گنج

شمارهٔ ۲۹۷

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: منیستم۷ بیت
من بسربازی ز شمع مجلست کم نیستمچیست جرم من که در بزم تو محرم نیستم
گر مقیم روضه کویت شدم منعم مکنذره خاکم تصور کن که آدم نیستم
در جهان جز من خریدار جفایت نیست کسترک کن رسم جفا انگار من هم نیستم
مدت عمرم نمی دانم که چون بر من گذشتمست شوقم آگه از احوال عالم نیستم
شهرتی دارد که از عقلست استعداد غممن چه سان دیوانه ام یارب که بی غم نیستم
از جفایت گه جگر خون می شود گه دل مرامن حریف این جفاهای دمادم نیستم
چون قلم سرگشته زان گشتم فضولی کز ازلخالی از سودای آن گیسوی پر خم نیستم