گنج

شمارهٔ ۳۴

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ور۱۴ بیت
مرده دیدم پریشان گشته اجزای تنشکرده منزل استخوان کله اش از مار و مور
طبع را از فکر اوصاف غم افزایش ملالدیده را از دیدن حال پریشانش نفور
گفتم ای دوران چرا این نطفه پاکیزه رااز سریر دولت آوردی بمحنت گاه گور
چیست جرم این که در عالم سزای خویش یافتفطرت او را چه شد واقع که واقع شد فتور
گفت ای از حکمت احوال دوران بی خبرغره بود این بی ادب اینست انجام غرور
قبل ازین خلقت وجودش را نبود این اعتبارره نمودم هستی او را بصحرای ظهور
من شدم مشاطه حسنش بزلف و خط و خالمن شدم استاد تعلیمش به ادراک و شعور
یافت چون تمکین استقلال قدر و منزلتگشت چون سرمست جام عشرت عیش و سرور
دید خاک و انجم و افلاک را محکوم خودکرد دعوای انانیت بتدریج و مرور
شد چنان سرمست کز مستی ندانست از کجاستدر طبیعت میل در دل معرفت در دیده نور
با وجود آن که می کردند دایم خدمتشطعنه می زد بر مدار چرخ و دوران و دهور
در جمیع عمر خود هرگز ز من راضی نشدگشت بر من نیز استرداد نعمتها ضرور
مستعار چند کز من داشت بگرفتم ازومن ازو چیزی که از وی بود بگرفتم بزور
حال او اینست حالا تا چه بیند عاقبتاز جزای این عمل در موقف عرض امور