شمارهٔ ۲۵۴
منم که بیتو گرفتار صد بلا شدهامبه صد بلا ز فراق تو مبتلا شدهام
مگر به قوت ضعف بدن رسم جاییچنین که در طلبت همره صبا شدهام
به درد و محنت بسیار من وسیله مپرسنه اندکست که از چون تویی جدا شدهام
طبیب را چه دهم درد سر ز بهر دواچو من به درد تو مستغنی از دوا شدهام
هوای چشم سیاه تو در سرست مراکه خاکسارتر از میل توتیا شدهام
ز بس که مست می حیرتم نمیدانمکه چیست حال من و این چنین چرا شدهام
فضولی از من بیچاره عقل و دین مطلبکه مبتلای بتان پریلقا شدهام