گنج

مسدس

۳۹ بیت
منم بلبل گلشن آشناییبغربت گرفتار دام جدایی
نوایم همه نغمه بی نواییگرفتاریم ناامید از رهایی
چه عمرست عمرم زهی سخت جانیچه کارست کارم زهی سست رایی
چو شمع از هوای بتان بی قرارمهمیشه سحرخیز و شب زنده دارم
سراسیمه حال و سیه روزگارمبسوز دل و دیده اشکبارم
بآه جگر سوز در هم زبانیز سوز جگر طالب روشنایی
گران آمده کار و بارم جهان راسبک اعتبار وجودم زمان را
ندیده وفا عهد من آسمان رانموده من خسته ناتوان را
سپهر سبک سیر صد سرگرانیکه از سست عهدی و از بی وفایی
جدا زان دو ابرو چه گویم که چونمسیه روزگار و ضعیف و زبونم
چو ماه نو اندر شفق غرق خونمخمیده قد و ناتوان همچو نونم
تنم یافته غایت ناتوانیقدم را رسیده کمال دو تایی
ز بسیاری درد دارم شکایتمرا هست دردی برون از شکایت
ندانسته او را کسی حد و غایتمگر خامه کاتب این ولایت
که امر خیالی و شغل گمانینمی یابد از وقت او رهایی
ملاذ امم زبده نسل آدمنسق بخش کیفیت ملک عالم
همه جا بتوفیق و دانش مسلمهمه جا بتقدیم همت مقدم
مرین گوهر رشته کاردانیبهین اختر اوج پاکیزه رایی
بتعظیم سرمایه سربلندیبتأدیب پست ده هر بلندی
نهم آسمان را دهم در بلندیچنان آمده قدر او بر بلندی
که در جنب او آسمان ز آسمانیدم ار می زند می کند بی حیایی
زهی پایمال ترا سرفرازیامور قضا نزد رای تو بازی
تویی اعلم عالم کارسازیبشمشیر اندیشه قاضی غازی
که کلک ترا تیره وش خون فشانیطریقست با اهل عصیان خطایی
شها در دلم نیست جز آرزویتسری دارم و نشئه شوق رویت
مرا بود قبل از همه میل سویتاگر تیزتر آمدم سوی کویت
سبب داشت ترک چنین کامرانیمکن حمل بر سستی و بی وفایی
ز من تا درت متصل بود زایرز هم بسته بود ازدحام مسافر
چو شوق جمال تو غالب شد آخرنهادم قدم بر رؤس اکابر
شرف بین که از فیض رحمت رسانیزده ره روانت دم از ره نمایی
شها با تو بود اعتبار وجودمهمه روز در سایه ات می غنودم
ز بیم فراق تو واقف نبودمز افواه ناگاه حرفی شنودم
که سایه ز فرق سرم می ستادیقرار از دل خسته ام می ربایی
خدایا بگو گر چنین عزم داریغریبان خود را بکه می سپاری
کرا جای خود بهر جا می گذاریکه بی تو گشاید در غم گساری
فضولی که دارد ز تو زندگانیهمان تا پیش زنده چون باز مانی
الهی بآگاهی ره روانتکه این راه رو باشد اندر امانت
بفرقت چو افتد بحکم روانتبخوان مکارم شود میهمانت
به او فیض‌های دمادم رسانیبه او لطف‌های پیاپی نمایی