شمارهٔ ۱۵۲
هر پریچهره که دوران به جهان میآردبهر آزار دل خستهدلان میآرد
صورتی را چو مشعبد فلک ار ساخت پنهانمنتظر باش که زیباتر ازآن میآرد
چون نرنجد دل اهل ورع از ناله منمرده را نیز چنین ناله به جان میآرد
میزند صورت صراحی ز می لعل تو دمجام را آن تحسر به دهان میآرد
هرکجا میگذرد از قد سروی سخنیجای ز بالای تو حرفی به میان میآرد
صورتی گر به مثل پیش تو تصویر کنندشرح بیمثلیت او را به زبان میآرد
روزگاریست که دور از تو فضولی همهشببه فغان خلق جهان را به فغان میآرد