گنج

شمارهٔ ۲۰

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انشد۲۳ بیت
فلک ز دور مخالف مگر پشیمان شدکه هرچه در دل ما بود عاقبت آن شد
مقیم زاویه محنت و بلا نشدیممقام راحت ما خاک درگه خان شد
ای آفتاب فلک سایه خان فرخ رخکه از قضا همه دشوار بر تو آسان شد
دمی که حیمه برون زد سپاهت از بغداددل تمامی اهل عراق لرزان شد
چو آفتاب برون آمدی فکندی نورعدو ستاره صفت هر چه بود پنهان شد
قدم بحله نهادی چراغ دولت توز نور قبه صاحب زمان فروزان شد
برای عرض کشیدی در آن فضای شریفچنان سپاه که هر کس که دید حیران شد
ز بید راز بدی کرد و هم تیغ تو دورتوجه تو بلایی باهل عصیان شد
علم زدی بر ماهیه و ز مقدم توفضای رابعه رشک ریاض رضوان شد
کسی که بود گریزان ز تو بهمت تونه در حصار گرفتار بند و زندان شد
اگر چه خواست پریشان دل ترا جمعیهزار شکر که آن جمع خود پریشان شد
بباغ ملک عرب از بهار مقدم توگلی شکفت دگر عالمی گلستان شد
مخالفان تو تکیه بر آب می کردندکه صد راه شود سد راه ایشان شد
ز صدق پاک تو آبی که بود اصل حیاتبدفع دشمن جاه تو تیغ بران شد
هوای سرکشی و کبر هر که در سر داشتگذشت از سر تقلید و بنده فرمان شد
کنون مطیع تو آن اهل کفر را ماندکه از صلابت اهل غزا مسلمان شد
بود تمرد بدخواه جاهت آن کفریکه از ظهور محمد بدل به ایمان شد
بیک سفر که درو حرم دو قلعه گرفتشکوه و دولت و اقبال تو دو چندان شد
مقررست که این فتحهای بی رحمتز یمن صدق درستی عهد پیمان شد
معین است که دارد همیشه دست بفتحکسی که بنده درگاه شاه مردان شد
امیر تخت نجف پادشاه انس و ملککه چاکر در او هم ملک هم انسان شد
امام مفترض الطاعتی که طاعت اوستوسیله که ز حق مستحق غفران شد
بشکر کوش فضولی که حب شاه نجفترا حقیقت اسلام و اصل ایمان شد