گنج

شمارهٔ ۱۳۸

قافیه: یرد۷ بیت
ندانستم که آن ماه آن چنین راه ستم گیردشود سرکش ز پا افتادگان را دست کم گیرد
قدم تا چند از بار غم آن سرو خم باشددلم تا کی ز دست بی کسی دامان غم گیرد
ندیدم گرم خونی جز حنا کز روی یک رنگیدم خونریزم آرد رحم دست آن صنم گیرد
ملایک در فلک گریند مردم در زمین بر منچو عالم را فغانم با صدای زیر و بم دارد
بگردون سیل اشکم می رسد هاله مبند ای مهکه کس در رهگذار سیل خونی خانه کم گیرد
طبیبا داغ تدبیر من آن به کم نهی بر دلنپنداری که عاشق را دل از ذوق الم گیرد
فضولی را میسر نیست ذوق دولت وصلتهمان به الفتی در کنج تنهایی به غم گیرد