شمارهٔ ۱۹۱
گر فلک با تیغ کین بر سینه ام چاک افکنددل ز چاک سینه ام آتش بر افلاک افکند
خاک را بر سر توان برداشت از راه شرفهر کجا آن سرو قامت سایه بر خاک افکند
پاک کن دل را ز آلایش که سوز عشق راهست این عادت که پرتو بر دل پاک افکند
در دل و جان شوق لعلت را نهفتم آن منمکاتشی را تا کند پنهان بخاشاک افکند
از کمال ضعف من نبود عجب گر هستیماختلافی در میان اهل ادراک افکند
چون دهد ناصح مرا از گریه تسکین در غمتخاک راهت را مگر در چشم نمناک افکند
چون نگه دارد فضولی شیشه دل را درستزین همه سنگی که آن بدخوی بی باک افکند