شمارهٔ ۱
ماییم درد پرور دنیای بی وفابا درد کرده خوشده مستغنی از دوا
هرگز نکرده درد دل اظهار ما طلبهر جا که دیده خط زده بر نسخه شفا
مطلق وفا ندیده ز ابنای روزگاربر خود در آرزوی وفا کرده صد جفا
وحشت گزیده از همه عالم چه جای غیربا خویش هم نگشته درین وحشت آشنا
ماییم فرقه که همیشه مدار چرخانداخته است تفرقه در میان ما
سیل دمادم از مژه هر سو گشوده لیکبسته زبان چو شمع در افشای ماجرا
ماییم آن گروه پریشان که چون حبابصورت نبسته جمعیت ما بهیج جا
از گردباد حادثه بر باد داده بازهر جا که کرده بهر امل خانه بنا
جسته طریق مهر ز دور فلک ولیزان آینه ندیده بجز عکس مدعا
پرکار سان دویده درین دایره بسیبهر علو منزلت از سر نموده پا
لیکن در انتهای تردد نیافتهغیر از همان مقام که بوده در ابتدا
ماییم همچو قطره باران ز جرم خاکعمری بریده میل شده پیرو هوا
اول بسیر عالم علوی نهاده رویآخر بطبع سفلی خود کرده اقتدا
ماییم همچو عکس بر آیینه وجودغافل ز خود بصورت انسان غلط نما
نه آگه از فساد نه واقف ز حال کوننه در غم فنا نه در اندیشه بقا
کیفیت بقاست ولیکن کمال ذاتکی ذات ما کند بچنین رتبه اقتضا
در ممکنات شرط فنا جز وجود نیستما را وجود کو که بود قابل فنا
من آن نیم که می رسد از من بگوش خلقدر هر نفس هزار صدای فرح فزا
اما چنان نیم که شناسم مذاق دردباشد مرا هم آرزوی ذوق آن صدا
از روی کفر صورت بی معنیم شده استچون بت همیشه زیور بتخانه ریا
خلقی بطعنه من و من بی خبر ز حالحیرت گرفته راه دلم راه ره ادا
تدبیر طعن خلق سرانجام کار خودبا آن گذاشته که چنین ساخته مرا
بر رخت اعتبار خود آتش زدم هنوزاز دست قید چرخ نشد دامنم رها
چون رشته . . . فتادست صد گرهبر کارم از سپهر و ندارم گره گشا
لیکن امید هست که همچون فروغ صبحبگشاید این گره اثر مهر مرتضا
شاهی که تا ازو نزند دم نمی شودآسان گشودن گره غنچه بر صبا
شاهی که بی ارادت او مشکل او کشداز چهره صباح فلک پرده سنا
شاهی که گلبن کرم او به اهل فقردر هر نفس رسانده ز هر برگ صد نوا
بخشیده سنگ را نظرش قیمت گهرپوشیده فقر را کرمش کسوت غنا
شاهنشه سریر ولایت ولی حقسلطان دین امام مبین شاه اولیا
اصل تمیز شرع نبی از طریق کفروجه تفوق نبی ما بر انبیا
از ذات پاک او صدف کعبه پر گهروز فیض خاک او شرف ارض بر سما
از نسخه کرامت عامش سیاهه ایستشرح شب مبارک معراج مصطفا
وز لاله زار حرمت آتش حدیقهخاک بخون سرشته صحرای کربلا
ریک نجف ز پرتو میل مزار اودر چشم مردمست مکرم چو توتیا
بر اهل دولتی اگر ز آسمان فیضخورشید مهر او فکند ذره ضیا
حایل بران نشانه بی دولتی بودآن حایل ار بود بمثل سایه هما
حاجت گهیست کعبه درگاه او که نیستآنجا برای حاجت او حاجت دعا
ای درگه تو کعبه حاجت روای خلقوی گشته حاجت همه از درگهت روا
هر حکمتی که بوده نهان در حجاب غیبرایت کشیده از رخ آن پرده خفا
زایی اگر برای وقوع قضیه ایبسته هزار سال گره در دل قضا
ممکن نبود این که تواند وقوع یافتتا رای انور تو ندارد بدان رضا
آدم کز آفرینش او مدعا نبودجز اتباع امر حق و طاعت خدا
در ابتدا حال امامی چو تو نداشتخالی نبود طاعتش از شبهه خطا
حالا باقتدای تو عمریست در نجفطاعات فوت کرده خود می کند قضا
تیغ تو صیقلیست که داده هر آینهاز زنگ شرک آینه شرع را جلا
از دین عبارتیست بحکم تو اتباعوز کفر شبهه ایست ز فرمان تو ابا
هر کس که بر مطالب دینی و عقبیشباشد ارادتی بحقیقت بود گدا
از بی نیازی که ترا هست در دو کونتحقیق شد که نیست بغیر از تو پادشا
در لشکری که چون تو چراغیست پیش رونصرت چو سایه می رسد البته از قفا
در زیر هر لوا که بود چون تو نور پاکبر مهر و ماه می فکند سایه لوا
خوف از چه دارد آنکه بدست دلش دهدحبل المتین مهر تو سر رشته ز جا
یا مرتضا ورای تو ما را ملاذ نیستدرهر کجا که هست تویی ملجا ورا
مطلق نمی کنیم بغیر تو اعتمادهرگز نمی بریم بغیر از تو التجا
ورزیده ام مهر تو . . . ماستروزی که حق بحسن عمل می دهد جزا
داریم تکیه بر عمل خود بصد امیدچون سنگ آستان تو ماراست متکا
رخسار ما بسده زرین درگهتکاهیست متصل متعلق بکهربا
بر خاک درگه تو نهادیم روی زردآن خاک را ز قدر گرفتیم در طلا
کردیم گرچه صرف جوانی بخدمتتخوش نیست گر کنیم بدین خدمت اکتفا
پیرانه سر بدرگهت آن به که افکنیمقد خم استخوان شکسته چو بوریا
با نیت دوام اقامت بر آوریمطاق دگر بدرگهت از قامت دو تا
یا مرتضا فضولی بیچاره بی کس استقطع نظر نموده ز اقران و اقربا
آن راست رو میانه جمعیست مختلفمایل بهیج فرد نه چون خط استوا
وقتست لطف شامل احوال او کنیوان دردمند را برهانی ازین بلا
او طوطیست در صفت تو شکر شکناو از کجا و صحبت زاغ و زغن کجا
او بلبلست از چمن قدس باغ انساو از کجا و قید چنین تیره ترک را
فرعون چند رشته مکر از کمال سحرتا کی بچشم او بنمایند اژدها
وقتست ز آستین ید بیضا برون کنیباز افکنی بمعرکه ساحران عصا
میل نمی کنند باعجاز موسویگوساله می پرستند این قوم بی حیا
وقتست دل بتفرقه کافران نهیتیغ دو سر کشیده کنی نیت قضا
بر عادتی که هست ترا بر طریق دینحق را بحسن سعی ز باطل کنی جدا
تا در ریاض حسن فصاحت بکام دلباشد زبان طوطی طبعم سخن سرا
روزی مباد این که برای توقعیاز من بغیر آل علی سر زند ثنا
در عمر خویش غیر ثنای علی و آلاز هر چه کرده ایم بیان توبه ربنا