گنج

شمارهٔ ۱۰

بخاک ره کشیدم صورت جسم نزارم رابدین صورت مگر بوسم کف پای نگارم را
غبار رهگذارم کرد شوق امید آن دارمکه گاهی خیزم و گیرم رکاب شهسوارم را
شدم خاک ره غم اشک خواهد ریخت بر حاکمبهر چشمی که دوران توتیا سازد غبارم را
ره رسوایی از فرهاد و مجنون یافتم خالیز خار و خس زمانه پاک کرده رهگذارم را
غبار آستانت گریه ام را می دهد تسکینازین به توتیایی نیست چشم اشکبارم را
حذر کن ای فلک از آه و اشک من مکن کاریکه ناگه بر کشم از قهر تیغ آبدارم را
فضولی قصه بیداد آن گلرخ چه می خوانیچرا نومید می‌سازی دل امیدوارم را