گنج

شمارهٔ ۱۲

با خود ای جان در غمش همدم نمی خواهم ترابی ثباتی محرم این غم نمی خواهم ترا
جان من از طعنه اغیار خود را می کشمغیرتی دارم که با خود هم نمی خواهم ترا
ای دل از دیوانه بی قید باید احترازدور از آن گیسوی خم بر خم نمی خواهم ترا
نشأه فکر رخش از ذوق دیدن نیست کمبیش ازین این دیده پر نم نمی خواهم ترا
آفرین ای اشک از خاک رهم برداشتیقدر من از تست عالی کم نمی خواهم ترا
می کنی در عشق آن ترسا ز مردن منع منگر مسیحایی تو ای همدم نمی خواهم ترا
مگذران در دل فضولی رغبت قید خردمبتلای محنت عالم نمی خواهم ترا