبر، صدق و افترا
بالله من قلاک بصیرا فقد هلکتالله من اتاک خبیراً فقد نجا
ذات تو سرفراز به تمجید ذوالمنننفس تو بینیاز ز تقدیس اصفیا
از گوهر تو عالم ایجاد را شرفاز هستی تو دوحهٔ ابداع را نما
در پیشگاه امر تو بیگفت و بیشنوددر کارگاه نهی تو بیچون و بیچرا
اضداد بیمسالمه با یکدگر قرینابعاد بیمنازعه از یکدگر جدا
اخلاف راشدین تو گنجینهٔ شرفاسلاف ماجدین تو آیینهٔ صفا
یک سر به کارگاه هدایت گشاده دستیک سر به بارگاه امامت نهاده پا
در پردهٔ ولایت عظمی نهفته روبر مسند خلاقت کبری گزیده جا
نفس تو بوستانی معطور و دلنشینذات تو گلستانی مطبوع و جانفزا
نورسته لالهایست از آن بوستان ادبنشکفته غنچهایست از آن گلستان حیا
غمگین شود به هر چه تو غمگین شوی رسولشادان شود به هر چه تو شادان شوی خدا
خورشید گر نه کور شد از شرم رای تودارد چرا ز خط شعاعی به کف عصا
شرعی که بر ولای تو حایل شود دغلوحیی که بیرضای تو نازل شود دغا
هر نیش کز خلیل تو نوشیست دلنشینهر نوش کز عدوی تو نیشیست جانگزا
مهر ترا ثواب مخلد بود ثمرقهر تو را عذاب مؤبد بود جزا
آنجا که قدر توست اثر نیست از جهتآنجا که صدر توست خبر نیست از فضا
با شوکت تو چرخ اسیریست منحنیبا همت تو مهر فقیریست بینوا
خرم بهشت اگر تو برو نگذری جحیمرخشان سهیل اگر تو برو ننگری سها
از فر هستی تو بود عقل را فروغاز نور گوهر تو بود نفس را بها
در کارگاه امر تویی میر پیشبیندر بارگاه ملک تویی شاه پیشوا
بیرخصت تو لاله نمیروید از زمینبیخواهش تو ژاله نمیبارد از هوا
گویا شود جماد اگر گوییش بگوپویا شود نبات اگر گوییش بیا
مردود پیشگاه تو مردود کایناتمقبول بارگاه تو مقبول ماسوا
مستوثق ولای تو نندیشد از اجلمستظهر وداد تو نگریزد از فنا
در مکتب کمال تو خردی بود خرداز دفتر نوال تو جزوی بود بقا
جسم تو را به مسند ناسوت مستقرروح ترا ز بالش لاهوت متکا
گنجی که بدسگال تو بخشد کم از خزفرنجی که نیکخواه تو خواهد به از شفا
حب تو گر عدوست به جان میخرم عدومهر تو گر بلاست به دل میبرم بلا
خاری که از خلیل تو میخوانمش رطبدردی که از حبیب تو میدانمش دوا
دل با تو گر دو روست ز دل میبرم امیدجان با تو گر عدوست ز جان میکنم ابا
خوفی که از دیار تو باشد به از امانفقری که در جوار تو باشد به از غنا
بیمم نه با وداد تو از آتش حجیمباکم نه با ولای تو از شورش جزا
در روز حشر جوشن جان سازم آن وداددر وقت نشر نشرت تن سازم آن ولا
قاآنیا اگرچه دعا و ثنای شاهاین دیو را اذی بود آن روح را غذا
زان بر فراز عرش سرافیل را سرورزین بر فرود فرش عزازیل را عزا
لیکن تو را مجال بیان نیست در درودلیکن تو را قبول سخن نیست در ثنا
دشت دعا وسیع و سمند تو ناتوانبام ثنا رفیع و کمند تو نارسا
زین بیش بر طبق چه نهی جنس ناپسندزین بیش بر محک چه زنی نقد ناروا
این عرصهایست صعب بدو بر منه قدموین لجهایست ژرف بدو بر مکن شنا
گیرم که در کلام تو تأثیر کیمیاستدانا به کان زر نکند عرض کیمیا
گیرم که عنبرین سخنت نافهٔ ختاستکس نافه ارمغان نبرد جانب ختا
ختلان و خنگ چاچ و کمان، روم و پرنیانتوران و تیر مصر و شکر هند و توتیا
کرمان و زیره بصره و خرما بدخش و لعلعمان و در حدیقه و گل جنت و گیا
گر رایت از مدیح شناسایی است و بسخود را شناس تا نکنی مدح ناسزا
ور مقصد از دعا طلبت نیل مدعاستخود را دعا کن از پی تحصیل مدعا
شه را هر آنچه باید و شاید مقرر استبیسنت ستایش و بیمنت دعا
آن را که افتخار دعا و ثنا بدوستناید ثنا ستوده و نبود دعا روا
یارب به پادشاه رسل ماه هاشمییارب به رهنمای سبل شاه لافتی
یارب به زهد سلمان آن پیر پارسییارب به صدق بوذر آن میر پارسا
یارب به اشک دیدهٔ گریان فاطمهیارب بسوز سینهٔ بریان مجتبی
یارب به اشک چشم اسیران ماریهیارب به خون خلق شهیدان کربلا
یارب به آفتاب امامت علی که هستمفتاح آفرینش و مصباح اهتدا
یارب به نور بینش باقر که پرتویستاز علم او ظهور کرامات اولیا
یارب به فر مذهب جعفر که جلوهایستاز صدق او شهود مقامات اوصیا
یارب به جاه موسی کاظمکه بوقبیسبا علم او به پویه سبق برده از صبا
یارب به پادشاه خراسان کش آسمانهر دم کند سجود که روحی لک الفدا
یارب به جود عام محمد که کردهاندتعویذ جان ز حرز جواد وی انبیا
یارب به مهر برج نقاوت نقی که یافتهجده هزار عالم ازو نزهت و نوا
یارب به نور دعوت حسن حسن که هستهستی او حقیقت جام جهاننما
یارب به نور حجت قائم که تا قیامقائم به اوست قائمهٔ عرش کبریا
فضلی که از شداید برزخ شوم خلاصترحمی که از مهالک دوزخ شوم رها
برهانم از وساوس این نفس دونپرستدریابم از کشاکش این طبع خودستا
چندم به کارگاه طلب نفس در تعبچندم به بارگاه فنا روح در عنا
مگذار بیژنم را در قعر تیره چهمپسند بهمنم را در کام اژدها
ادعوک راجیاً و انادیک فاستجبیا من یجیب دعوه داع اذا دعا
فاستغفری لذنبک با نفس و اهتدیبالله ان ربک یهدی لمن یشا