شمارهٔ ۲۶۳
به عزم طوف خاک درگهت از دیده پا کردمدویدم آن قدر کان خاک را چون توتیا کردم
شبی رفتم به کویش نالهای کردم ز درد دلسگ کویش ز من رنجید بد رفتم خطا کردم
تو محبوبی ز تو رسم وفاداری نمیآیدجفا کردم ترا هرگه که تکلیف وفا کردم
ز سنگی کز بتانم بر سر آمد جمع شد چندانکه محنت خانه در کوی رسوایی بنا کردم
گذشتم دوش در بتخانه و کردم نظر هر سوترا دیدم بشکر این سعادت سجده ها کردم
دگر با وعده مهر و وفا منت منه بر منکه من در راه عشقت خوی با جور و جفا کردم
فضولی ذکر لعلش کردم از من عقل شد زایلبه افسونی عجب از خویشتن دفع بلا کردم