شمارهٔ ۵۹
کی توانم رست در کویت ز غوغای رقیبمی کند فریاد سگ هر گه که می بیند رقیب
وصل تو می خواهم ولی مشکل که بندد صورتینیست اهل درد را از خوان وصل او نصیب
آتشی از شوق گل در دل ندارد غالباچون نمی سوزد قفس را نالهای عندلیب
می نهد بر دست من دست از پی تشخیص لیککی علاج درد من می آید از دست طبیب
ای که دم از دولت قرب سلاطین می زنینیست ممکن این که آزاری نبینی عنقریب
گه دل از جان می کند او را نهان گه جان ز دلنیست آن گل چهره در هر جا که باشد بی رقیب
نیست مقصود دل بیچاره غیر از وصل یارفاستجب ما قد دعا عبد ضعیف یا مجیب
چند می پرسی فضولی بر که واله گشتهوالهم کی می رسد بر خاطرم نام حبیب