شمارهٔ ۱۴
مدار هفته دوران که نفع او ضررستنه گنج هفت درست اژدهای هفت سرست
منه ز طول امل دل بسرعت شب و روزکه مرغ عمر چنین تیز پر بدین دو پرست
گرت درو گهر آید بکف مکن طغیانکه بحر را صد ازین قطره در کنار و برست
مگو که جمع گهر تلخ کامیم ببردکه تلخ کامیم از گرد گردن گهرست
بکش ز قید موالید سر چو می دانیکه سین سر چو شود نقطه دار شین شرست
رقم مکن طمع سیم و زر بلوح ضمیرکه سکه زر و سیم طمع خط خطرست
چو سیم جمع کنی فیض آن بخلق رسانچو سود زانکه شجر را شکوفه بی ثمرست
در کرم بگشا تا شوی بلند مقامکه جای فتحه همیشه ز فتح بر زبرست
ز کس مکن طمع نفع تا نگردی پستکه کسره زیر نشین صفوف خط خطرست
غرض ز جمع زر و سیم چیست ممسکراچو در حصول غرض شرط ترک سیم و زرست
درین نظرگه پر فیض کز طریق نظربقدر بینش خود هر که هست بهره برست
نکو اگر نگری هیچ خلقتی بد نیستتفاوتی بدو نیکی که هست در نظرست
بنسخه هنر هیچکس مکش خط عیببعیب کش خط اگر مدعای تو هنرست
بکار کوش که در کارخانه عالمبقدر حاصل هر کار مزد کارگرست
ز هرزه کاری تو چرخ مهربان تو نیستو گر نه مهر پسر رسم فطری پدرست
کسی که لاف هنر زد هنر نخواهد داشتکه از صداست تهی هر نی که پر شکرست
گر اهل درکی ازان علم و عقل لاف مزنکه زرق را سببست و معاشر قمرست
ورای عالمی و عاقلیست دانش حقز قول و فعل خدا علم و عقل کور و کرست
کدام عقل کماهی به گنه کار رسیدکدام عالم از انجام حال با خبرست
مکش که فایده قید عقل درد دلستمکن که ما حصل بحث علم درد سرست
کمال گر طلبی در مقام عشق طلبکه فیض عشق ز علم و ز عشق بیشترست
مذاق عیش مجو مطلق از مقید عقلکه مست خواب نه آگه ز نشئه سحرست
فریب عقل مخور آن مبین که در ره قیدبچشم عقل اقالیم سبعه گنج زرست
ز نخل عشق طلب بر که مجملا بر اومحقرست بر عقل هر چه معتبرست
ز عشق مگذر اگر بر مجاز هم باشدکه مرد را بحقیقت مجاز راهبرست
کتابه که بود محض فیض مضمونشخط عذار صنوبر قدان سیمبرست
نظر کسی که ندارد بر آفتاب وشیچو شب هزارش اگر دیده هست بی بصرست
گمان مبر که در آب و گلست نشانه حسنحقیقتی است که در روی خوب جلوه گرست
مشعبدیست درین پرده ور نه کس بخودینه پرده دار نه پرده نشین نه پرده درست
ز صورتست رهی گر توان بمعنی بردمظاهر گل معنی حدایق صورست
بود صفای فضای فرح فزای نجفدلیل آنکه درو پادشاه بحر و برست
امام مفترض الطاعه حیدر صفدرکه درک او ز حد دانش بشر بدرست
ملک بمحکمه او رجوع کرده قضااحاطه بشر او کجا حد بشرست
بجوهرش حجرالاسود آمده مظهرچه آب زنده گیست آن که ظلمتش حجرست
بران شجر که دهد جویبار قدرش آبهر آسمان یکی از برگ سبز آن شجرست
ز شعله که زند سر ز آتش مهرشبر اوج عز و شرف هر ستاره یک شررست
گدای درگه اقبال او همایون فالهمای اوج تمنای او فرشته فرست
ستاره شرف مهر راحت افزایششب دراز امل را نشانه سحرست
طلیعه علم فیض عالم آرایشسپاه علم و عمل را علامه ظفرست
همین ز جمجمه اقبال کرده حکمش راکشیده از خط فرمان او کدام سرست
رموز دانه خرما ازو مدار عجبکه نخل معجز او را چنین هزار برست
ببوی آن گل تازه که داد سلمان رادماغ اهل یقین تا بهار حشر ترست
بیک نهیب دو شیر تر شد سنگباوج پنجه زند خصم اگر چه شیر نرست
شکستن مه و برگشتن خور از مغربمیان خلق چو روشن بسان ماه خورست
نه در خورست که گویم بر آسمان وجودنبی ز کوکبه شمس آمد و ولی قمرست
علی کسیست که در عزم قرب حق جبریلبراه مانده ازو همچو خاک ره گذرست
چه سان برابر جبریل دارم و گویمعلی میان خدا و نبی پیام برست
بشهر علم نبی چون علیست در چه عجبز جبرئل گر او را ز حاجبان درست
زهی سپهر ولایت که در ولایتهاولایت تو چو خورشید و ماه مشتهرست
بشهر علم نبی از برای معموریز معجزات تو هر یک ولایت دگرست
نشان داغ وفایت بسینه احباببدفع تیر حوادث نمونه سپرست
سرسر افکن تیغ تو در تن بدرکبخون فاسد طغیان کفر نیشترست
ز ذوالفقار تو و دلدل تو دشمن و دوستبر اسم پی روی و سرکشی بنفع ضرست
بدلدلت بود آن دال دال سوی نجاتبذوالفقار تو آن ذال ذال الحذرست
ز تیغ تو جگر دشمنان همه شده خونبعزم دشمنی تیغ تو کرا جگرست
اگر بملک جهان دل نداده چه عجبتو شاه بازی و این صید صید مختصرست
فضای ملک عبودیت تو صحرا نیستکه همچو طایر قدسش هزار جانورست
هوای بندگی درگه تو فایده ایستکه صد خلیل بادرار ازو وظیفه خورست
کسی نیافت بقدر تو در صف عزتقضا که انجمن ارای محفل قدرست
گلی ندیده برنگ تو در بهار وجودصبا که چهره گشای عرایس زهرست
هزار شکر که در سلک خادمان توامهمین سعادت من بس که قدرم این قدرست
شها بلطف نظر کن همین که با چه کسانمرا بقوت مدح تو دست در کمرست
گرفت کاتبی این راه حیرتی از پیقدم برسم تتبع نهاده بی سپرست
میان این دو سخن هست گفته من حشوچرا کزان دو یکی رو یکی چو آسترست
درین لباس حد نظم من معین شدکه گر بود ز یکی زیر از یکی ز برست
فضولیم من و کارم گنه اگر زین کارکشم بعذر زبان عذرم از گنه بترست
امید هست که بدگو مرا معاف کندچو هرز مدح تو از هر ملامتم مقرست
همیشه تا بمکافات خیر و شهر بجهانامید و بیم بدو نیک جنت و سقرست
خوشم بدین که همیشه ز قرب تو حاصلطواف کعبه مرا بی مشقت سفرست
مرا جدا نکند حق ز جنت در توکه هر که هست ز جنت برون سقر مقرست