بخش ۱۸ - به کنار دریا
ای یم فرح فزای دلگشانزد تو یابد دل و جانم صفا
آب های این جهان از تو نمیجمله ایشان عیسی و تو مریمی
آن چه میبینم چو دود و چون خیالکه نشیند همچو مرغی بر جبال
قطرهایست از تو مگر آن آب نابآفتاب از تو ربود و شد سحاب
میستاند هر دمی رنگ جدیدگه سیاه و گاه سرخ و گه سفید
آتش مهرش کشد بر آسمانلیک باز آرد به تو او را زمان
گر نبودی آب تو، باران توگر نبودی لطف بی پایان تو
گر نبودی آن نگاه آتشینکی شدی آباد و فرخنده زمین
بشنوم از موج تو راز دلممیشود از حال او حل مشکلم
نزد تو میآید اینک آب جوباهزاران گفت وگو و تاز و پو
بر کنارش سبزپوشان گرامایستاده باکمال احترام
سر کشیده آن یکی تا آسمانوان دگر تازه نهال و نوجوان
شاخها بر آب او آویختهبرگها با یک دیگر آمیخته
زین طرف خنیاگر است امواج بحرزان طرف نغمه کند سیلاب نهر
در چرا گه گوسفندان می چرندوز پسِشان برهگان بعبع کنند
زیر اشجار و میان سبزهزارمیرود خندان و نالان رودبار
زمرهٔ مرغان چو جولان میکنندنغمه و دوران و سیران میکنند
سر کشیده میشها اندر فرازلافگو گشته درختان دراز
بحر و مرغ و آسمان و سبزهزارهر درخت و برگشان و جویبار
جمله در رقص و به گفتار آمدهگویی منصورند و بردار آمده
هر یکی پرداخته یک داستانعشق و سوز و وجد وفر گشته جهان
آسمان و راز او و نام اواین زمین و این همه انعام او
این طیور و این بهار و مرغزاراین درختان، این چمن این جویبار
هرچه هست و نیست امواج یمیستاوست بیپاپان واین جمله نمیست
جام باده گشت و باده جام شدجسم جان و جان هم اندام شد
نار قشر و قشر او هم نار گشتفرق ایشان مشکل و دشوار گشت
۱۲۹۶ ه ق / ۱۸۷۸-۷۹ م