شمارهٔ ۲
منم ندیده ز ابنای روزگار وفاولی کشیده ز هر یک هزار گونه جفا
منم چشیده بسی زهر غم ز بیدردانبدرد مرده و لب ناگشوده بهر دوا
منم کشیده قدم از بساط آزادیاسیر دام غم و مبتلای بند و بلا
نبود روز غمم همدمی بجز نالهز ضعف قالبم آن نیز گشت ناپیدا
نبود هم نفسم غیر ناله چون نیقدم شکست وز آن هم مرا فکند جدا
نه مونسی نه انیسی نه مشفقی نه کسیکه پیش او نفسی درد دل رسد ما را
نکرده جز بدن خاکی مرا آماجهزار تیر بلا گر فکنده دست قضا
چنان نبسته فلک راه بر مطالب منکه یک مراد بر آید بصد هزار دعا
طبیب من شده ادبار در علاج ولیدرون حقه اقبال مانده شهد شفا
میان اشک مرا ضعف کرده قصد هلاکبلا و غم شده مانع که باش همدم ما
شدست تابع اکثر اقل اعدایمو گر من ز کجا و دم از امید بقا
شکوفهای امیدم نداده میوه کامز داغهای دلم حاجتی نگشته روا
دل فسرده من سوخته در آتش فقرمراد دل زده بر من هزار استغنا
ز گریه سیم سرشکم تمام شد چکنمدگر چه صرف کنم بر بتان ماه لقا
زهر بلا بترست این که پیش سیمبرانبلای نیستی از انفعال کشت مرا
نه اختیار اقامت نه اقتدا سفرنه احتمال تجرد نه اعتبار غنا
شبی درین غم و اندوه ناله می کردمکه ناگه از طرفی هاتفی رساند ندا
که ای ستم زده در بی کسی مشو نومیدبشکر کوش که آمد مربی فقرا
رسید آنکه ترا بر گرفته بود ز خاکرسید آنکه ازو دیده هزار عطا
گل حدیقه دولت بهار گلشن بختنهال باغ ادب غنچه ریاض حیا
بلند مرتبه الوند بیک روشن دلکه در طریق ادب مرشدست راه نما
بنای دولت او را مخلدست اساسعلو رفعت او را مشیدست بنا
گهی شده بوجود عزیز یوسف مصرگهی دلیل ره قرب یثرب و بطحا
خلاف غیر شکوه سعادتش را هستعلاوه شرف از امهات و از آبا
نه عارضیست درو ارتکاب راه صوابمقررست که هرگز نکرده اصل خطا
ایا بلند نظر آفتاب اوج هنرکه مژده شرف قرب تست ذوق فزا
هزار شکر که بار دگر ز نور رختگرفت دیده ارباب اشتیاق ضیا
هزار شکر که بار دگر ز نخل قدتفتاد سایه بر افتادگان فقر و فنا
بحق آنکه مرا کرده است منشا صدقبحق آنکه ترا کرده است محض صفا
بحق آنکه مرا کرده است زار و فقیربحق آنکه ترا کرده است عز و علا
کزان زمان که ز چشم نهفته چو پریندیده ام ز کسی روی مردمی ابدا
ز رفتن تو مرا رفته بود عقل ز سرکنون که آمده باز آمدست بجا
انیس و مونس من در مقام تنهاییهمیشه ذکر تو بودست در صباح و مسا
تو بوده همه دم در دلم که در همه وقتتراست راه تقرب بخانهای خدا
شها فضولی بیدل جدا ز خاک درتبه تنگ آمده بود از تمامی دنیا
تو آمدی ز دلش رفت غصه عالمکشیده شاهد غم چهره در نقاب خفا
چگونه سر نکشد بر فلک که از پیششفتاد بار الم راست گشت قد دو تا
خزان گلشن بخشش گرفت رنگ بهاربعندلیب ز گل مژده ای رساند صبا
امید هست که تا هست بر سر عالممدار دایره دور آسمان برپا
سرای جاه تو معمور گردد و گرددفلک بکام تو در کارهای هر دو سرا