گنج

شمارهٔ ۲۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: البگشاید۳۲ بیت
رسید عید که عقد ملال بگشایددر فرح بکلید هلال بگشاید
رسید وقت که دوران ز وقت خوشحالیدری بروی دل اهل حال بگشاید
بتشنگان بیابان شوق خضر املره تلاقی عذب زلال بگشاید
گرسنگان ره کعبه توکل رازمانه خوان عموم نوال بگشاید
فلک بکام رساند نیازمندان رانقاب هجر ز روی وصال بگشاید
ملالت متردد کشد بدامن نایغم مقیم در انتقال بگشاید
خوش آنکه روز چنین می گشد ولی نه میکه عقل را ره ضعف و زوال بگشاید
می که قطره پاکش بهر کجا که چکددری ز مرحمت ذوالجلال بگشاید
خوش آنکه روز چنین بی مترجمی نبودولی زبان نه بهر قیل و قال بگشاید
خطیب منبر معراج معرفت گرددزبان بمنقبت خیر آل بگشاید
محیط حلم حسین علی که نیست جز اوکسی کزو دل اهل کمال بگشاید
شهی که گر غضب او رسد طبایع راگره ز رابطه اعتدال بگشاید
و گر نهیب دهد دور را سزد که ز همعقود سلسله ماه و سال بگشاید
نجات خلق محالست بی محبت اوچو کار خصم ز فکر محال بگشاید
بروی دشمن او در گشاد کار دو کونینکسی چه گونه در احتمال بگشاید
هزبر صولت او در شکارگاه غضبگهی که پنجه بقصد قتال بگشاید
ز چاک سینه . . . سازد چونسباع را در رزق حلال بگشاید
فلک به سبحه او باید استخاره کندبکار خیر چو خواهد که فال بگشاید
ز خادم در او رشک می برد رضوانگهی که آن در جنت مثال بگشاید
در آستانه او آسمان ملایک راهمیشه جای بصف نعال بگشاید
اگر نه واسطه خدمتش بود همه عمرفرشته نبود که بال بگشاید
ز خون ناحق او دم اگر زنم ترسمکه سیلها مژه ام ز اشک آل بگشاید
اگر سعادت پیوند او رسد به نجومز گردن همه بند و بال بگشاید
چو در فشان کند ابر سخا ز هر سو بحرهزار کف بطریق سوال بگشاید
چو گردی از ره او خیزد آسمان ز نجومهزار دیده پی اکتحال بگشاید
شها تویی که ندارد زمانه چون تو کسیکه بر رخش در حسن خصال بگشاید
تویی که پیش کمالت نمی تواند کسکه چشم شایبه اختلال بگشاید
شها فضولی بی صبر و دل نمی خواهدکه سوی غیر تو چشم خیال بگشاید
ز مدح غیر توان به که لب فرو بنددبهرزه چند در هر مقال بگشاید
رجوع کار لطف تو به چو ممکن نیستکه کار بسته ز اهل ضلال بگشاید
امید هست که تا چتر ابر را گردونبفرق ارض و بحار خیال بگشاید
رضای تو پی دفع فساد بر سر ماهمیشه چتر خلود ضلال بگشاید