شمارهٔ ۹
خیز ساقی که بهار انجمن بزم آراستز چمن بوی گل و ناله بلبل برخاست
یاسمین و سمن و یاسمن و سوسن و گلهمه ظاهر شده در بزم چمن جام کجاست
نیست زخمی که درین فصل نیابد مرهمسبزه طرف چمن نسخه جلاب شفاست
تا صداعی نکشد کوه ز نالیدن سیلصبح بر صحن فلک بهر همین صندل ساست
بس که صحرا شده از باغ بزینت بهترباغبان نیز سراسیمه سیر صحراست
در چمن من نه همین ذوقم امروزکین هوس در همه کس در همه دم در همه جاست
ره بتخانه دیت بست هوا بر راهبتا ریاحین فرح انگیز و چمن روح فزاست
هست تشبیه ریاحین به بتان محض غلطبچمن نسبت بتخانه چین عین خطاست
بت جمادیست چه داند روش دلجوییرسم دلجویی ازان جوی که در نشو و نماست
شست حیرت خط افسون عزایم خونراتا بر اطراف چمن شاهد گل جلوه نماست
نیست نظاره گل کم ز تماشای پریفرق این هر دو بر دیده دانش پیداست
در چنین روز که همرنگ بهشت است چمندر چنین فصل که تحریک هوا غم فرساست
ما ازان رو بتماشای خوش داریمکه چون برم طرب افزای ولی نعمت ماست
آن زکی طبع که در سایه جمعیت اوبر چمن اهل نظر را نظر استغناست
جویبار قلمش چشمه تنفیذ امورسبزه زار رقمش صفحه تصویر زکاست
نظر همتش از هر گذری فیض رساناثر دولتش از هر گرهی عقده گشاست
کلک اندیشه او بر همه صورت جاریدیده دانش او بر همه معنی بیناست
ملک ادراک فلک مرتبه عبدالرحمنکه نهال قلمش سرو گلستان زکاست