شمارهٔ ۳۸۷
گر خدنگ غمزه را زین سان دمادم میزنیکشته گردد عالمی تا چشم بر هم میزنی
نیست ممکن بیش ازین بیداد گر سنگیندلیبر وفاداران خود سنگ جفا کم میزنی
دانه در دام بهر صید مرغی مینهییا به قصد دل گره بر زلف پرخم میزنی
این که داری در غمش ای دل صدای گریه نیستخنده بر غفلت دلهای بیغم میزنی
ای که در سر ذوق جام وصل داری نیست دورگر ز مستی سنگ رد بر ساغر جم میزنی
شمع شام فرقتم بگذار تا سوزم رفیقمیکشم خود را اگر از منع من دم میزنی
برگزیدی از همه عالم فضولی فقر رادولتی داری که استغنا به عالم میزنی